|
روز نوشت های من در بلژیک
|
||
|
چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت |
یاد یه کله پزی افتادم تو خیابون خیام اصفهان که هر وقت میرفتم اصفهان ، اولین جایی که برای دیدن آثار باستانی میرفتم ، مغازه کوچیک ولی تمیز پیرمرد کله پز بود .
وارد مغازه که میشدیم ، سلامی میکردیم و سری تکون میدادو میگفت برید بشینید اون بالا و تا میخواستیم سفارش بدیم ،میگفت : خودم میدونم چی چی براتون بیارم برید بشینید و خلاصه اینکه واقعا میدونست هرکدوم چی میخواییم ، من فکر میکنم بعد از این همه سال دیگه از روی قیافه هرکسی میدونست به کجای کله علاقه داره مثلا قیافه من شبیه پاچه و زبون و بنا گوش بود.
بعد از اون هم یه ظرف شیره میاورد که بعد از کله سرد ، یه چیز گرمی بخوریم که این قسمتش مخصوص کله پزیهای اصفهان هست .
اما جوکی که من رو یاد این خاطره میاندازه:
یه روز یه تهرانی میره اصفهان و مثل من اول میره سراغ کله پزی اونجا.
به کله پز رند اصفهانی میگه : داداش دوتا چشم رامش و دوتا پاچه هایده و یه گوشت مهستی واسه من بیار.
اصفهانی هم که تو رندی و حاضر جوابی معروفند نه گذاشت و نه برداشت و گفت:
دوستداران اهل هنر ، چشم رامش و پاچه هایده و گوشت مهستی رو خوردند و رفتند ، الان فقط دنبلان آغاسی مونده ، بیارم خدمتتون؟
در موقعیتی خاص ، در آن واحد باید تغییر زبان دهیم و رفتار و گاهی هم سر درگم هستیم که حالا باید کدام باشیم، برای خود بودن باید ایرانی باشیم و برای زندگی باید اینجایی و این گاهی خیلی سخت است ، آنقدر که گاه دچار میشویم و دچار عذاب ، شاید اسمش عذاب وجدان باشد .
باور کنید خیلی سخت است که حس داشتن و نداشتن توام باشد.
احساس تعلق از کمبود های زندگی در غربت است و بسیار محتاج آنیم ، همانگونه که نیاز به مالکیت داریم.
ما حتی در اندیشه خود نیز بوقت تنهایی به یک تضاد واقعی میرسیم ، گاه خوشحال از مهاجرت و گاه نیز خود را شماتت میکنیم اما همیشه با این حسی که در دیگران نسبت به ما هست که ما را از خوش شانسها و یا خوشبختان دوران خود میدانند به تقابل بر میخیزیم و گاه به لجبازی میپردازیم و گاه همین موضوع مارا دوباره به یک تضاد اندیشه دیگر رهنمون میسازد که کدامیک از ما محق هستیم که هیچگاه به یک نتیجه مشخص نمیرسیم .
اما به یک چیز ایمان دارم ما بعد از مهاجرت از ثبات شخصیتیمان کاسته میشود و برخوردهایمان با یکدیگر از حالت طبیعی خود خارج میشود و حالتی تصنعی به خود میگیرد .
ظاهرمان هم ، ظاهر واقعی خودمان نیست بلکه تنها همرنگ جماعت شدن است.
در جامعه اینجا هر چقدر هم کوشا باشید باز دوم هستید پس هیچگاه تلاشی برای اول شدن از خودمان بروز نمیدهیم و همین باعث میشود که گاه دوم هم نشویم و به قعر بیافتیم.
با این حال این را یک تجربه میدانم که برای شناخت خودم لااقل مفید بوده و دیگر تا حدودی میدانم کیستم و چیستم و از مبتلا به غرور کاذب شدن جلوگیری میکنم .
|
|