|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
عجب اصطلاحاتی تو دنیا وجود داره مثلا عیسی گفت شراب خون من است و بنا بر این بنده الان مدتیه که به عارضه کم خونی گرفتارم.
بگذریم این روزها کمتر فرصت لاگیدن داشتم ولی با تمام مشغله تونستم یه کتاب در باره فروغ بخونم که کلی حال ما را محول کرد نه از اینکه کتابش ارزش ادبی بالایی داشته باشه ولی خود مطالب که به نوعی بیوگرافی فرغ بود برام جالب بود و از اینها گذشته تو غربت که باشی و اهل خوندن هم باشی هر چی دستت برسه رو بهش رحم نمیکنی .
یادم سال اول بسته هایی که از ایران برامون میومد رو زیر و رو میکردیم که شاید تیکه روزنامه ای چیزی توش باشه و چند کلامی فارسی خونی کنیم.
اینجا هم هوا داره آروم آروم رو به گرمی میره یعنی اون هوایی که در نیمه فروردین تو تهران و اصفهان و شیراز شاهدش هستیم تازه اینجا شروع شده و مردم هم کلی خوش خوشانشونه و دارند از اون حالت گرفته در میاند و دیگه تو خیابون لبخندکی میزنند و سلامکی حواله میدند.
آقای آوید هم خوبه تازگی ها یادگرفته با زبون هلندی داستان تعریف کنه و تو این داستانها برای خودش کلی نوشابه باز میکنه و خودش رو قهرمان اصلی میدونه که میره امیلیا دوستش رو نجات میده خلاصه از اون فانتزیهای فیلم فارسی و جالبش اینجاست که همه داستان ها رو که قهرمانش خودشه با گفتن سالهای خیلی دور شروع میکنه ولی بد حادثه اینجاست که اگه بخواد این داستانهارو اجرای زنده کنه که همیشه من گردن شکسته باید نقش هیولای داستان رو بازی کنم و ...

به این قیافه آروم و متفکر هم نگاه نکنید چون حتما داره فکر میکنه امشب چه برنامه ای اجرا کنه.
دیشب آقا در مبارزه خودش انگشتش رو محکم تو چشم هیولا فرو کرد و اون رو کور کرد.
|
|