|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
اول اینکه مشابه مطالب من خیلی بود شاید نوع نگارش من کمی با دیگران متفاوت بود ولی نتیجه کلی از همه اونها یکی بود مثلا یک بار خانمی نظر داده بود که میشه جایی بریم و صحبت از گنجی نباشه .
بنا براین سعی کردم از تکرار شدن و تکرار کردن اجتناب کنم ولی به هر حال من مقالات سیاسی هم دارم که در گاهنامه پارس به چاب رسیده ومیتونید اگه خواستید به آرشیوش سری بزنید .
دوم اینکه من فکر کردم اگه از دیده های خودم برای دوستان بگم شاید بهتر باشه تا اینکه مظالب بی روح سیاسی رو هی قرقره کنم .
در برنامه ام هم هست تا یکی اینکه خاطرات آمدنم به بلژیک رو براتون بگم و دوم اینکه یه نفرو پیدا کردم اینجا که همسایه دیوار به دیوار طیب حاج رضایی بوده باید کلید کنم تا ازش حرف بکشم فکر کنم خوشتون بیاد.
شما بودید چه کار میکردید؟
مرکز خرید اصلیه شهر گنت
من از گلهای این گلفروشی واقعا لذت میبرم
حالا حکایت وبلاگها هم همین شده وارد بعضی وبلاگها که میشی اول صفحه وبلاگ یک تکون بندری میخوره و بعد یه پیرمرد سیبیل کلفت با عصای جادوییش همه جا تعقیبت میکنه بعد یه موزیک نامربوط از جا می پرونتت و چند تا حرف هم میافتند دنبال فلش موس انگار دارند هرجا که میری متلک بارونت میکنند وآخرش با یک کلیک راست نوشته ای میاد با این صورت (اگه از رو نعش من رد شی داداش) که ناخودآگاه یاد جمله آخر راننده همون پیکانهای کذایی میافتم که میگفتند (درو یواش ببند داداش).
اینقدر اسم پیکان اومد که یاد خاطره ای افتادم:
یکی از بچه آبادانیهای مقیم اینجا تعریف میکرد که اینجاییا اصلا ماشین خوب نمیشناسند، سوار این بنز و بی ام و های مسخره میشند ، دلشون خوشه ماشین سوار میشن خلاصه میگفت قصد داره بره ایران یه پیکان ۶۰ بیاره همون بلاهایی که در بالا گفتم رو سر پیکان بیچاره بیاره بهد به بلژیکیا نشون بده ماشین یعنی چی.
منهم مثل شما اولش فکر میکردم شوخی میکنه ولی بعدش دیدم نه طرف خیلی هم جدییه.
آدم تو مملکت خودش از آسفالت خیابوناشم طلب کاره ولی اینجا هر کاری کنی خارجی هستی.
اینجا که بیای برای همیشه آواره ای نه اینجا جا داری نه تو مملکت خودت.
خدا نابود کنه هرچی آواره گر تو دنیاست.
موفق باشید.
امروز آقا کله اش شکسته بازم از رو نمیره هی از سر و کله من بالا میره
حالا هم همه کاغذ و جزوه های من رو داره به هم میریزه
نمیخوابه که دو دقیقه هم ما نفس بکشیم
فعلا برم یه گردگیری بکنم ببینم حنایم رنگ دارد.
قبل از بچه دار شدن میگفتم دختر با پسر فرقی نداره هر دو خوبند ولی وقتی بچه ام پسر بدنیا اومد از شادی تو پوستم نبودم.
هر روز هرجا میشینم وجود خدا و پیغمبرش رو انکار میکنم ولی شبها قبل از خواب دست به دامن اماماش میشم تا مشکلم رو حل کنه.
خیلی خوشحالم آخه همه من رو بعنوان یک روشنفکر قبول دارند شما چطور؟
پای در آب کنیم
نه زیاد
لااقل تا بسر حد وضو
خنکای آب را بر تن کنیم
همه میگویند
روشنایی است این آب
من نمیدانم پس چرا این دنیا
با همه دریا ها
این همه تاریک است
شاید
روشنایی بود این آب
آری بود
اینک از آب گریزان شده اند
دستها آلوده است
قلبها تاریک است
چاره ای باید کرد
پای در آب کنیم
نه زیاد
لااقل تا بسر حد وضو
تا بسر حد وضو
|
|