تبليغاتX
روز نوشت های من در بلژیک
 
روز نوشت های من در بلژیک
 
 
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت
 
هرجا رفتم و با هر کی حرف زدم یه جورایی دیدم طرف یا یاس فلسفی گرفته یا اونقدر خودش رو بزرگ میبینه که آدم از کوچیکیه خودش شرمنده میشه و بقولی نه به اون شوریه شور نه به اون بی نمکی آخه چرا ما نمیتونیم یه کم با واقعیات کنار بیایم و بفهمیم که نه آنیم و نه این.

همیشه از رفت و آمد با آدمای منفی باف اکراه دارم چون میدونم که تر کششون من رو هم میگیره آخه من خودم رو آدم موفقی میدونم و چراش رو بارها ازخودم پرسیدم وبه این جواب ها رسیدم:

من آدم موفقی هستم چون تو این دنیای وانفسای مدرک گرایی با وجود مهیا بودن شرایط دنبال مدرک نرفتم .

من آدم موفقی هستم چون با وجود استعداد فراوان هیچ هنری از خودم بروز ندادم تا مورد نقد ناقدان مغرض واقع نشم.

من آدم موفقی هستم چون با وجود اینکه میتونستم خواننده بشم ، نشدم تا متهم به لس آنجلسی خوندن و یا کلاسیک غمنامه خون نشم.

من آدم موفقی هستم چون با داشتن سه برادر کچل زلفی دارم  که نگو.

من آدم موفقی هستم چون هیچوقت شنا یاد نگرفتم که مبادا وسوسه بشم وبه جاهای عمیق برم و همین باعث شده تا حالا غرق نشم.

من آدم موفقی هستم چون با اینکه در هر پست سه چهار نفر بیشتر نظر نمیدن باز هم  وبلاگ مینویسم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 17:57  توسط امیر  | 
تقریبا شصت درصد خونه ها در بلژیک عمری بالای ۸۰ سال دارند و نسبت به سایر کشور های اروپایی قدیمی تر هستند یکی از دلایلش این هست که بلژیک در جنگ جهانی همون روزهای اول تسلیم شد و این باعث شد که بر خلاف سایر کشورها مورد بمباران قرار نگیره.

معماری مدرن ایران تا قبل از جنگ جهانی الگو برداری شده از اروپا بخصوص فرانسه و بلژیک بود (بهارستان و مخبرالدوله)چون مقصد دانشجویان ایرانی در آن زمان بیشتر این کشورها بود و حتی بعد از جنگ وزمان محمدرضا شاه تلفیقی از معماری اروپا وآمریکا شد (مناطقی مثل  پیچ شمیران و نظام آباد).

سقف خونه ها در ۹۰درصد موارد شیروانی واز چوب میباشد و در باقی موارد به سبک آمریکایی و بتون است.

یکی از اصلی ترین اهداف مردم بلژیک خرید خانه شخصی است و به همین دلیل در بین اروپاییان مشهور هستند به کسانی که میل زیادی به پس از اندازکردن دارند ۷۰درصد مردم در خانه های تملیکی زندگی میکنند وسی درصد اجاره نشین هستند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 4:45  توسط امیر  | 
زمانی که ایران بودم وقتی با کسی که از خارج برگشته بود برخورد میکردم بعد از یه گفتگوی دوستانه وقتی صحبت به شغل طرف میرسید با این جوابها روبرو میشدم که مثلا اون سوپر مارکت شبانه داره یا پمپ بنزین داره یا تو یک شرکت جایگاهی داره یا اینکه بزینس میکنه و از این جور چیزا ما هم میگفتیم دمش گرم میشه یه روزی ما هم بریم اونجا و مثل اینها موفق بشیم تا اینکه اومدیم.

حالا میبنم اون تصوراتی که ماها داشتیم با واقعیات زمین تا آسمون فرق میکنه مثلا سوپر مارکت شبانه یا نایت شاب یه چیزی تو مایه های بقالی های خودمونه ولی مختصر تر شما  با ۵۰۰ یورو جنس میتونید شروع کنید هر روز هم باید برید خرید یا اون تصوری که از پمپ بنزین های ایران داریم با۸ تا ۱۰ تا جایگاه که همیشه هم باید صف ماشین توش باشه اصلا این جا خنده داره بزینس هم همون دست فروشیهای خودمونه.

البته قصدم این نیست که بگم ایرانیهای خارج نشین خالی میبندند ولی خوب همه واقعیات رو هم نمیگند اما این دلیل بر این نیست که ایرانیهای موفقی رو هم که اینجا هستند منکر بشیم .

فقط خواستم بگم که فکر نکنید که هرکس خارج هست اگه درس خوندست بشه پروفسور فیروز نادری یا اگه بزینسمن هست حتما مثل بیژن نباید باشه.

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:33  توسط امیر  | 
شاید براتون خیلی جالب باشه بدونید کشور کوچیکی مثل بلژیک اصلیترین درآمدش از محل دریافت مالیات تامین میشه و همین برای اداره این کشور کافیه وشاید براتون جالب باشه که بدونید کل افراد بی سرپناه در اینجا به رقم ششصد نمیرسه یعنی سیستم سرویس دهی به مردم از استاندارد بالایی برخورداره.

اما همین کشور بلژیک یکی از قویترین کشورها در امر قانون گذاری هست ودومین کشور سوسیالیستی دنیاست (بعد از دانمارک).

اینجا مینیمم درآمد یک فرد شاغل بصورت تمام وقت ۱۲۰۰ یورو البته مالیات در رفته هست و مبلغ ۲۰۰۰ یورو یعنی کسی با درآمد بالا، اما هزینه زندگی هم بالاست مثلا اجاره یک آپارتمان خیلی معمولی ۵۰۰ یورو هست که باید برای این آپارتمان چیزی بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ بسته به مصرف شارژ پرداخت بشه(پول آب،برق،گاز،تلوزیون).

قیمت چیزایی که شما در ایران باسوبسید میخرید اینجا بصورت واقعی پرداخت میشه مثلا یه نونی که شبیه نون بربری خودمونه ۷۵ سنته وبنزین ۱.۵ یورو ولی بقیه چیزا همون قیمت ایرانه حالا یه خورذه بالا پایین.

ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 3:28  توسط امیر  | 
فارغ از هر گونه تفکری دوستان دوران دانشگاه برای من همیشه عزیز بودند کسانی که در آن زمان سعی داشتند کسی باشند.

 

یکی از این افراد ناصر خیر خواه است قصد ندارم که از خاطرات گذشته حرف بزنم ولی به هر حال با خبر شدم حمید رضا برادر ناصر در سانحه هوایی در گذشت به پاس آن روزها به ناصر تسلیت میگم و همین طور به خانواده همه مقتولین این سانحه.

یادمه حمید رضا کارش را با دوبله آغاز کرد و بانی ورود ناصر به صدا وسیما شد بعدها ناصر به واسطه مدرک فوق لیسانس و همچنین استعداد خوبش در شو منی پیشرفت کرد تا جایی که به مجریگری و مدیری تولید رسید نمیدونم الان در چه پستی هست فقط شنیدم که چند وقت پیش هم سر صحنه حمله قلبی داشته امیدوارم که حالش خوب باشه واین درد سنگین رو تحمل کنه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:39  توسط امیر  | 
چند وقتیه با یک ژورنالیست وشاعر ونویسنده مصری بنام عماد فواد آشنا شدم. عماد چندین کتاب چاپ شده در مصر داره. آدرس سایتش هم اینه http://efouad.jeeran.com/

عماد آشنایی خوبی از شاعران معاصر ایران چون فروغ و شاملو داره البته اون و همسر بلژیکیش این روزها منتظر تولد پسرشون هستند که من بعنوان کادو یکی از شعرای فواد رو ترجمه کردم. 

کسی دیگر

زمان کودکیم

کبوتران را با سنگ دنبال میکردم

اسرارم را به گوش ریشه های تاک زمزمه میکردم

و پروانه های نشسته بر گلها را میان دو انگشت شصت و اشاره ام میگرفتم

زمانی که مهربان بودم

باز میکردم دستانم را که جلوی فرار نورها را بگیرم

گاهی فوت میکردم به خورشید  تا کمی خنک شود

سرم را میان پستانهای دوستان مادرم پنهان میکردم

اگر راه میدادند

و همچون بچه موشی خودم را میان گلها گم میکردم

میخواستم رسولی باشم

کسی غیر از خودم

و زمانی که بزرگتر شدم

دیدم همانی شدم که میخواستم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 3:19  توسط امیر  | 
امروز صبح با آقای آوید زدیم بیرون که اول آقای آوید بره مدرسه بعد من برم کلاس که دیدم بارون نم نم قشنگی میزنه به صورت راستش وقتی بارون میاد دیگه هز اون سوز سرما خبری نیست خیلی کیف کردم.

تو راه به این فکر میکردم چه خوب میشد همین امروز هم آسمون تهران نمناک بشه هرچند خیلی بارونش رنگی میشه و ترافیک شهر سنگین میشه ولی الان نیاز داره.

خلاصه امروز سر کلاس کلی بحث داشتیم بعضیا داشتند از کشورشون صحبت میکردند ،یکی از بچه ها که اهل کونیا (قونیه) بود داشت از مولانا میگفت که یک شاعر ترکه وقتی ازش خواستم یکی از شعرای مولانا رو بخونه زیرش زایید بعد یکی از بچه های چچنی که اسمش رستم بود بلند شد که از خودش بگه ازش پرسیدم که میدونه رستم کی بود گفت نه داشتم براش توضیح میدادم که یک خانم پاکستانی پرید وسط و گفت رستم پاکستانی بود چون در منطقه سیستان بوده بعد از کلی بحث که بابا همون یه زره سیستانی هم که تو خاک شماست مال ایران بوده و... بالاخره قبول کرد جالبه که بدونید موقعی که قرار شد خود ایشان در باره وطنش صحبت کنه جمعیت پاکستان رو چهل میلیون نفر اعلام کرد که باز اینجا وارد ماجرا شدم وگفتم پاکستان بالای یکصدوچهل میلیون نفره که باز داشت کار به جاهای باریک میرسید که جناب استاد محترم معلم با کمک اینترنت اعلام فرمودند پاکستان دارای یکصدوشصت و دو میلیون نفر میباشد.

حالا غرض از این همه این بود که به کجا رسیدیم که همه کشورهای همسایه یه جورایی برامون شاخ شدن فکر کنم ده پانزده سال دیگه باید برای تصاحب شاملو و سپهری هم با کشورهای دیگه وارد بحث بشیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:6  توسط امیر  | 
 
  بالا