چمدون سوم

دیگه داره چمدون سوم رو هم میبنده و با خودش فکر میکنه چطور اینارو تا ایستگاه ببره ، آدمای دور و برش هم اصلا توجهی بهش نمیکنند ، همشون سرشون به کار خودشون گرمه  و هیچکس حتی یه تعارف خشک و خالی هم نمیکنه که ننه حالا یه کم بیشتر بمون یا حالا چرا اینقدر زود ،تشریف داشتید ، نه این مردم آداب معاشرت هم یادشون رفته ، یکی داره شیشه پاک میکنه و اون یکی کمد ها رو ریخته بیرون و داره مرتب میکنه و این زری ذلیل مرده هم که با این جارو هی خش و خش داره جارو میکنه و انگار مخصوصا هر جایی رو که اون میره میخواد جارو بزنه.

- ننه جون بیزحمت برو کنار میخوام زیرت رو جارو کنم.

- وای ننه جون تو چرا امروز هرجا من میرم رو میخوای جارو کنی؟

-همه جا باید جارو بشه دیگه ، شما هم که با این جوراب پشمیتون آشغالارو هی با خودتون اینور اونور میبرید و من مجبورم دوباره جارو بزنم.

ننه لب بر میچینه و با خودش میگه جوون هم جوونای قدیم باز یه کوچیکتر بزرگتری سرشون میشد ، اصلا اینا چرا اینجوری شدن ؟ عین آدمای وسواسی افتادن به جون خونه ، لااقل میزاشتن من میرفتم بعد.

حیفش میاد دم رفتن زخم زبون بزنه ولی دلش گرفته از این کارشون ، دل دلی میکنه و میگه:

معصوم خانم  ، وسواسم حدی داره ننه حالا من که نجس نبودم اینقدر همه جارو داری میسابی.

- وای خاک به سرم ننه جون این چه حرفیه ؟ نجسی کدومه ؟ خونه رو گند ور داشته بود ،عیبه برامون ننه مهمون میخواد بیاد و اونوقت این چار دیواری اینقدر کثیف باشه ، زشته.

- چشمتون روشن خوب مهمونتون کی هست که خودتون رو براش دارید هلاک میکنید؟

- بهار خانوم

انگار یه گوله آتیش گذاشتن زیرش ، اسم بهار خانوم هم کافیه تا رنگ ننه رو قرمز کنه و چفت و بست رو از رو زبونش برداره.

- هان پس بگو باز این پتیاره خانوم داره سر و کله اش پیدا میشه که شما به تاب تاب افتادید.

- وای ننه جون زشته این حرفا با این سن و سالتون ، جلو بچه ها خجالت بکشید.

- خوبه خوبه ، حالا تو نمیخواد سن و سال من رو به رخم بکشی ، هرکی ندونه فکر میکنه بهار خانومشون دختر چارده سالست ، نه ننه من هم اگه حیا مو سر کشیده بودم و سرخاب سفیداب میمالیدم رو صورتم و شلیته شلوار فرنگی تن میکشیدم الان پیشتون عزت احترام داشتم.

- ننه جون این حرفا چیه ؟ نقل سرخاب سفیداب و این چیزا نیست ، شما هم برا ما عزیزی ، اصلا هرکی جا خودشو داره.

-آره معلومه از این تقلا تون ، چطور موقع اومدن من بساب بساب ندارید؟

-ننه جون ، شما رو بخدا نذارید این دم رفتنتون یه ...

- یه چی ؟ بگو خوب

- هیچی ، میدونید چیه اصلا هرکسی خودش عزت و احترام برا خودش میاره ، بهار خانوم هر دفعه پا شد اومد اینجا یه چیز تازه دستش میگیره میاره ، هر بار میاد ما رو دنبال خودش یله میکنه میبره تو دشت وبیابون اما شما هر بار اومدید چپیدید زیر کرسی و از کمر درد و پا دردتون حرف زدید خوب ما هم دلمون میپوسه دیگه چقدر از درد و گرفتاریتون برامون میگید آخه؟

ننه رفت تو خودش ، یه گوشه ای رو پیدا کرد چمدون سوم رو گذاشت و درش رو بست ، با خودش فکر کرد راست میگه دیگه اگه تو هم داشتی و هروقت میومدی با دست پر میومدی الان این حرفارو نمیشنیدی، خداجون بنازم حکمتت رو یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را... هی حتما حکمتی توشه که بهار باید داشته باشه و من نه ، شکرت خدا.

ننه  چادر سفیدش رو انداخت رو سرش  و چمدوناشو زد زیر بغل و گفت:

من رفتم هر خوبی بدی دیدید حلال کنید

- کجا ننه هنوز زوده قطار چند ساعت دیگه میره.

- نه ننه رفتنی باید بره ،میرم یه خورده تو شهر بگردم تا موقع رفتنم بشه ، خداحافظ

- خدا به همرات ننه جون ببخشید اگه بد گذشت ، زری بدو برو ببین ماهیا رو گاز نسوزن ، ناخنک هم نزن تا من برم این بچه رو تو حموم بشورم.

من نسرینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام .... آره خود خودمم خود نسرین خانوم . از امیر جونم اجازه گرفتم اومدم یه سر اینجا تا به همه اونهایی که همیشه به من لطف داشتند یه سلام جانانه کنم و هم اینکه ...............

دیگه فردا عیده نه؟؟؟؟ نمیشه که به شماهایی که اینقدر با معرفت و صمیمی هستید تبریک نگم.

تک تک هم سختمه که برم کامنت بدم .... خلاصه اینکه..........   عید همگی مبارک

دوستای عزیز امیدوارم سال جدید سال خنده... مهربانی.... دوستی ... و همه اون چیزهای خوبی باشه که تو دنیا وجود داره......

سال قبلی گذشت با همه بدیها و خوبیهاش .بیایم  تصمیم بگیریم امسال رو فقط با خوبی و خوشی و لحظات خوب پر کنیم. اگه هم بدی و سختی اومد سر راهمون نشکنیم و خم به ابرو نیاریم .

سر سفره هفت سین آرزوهاتونو به سبزه هاتون بگین .  ((((  آرزوی بد نکنیدها ))))

خلاصه که     عیدتون مبارک     و جای همه  اون عزیزانی که تو ایران دارم خالی.امیدوارم تو سال جدید هر کسی عزیزی داره که ازش دوره به دیدارش بره و لذت دیدارهای دوباره به دل همه بشینه. 

سال نو مبارک

                                  

من و نوروز

میدونید چیه؟ ما چهارتا برادریم که هممون در بهار بدنیا اومدیم به همین خاطر هم هست که ما به بهار بیشتر از هر فصل دیگه ای علاقه داریم ، ولی همین نقطه اشتراک بین ما برادرها ، درون خودش یک وجه تمایز هم داره و اون اینکه برادران من همگی در فروردین بدنیا اومدن و من در خرداد ، یعنی مادرجان بنده در سه سال عیدش رو به امر مقدس زایمان گذرونده  که حتی یکی از این نوادر بشری ، روز اول عید قدم رنجه فرمودند و دنیا رو مفتخر کردند. از این مسئله میشه نتیجه های زیر را گرفت:

۱ مادر من زایمان در فصل بهار را دوست میدارد (میداشت)

۲ مادرم ، من را بیش از دیگر برادرانم دوست میدارد (میداشت) چون در ماهی دیگر به دنیا آورد.

۳ مادرم بعد از من که فرزند دوم او بودم تصمیم گرفت تا بقیه بچه ها را در فروردین بدنیا بیاورد ، چرا؟ چون فرزند خرداد ماهی او در بدو تولد وزنی معادل۵.۴ داشت که این امر باعث کندی در امر زایمان میشود و درد را مضاعف مینماید.   

                                    

۴ تولد نوزادان مادرم در فروردین باعث کچلی آنها در آینده شد ، در حالی که من همچنان زلفی دارم که نگو.

و اما باقی مسائل:

وقتی به گذشته بر میگردم و سعی میکنم نوروز هایی که داشتم را به خاطر بیاورم ، میبینم که چه سالهایی را پشت سر گذاشتم ، یاد دو نوروزی میافتم که در هر کدام شیرینی تولد برادرانم همراه با نوروز بود.

یاد سالهایی میافتم که قبل از تحویل سال همراه خانواده خودمان را به تهران میرساندیم و کنار اجدادمان نوروز را به پیشواز میرفتیم.

یاد سالهایی میافتم که نوروز را زیر بمباران و در خاموشی به پیشواز میرفتیم.

یاد سالی میافتم که آخرین روز سال را در قم برای شرکت در مجلس ترحیم پدر همایون حضور داشتیم.

یاد سالی میافتم که نوروز را بدون حضور پدر و با غم پیشواز رفتیم .

یاد سالی میافتم که نوروز را بیرون از خانه همیشگی و در سرای عشق به پیشواز رفتیم.

یاد سالی میافتم که برای اولین بار نوروز را در به دور از وطن به پیشواز رفتیم.

یاد سالی میافتم که نوروز را با حضور آوید به پیشواز رفتیم و آنسال برای اولین بار در خواب ماندیم.

یاد پار سال میافتم که نوروز را با سفره هفت سین پنج دقیقه ای به پیشواز رفتیم.

و سال دیگر اگر باشم حتما به یاد نوروز ۱۳۸۵ هم خواهم افتاد.

نوروزتان پیروز    هر روزتان نوروز

پ.ن                                        پهلوون اکبر اومد

     Akbar Ganji - اکبر گنجی در خانه 

         

                   عید نوروزی و پیروزی مبارک باشدش

چهار روز مانده به نوروز

بهار داره میاد چه بخواهی و چه نه .

فصل زایش و فصل نو شدن ، هیچ جایی رو جا نمیندازه و لطفش رو به همه میرسونه مثل اینجا.

                                    

 

                                   

بهار داره میاد چه بخواهی و چه نه .

فکر نکنید فقط شمایید که به پیشواز بهار میرید اینجا هم همینطوره.

                                  

                                 

                                  

بهار رو باید لمس کرد و باید بوئید ، این قشنگ ترین فصل خدا را .

زمانی که ایران بودم ، این روزهای قبل از نوروز همیشه یه حال و هوای دیگه ای برام داشت ، سلمونی برو ، تو خونه تکونی کمک مادر کن ،بعضی از خریدها رو انجام بده ، اصلا خوشم میومد این روزها رو قاطی مردم باشم ، چون همه جنب و جوش داشتند و یک نوع موج مثبت تو خیابونها پراکنده بود.

حالا اینجا هم ما خودمون این موج رو ایجاد میکنیم و صد البته نسرین خانم هر طور شده این موج رو ازت خارج میکنه حتی به زور.

من هم این موج رو به صورت کار دستی دکوری برای خونه از خودم در وکردم.

                                 

البته رنگ زدن حمام هم بود که به خیر و خوشی تموم شد و اینگونه بود که ما هم حس کردیم عید داریم.

در ضمن سبزه های نسرین هم دیدنی از آب در اومده که امسال سه تا سبزه به نیت سه تن گذاشته.

 اولین سبزه رو برای خودمون گذاشته که دستش درد نکنه.

دومین سبزه برای درویش شهر برلین به خاطر همه مهربونیهاش.

سومین سبزه را برای میثم ، این پسر شاد دیروز که همیشه یه تیکه بار ما میکرد ولی مدتیه که عاشقی کرک و پرش رو ریخته که امیدوارم با اومدن نوروز ، کرک و پر میثم هم رویش کنه و بیاد سر جاش.

                                

 چهار شنبه سوری ما هم به خوبی و خوشی وبدون تلفات به پایان رسید و تنها نقطه تلخش اونجا بود که هرچی به آقای آوید گفتیم که بگه سرخی تو از من    زردی من از تو   نگفت و بجاش یه شعر بلژیکی خوند که این هم تلفیق رسم و زبان با هم بود.

                                 

آتیش هم که حرف نداشت و فقط چند وقت یک بار باید بعد از فوت آقای آوید روشن میشدند.

دیشب شب جمعه آخر سال بود یعنی شب عید اموات ، امسال حادثه سقوط هواپیمای خبرنگاران ، خانواده های زیادی رو عزادار کرد و عید امسال رو براشون غم انگیز که اینجا من به اونها و به خصوص دوست عزیزم ناصر خیرخواه تسلیت میگم و همینطور یک مرگ تلخ دیگه که همون قطع درختان پارک جنگلی لویزان بود رو به بقیه درختها و همین طور دوستداران طبیعت تسلیت میگم.

 

پ . ن ۱ اینجا باید از مهندس درویش تشکر کنم که به مطلب قبلی من در وبلاگ نیوز لینک دادند. جناب درویش بی تهایت سپاسگزارم.

پ . ن ۲ آرمین منتظری ، مترجم و روزنامه نگار خوب این روزها نگران حال مادر است، امیدوارم که هر چه زودتر رفع کسالت مادر عزیزشون بشه و آرمین با شادی ، سال جدید را شروع کنه ، ما هم دعا میکنیم.

یک رسم زیبا

    شب چارشنبه سوری      

خان باجی بزمتون کجاست   

یار کجاست ؟

نگار کجاست؟ 

 

یادش بخیر آخرین سه شنبه سال برامون چه رنگ و بویی داشت ، از مدتها تدارک بوته و چوب میدیدیم و با چند همسایه زردشتی که روبروی خونه مون بودند ، تو بساط سور و سات چهارشنبه سوری شریک میشدیم.

اونها اهل ترقه و این چیزا نبودند ولی رسم رسومات چهارشنبه سوری رو به دقت به جای می آوردند ، هفت تکه آتش و پریدن از روی اون که بزرگتر ها مقدم بودند بر این کار و در نهایت ،زمانی که از آتش خاکستری تنها باقی بود ، نعلی بر آن می انداختند و آرزوی خوش یمنی...

ما هم که از مدتها قبل دارتهای خودمون رو که میخ اون رو داخل بدنه پلاستیکی کرده بودیم و با پیچ و کشی وسیله ای برای انفجار ساخته بودیم ، از ظهر سه شنبه  شروع میکردیم به دارت بازی و سر و صدا کردن.

                                            4shanbeh soori.jpg                          

بزرگتر که شده بودیم ، چهارشنبه سوری رو در محله هایی  که دختر و پسر در اونجا جمع میشدند و بساط رقص و پایکوبی و در آخر فرار از بسیج در اونجا فراوان بود جستجو میکردیم ، فرار کردن از بسیج هم دیگه جزو آیین چهار شنبه سوری شده بود.

یادش بخیر

حالا اینجا ... موندم چطور آتش روشن کنم و پسرم رو با این ایین باستانی که کمترین ضرر اون شادیی یک شبه هست ، آشنا کنم . حالا از کجا یک بسیجی پیدا کنیم و از دستش فرار کنیم.

شاید به رسم این چند سال باز هم شمعی روشن کنیم و از روی اون بپریم و آرزو کنیم:

سرخیه تو از من

زردیه من از تو

 

یک روز آفتابی

امروز هوایی آفتابی داشتیم و با آقای پسر همراه شدیم تا گشتی در اطراف بزنیم و از خجالت هوای خوب بدر آییم.

 

در حال گردش امروز متوجه شدیم که مسابقه ای بین المللی در رشته ماهی گیری ، همین کنار گوشمان در حال برگزاری است و از معدود تماشاچیان آن، ما بودیم.

اکثر ماهیگیران محترم سرگرم کارهایی با چیزی قرمز رنگ بودند که بر اثر ممارست در فضولی متوجه شدیم که این چیز قرمز رنگ لارو است که اینجاییها بدان (مووخه لارو) میگویند.

این لاروها که محصول روسیه و لهستان است به قیمت هر کیلویی ۱۲.۵ یورو ابتیاع میشود که خودشان معتقد هستند این مبلغی گران است برای لارو و کرم.

این لاروها را با خاکی نرم و مخصوص ، مخلوط میکنند و با کمی آب به شکل گلوله هایی کوفته ای در می آورند.

در زمانی که داور ها اعلام کردند گلوله های کوفته ای را در راستای چوب قلاب خود و در محدوده انتحای آن در آب انداختند تا به این طریق ماهی ها را به اطراف قلاب راهنمایی کند... و از این لحظه به بعد در واقع مسابقه آغاز میشود.

اکثرا معتقد بودند به خاطر سرما ، امروز شانس زیادی برای گرفتن ماهی وجود ندارد ولی با این حال به کار خود ادامه میدادند و ما به همان دلیل سرما که ماهی را از جایش تکان نمیداد به خانه رجعت فرمودیم.

 

شاید دوست داشته باشید ویدئویی از گردش آقای پسر ببینید که در اینجا موجود است.

 

پ.ن  دیشب تلوزیون بلژیک فیلم بدونم دخترم هرگز را نمایش داد، نمیدانم چرا هروقت با دولت ایران به مشکل میخورند ،چکشش را بر سر مردم و فرهنگ ایرانی میکوبند.

در این مدت این تجربه را بدست آوردم که به محض خبر ساز شدن ایران در اخبار منتظر فیلم بدون دخترم هرگز باشم.

یک روز خدا

امروز شنبه است یک روز نیمه تعطیل در بلژیک ،خیلی از ادارات دولتی و خصوصی و مدارس ، شتبه ها تعطیلند و به جایش مردم در خیابونها یا دارند خرید میکنند ، یا دارند ورزش میکنند.

از این بالا داشتم نگاه میکردم ، دیدم تو رودخانه طرف راست خانه مان قایق کایاک انداخته اند در آب و بصورت تکنفره تا چند نفره دارند قایق سواری میکنند در حالی که اول باران میامد و بعد برف شروع به باریدن کرد ولی اینها ککشان هم نگزید ، راستش حرصم گرفت هوس کردم بروم بزنم قایقشان رو سوراخ سوراخ کنم ، آخر آدم باید در سرما سردش شود و در گرما گرمش ولی اینها چرا اینجوری هستند، بعد دیدم حق دارند اگر قرار باشد که بر اساس آب و هوای اینجا بخواهند کاری کنند ، باید بمیرند چون هوا اینجا بد جوری بازی میکند و هیچ وقت نمیشود رویش حساب کرد برای همین هم در تابستان که هوای آفتابی دارند و با شورت و بیکینی و باکینی میزنند بیرون حتما یک چتر هم در کیفشان دارند.

این یعنی تطابق با محیط ، این مردم خودشان رو خوب میتونند با هر چیزی تطابق بدند ، مثلا در رابطه با تحصیل، دولت اعلام میکند که مثلا ما تا ده سال دیگر از نظر دندانپزشک با کمبود مواجه هستیم ، کسی هم که میخواهد به دانشگاه برود و علاقه به رشته پزشکی دارد خودش را برای رشته دندانپزشکی آماده میکند ، چون علاقه یکطرف و بازار کار هم همان طرف و این دو موضوع مهمترین قسمت قضیه هست.

کسی برای اسم و رسم درس نمیخواند اینجا، یعنی اصلا من ندیده ام که به کسی ، مهندس و دکتر بگویند حتی اگر خدای تخصص باشد ، بر عکس ما ایرانیها که اول به فکر پرستیژ هستیم و بعد علاقه و استعدادمان.

تو یک سایت ایرانی دیدم که افراد در قسمت تحصیلات و شغل و... این چیزها نوشته بودند :

تحصیلات: دانشجو

شغل: مهندس

خلاصه اینکه آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ.

بی خود میگند، اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

راستش خیلی شرمنده ام ولی این بار نتونستم سر قول خودم بایستم .

تو این مدت هی اومدم بنویسم ، دوباره پس کشیدم و دوباره نوشتم و پاک کردم.

آخر یک آدمی که تو غربته اگر ننویسه پس چه کار کنه به خدا قصدم بازار گرمی نبود ، این یه تصمیم جدی بود نشونه اش هم نسرین که وبلاگش رو خذف کرد ، اما شما هم به من حق بدید ، اگر از خوبیهای اینجا بگم ، تو دلم میگم خیلی نامردی که خودت رو انداختی اینجا و داری پزش رو به دیگران میدی و باعث ناراحتی دیگران میشی ، اگر هم از غربت و بدیهای اینجا بگم ، باز به خودم میگم ای بابا برای کی دار میگی ، کسی دیگه خریدار غم و غصه نیست هر کسی به اندازه خودش داره پس تو دیگه خفه.

ولی وقتی ایمیل های شما رو میبینم میگم رفیق نیمه راه شدی ؟ همین چند نفری که میان اینجا، توی ناقابل رو با همه ضعفهات قبولت کردند اونوقت تو براشون داری ناز میکنی ؟

تو این مدت بیشتر از همیشه به وبلاگ تون سر زدم و مثل بچه هایی که که دیگرون بازیش نمیدن و میره یه کنار میایسته و بق (درست نوشتم یا باید بغ بنویسم ؟)میکنه ، من هم همون حالت شدم ، ولی این بار گفتم خودم رو میاندازم وسط و با پر رویی میگم   من هم بازی من هم بازی وگرنه توپ تون رو پاره میکنم ....

حالا هم اگر میخواید توپ تون رو پاره نکنم ، پس من هم بازی...

                                                                            من هم بازی.....

 

پ ن ۱ دیگه یاد گرفتم از خودم سند و مدرک جایی باقی نزارم برا همین هم از پست قبلی یه جمله رو پاک کردم.

پ ن ۲  این وبلاگ نویسی بدون نسرین مزه نداره سعی میکنم اون رو هم راضی کنم که برگرده اگر هم راضی نشد خودم یه وبلاگ میزنم به اسمش و به جاش مینویسم.( فوقش یه کم صدام رو عوض میکنم و عشوه ای مینویسم)

پ ن ۳ نامردین اگه هی بیاید بگین ، تو که میخواستی بری پس چی شد.

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

در این مدت از دوستی های شما عزیزان بهره بردم .

ممنون هستم که تو این مدت من رو تحمل کردید و با کامنتهای خوبتون منتقد و مشوق من بودید.

در نهایت برای همه شما آرزوی زندگی خوب و توام با آرامش میکنم و پیشا پیش عید نوروز را به همه تبریک میگم.

خدا نگهدار شما

جواب هلیای عزیز

مدتی است که دوستی در قسمت نظرات در عین ادب و احترام به نوشته های من ایراداتی رو وارد کرده که برخلاف میل باطنی بر آن شده ام تا پاسخگو باشم ولی قبل از شروع از ایشان به دلیل پی گیری ممتدشان تشکر میکنم.

ابتدا آخرین کامنت ایشان را برای روشنی مواضع در اینجا می آورم:

 

ادامه نوشته

آخ جون باز هم کارتون

شما هم برنامه کودک نگاه میکردی؟

من که خیلی نگاه میکردم ، زمان ما تلوزیون برنامه های زیادی برای دیدن نداشت ، دوتا کانال بود که هر وقت عوض میکردیم ، فقط رنگ عمامه ها عوض میشد برای همین هم بود که برنامه کودک طرف دارهای زیادی داشت.

تنسی تاکسیدو با کمد آقای ووپی همیشه برامون جالب بود.

سند بادهم که حتما یادتون هست ، علی بابا و شیلا ، عجب جیگری بود این شیلا که جادوگره به پرنده مینا تبدیلش کرده بود.

عاشق این (همینه) بودم ،نهایت خنگی عین خودم.

مزرعه حیوانات بود این؟

ااااااه یه گوریل شونزده متری بنفش!!!!!!!!!!! راستی شونزده متر بود یا ججده متر؟

عجب پستی شد این بار !!!!  بد هم نیست ، خسته شدیم اینقدر ادای آدم گنده هارو در آوردیم.

راستی بازهم هست اگر خواستید اینجا ببنید.

هجده روز مانده به عید

بعضی وقتها دوری باعث نزدیکی دلها میشه ، از شما چه پنهون یاد برادر بزرگم افتادم با اون اخلاق سگیش ، از اون آدمای تند مزاج که هر لحظه پاچه ات رو ممکنه بگیره ، آدم بی ادبی نیست در واقع خیلی هم مبادی آدابه ولی خوب ، میگم دیگه یک خورده تنده.

ولی همین آدم اونقدر ته دلش صافه که حد نداره ، هیچ وقت یادم نمیره روزی که ماهی قرمز تنگ سفره هفت سین یک روز بعد از سال تحویل عمرش رو داد به شما ، مرتیکه نره خر عین ابر بهار اشک میریخت ، برای همین هم دیگه هیچ سالی پیش قدم نشد برای خرید ماهی قرمز.

یادم میاد اون روزا مثل سگ و گربه بودیم ، ماه تا ماه با هم قهر بودیم ، قهر که چه عرض کنم یک بهش بگو جلوی جمله میذاشتیم و حرفمون رو میزدیم ، خدا نمیکرد یادمون میرفت بهش بگو رو اضافه کنیم ، اونوقت همین بهانه ای میشد برای دعوای بعدی که تو منت کشی میکنی و بیا و ثابت کن که نه بابا یادم رفته بود که با هم قهریم.

همین داداش همیشه بد اخلاق دائم المقهور اگر لازم میشد به خاطرت تو دهن شیر هم میرفت.

سه چهار سالم بیشتر نبود که به خاطر شغل پدر ساکن اصفهان بودیم و چند روز قبل از سال تحویل یا ما به تهران میرفتیم یا که عزیز جونم از تهران سراغ ما را میگرفت و اون سال نوبت عزیز جون بود که بیاد سر وقت ما.

یک روز عزیز جون برای اینکه مادرم رو از شر ما راحت کنه و بتونه به خونه تکونی برسه ، بردمون سی و سه پل . من دست عزیز رو گرفته بودم و تو اون دالون های سی و سه پل قدم میزدیم و یواشکی به رودخونه زیر سی و سه پل دید میزدم که یهو دیدم آقای داداش دوباره سگی شد برای عزیز براق که چرا امیر را میبری اون نزدیک ، تو مواظب نیستی و میافته پایین . و بعد اومد و دست من رو گرفت و خودش رو حائل بین من و رود کرد تا مبادا بیافتم تو زاینده رود .

یادش بخیر حالا کجایی کاکو که ببینی داداشت رو کشتند.

وقتی میامدم ، نگار داداش سه سالش بود و تازه شیرین زبونیش گل کرده بودو حالا نه سالشه و نمیدونم اصلا من رو یادش میاد یا نه .

بهش بگو دلم برای خودت و نگار کوچولوت یه ذره شده . بهش بگو...

من هم آدمم

مادرم همیشه میگفت که تو بدنیا اومدی تا برادرت تنها نباشه.

مامان دوستم همیشه میامد دنبالم تا با بچه اش بازی کنم.

نو جوون که بودم دوستام ، هر وقت دعواشون میشد میامدند سراغم تا بریم دعوا.

زمان جوانی به خاطر اخلاق مجلس گرم کنم ، همیشه تو مهمونیای مختلف دعوتم میکردند.

موقعی که مجبور به مهاجرت شدم ، مادرم میگفت که میترسم دیگه نبینمت و دلم برات تنگ میشه.

هر وقت خونه نیستم پسرم میگه آخه من بابا ندارم که.

راستی چرا هیچ کس من رو به خاطر خودم نمیخواد و همه به خاطر خودشون به یاد منند.

 

پ.ن حس دختری رو دارم که به خاطر فقر خونواده مجبور به ازدواج با یه آدم پیر شده و حالا همه بهش ایراد میگرند که تو چه جور آدمی هستی که به خاطر پول با این پیر مرد زدواج کردی بدبخت پولپرست. مهاجرت من هم همین جور شده  همه فکر میکنند که به خاطر راحتی خودم جلای وطن کردم .

بابا اگر اومدم به خاطر اینه که یه نفر کمتر تو اون مملکت خرج بزاره رو دست دولت و مردم وگرنه من که اینقدر خودخواه نیستم.

ایران عربی

از همون روزی که خلخالی برای خودشیرینی پیش عربها گفت: نه خلیج فارس نه عربی باشه خلیج اسلامی باید میدونستیم برنامه چیه .

اصلا اینها جز خواست خودشون خواست هیچ کسی رو حتی یه ملت رو نمیتونند ببینند ، ایرانی بودن یه ننگ براشون ، ملی شدن نفت بدست مصدق براشون افت داشت ، شاید هم اربابای انگلیسی شون  عقده ای رو که از مصدق دارند رو نتونستند از بین ببرند.

MsdghP09t.jpg (2590 bytes)

 

هر ننه قمری یه خیابون به اسمشه تو این تهرون دراندشت ولی دریغ از یه کوچه که بنام مصدق باشه ولی بزرگراه میکنند بنام آیت ا.. کاشانی، تاریخ رو تحریف میکنند فقط برای اینکه بگند روحانیت در ملی کردن نفت دست داشت وگرنه مصدق کاره ای نبود ، یادشون رفته که کی در زمان قاجار باعث از دست دادن اون همه از خاک ایران شد و اصلا یادی نمیکنند از ملاهایی که شاه وقت رو تحریک میکردند به جنگ با روسیه.

youngmos.jpg (15266 bytes)

                           mosdq-majlis.jpg (29306 bytes)

حال این هم از جدول تعطیلیهای ایران ببینید چند روزش به خاطر ایران هست.

4- روز نخست فروردين ماه (عيد‌نوروز)
14- خرداد ماه سالروز ارتحال حضرت امام خميني (ره)
22- بهمن ماه (سالروز پيروزي انقلاب اسلامي)
9- محرم (تاسوعاي حسيني)
10- محرم (عاشوراي حسيني)
20- صفر (اربعين حسيني)
28- صفر وفات حضرت رسول اكرم (ص) و شهادت حضرت امام حسن (ع)
17- ربيع‌الاول ميلاد حضرت رسول اكرم (ص) و ميلاد امام جعفر صادق (ع)
3- جمادي‌الثاني شهادت حضرت زهرا (س)
13- رجب ولادت حضرت علي (ع)
27- رجب مبعث پيامبر گرامي اسلام (ص)
15- شعبان ولادت حضرت ولي عصر(عج)
21- رمضان شهادت حضرت علي (ع)
1- شوال (عيد سعيد فطر)
25- شوال شهادت امام جعفر صادق(ع)
10- ذيحجه (عيد سعيد قربان)
18- ذيحجه (عيد سعيد غدير خم)

                                    بیست ونه اسفند هم پر.

                  ahmadabad.jpg (42023 bytes)

زندون

 

نمیدونی چه غروبی داره زندون

آدم از کرده خود میشه پشیمون

نمیدونی چه غریبه آدم اینجا

غربتش حضورشو میبره از یاد

پشت میله های زندون دل آدم پینه داره

روی صورت جوونا چینه ها خونه داره

روی دیوار بلندش کلاغی لونه نداره

توی سلولای تنگش چشما هیچ نوری نداره  نداره

نمیدونی چه غروبی داره زندون

ادم از کرده خود میشه پشیمون

من این ترانه رو ۱۵ سال پیش گفتم  و با یکی از دوستان براش آهنگ ساختیم .

راستش هیچ تجربه ای از زندان ندارم و این ترانه رو همینجوری گفتم ولی با دوستان هر وقت که دلمون میگرفت میخوندیم و زمینه ای میشد تا بعد از اون ترانه های شادی بخونیم و از اون حالت غم بیایم بیرون.

یادش بخیر تو سربازی این ترانه شده بود ورد زبون هم خدمتیهام ، برای همین خیلی دوستش دارم حتی اگر شما بگید خیلی ضعیفه.

تقدیمش میکنم به مهران ، افشین ، محسن ، حجت، همایون ، علیرضا

و به یاد اکبر گنجی

چی بنویسم؟

 

امروز هوا یه کم آفتابی شد ولی تا دلتون بخواد سرد .

جدا الان مطلبی ندارم بنویسم ، شاید فردا یه چیزی نوشتم ، میبینید تو رو خدا ، این هم شد وبلاگ ،بدون مطلب هم پست میزنم ، خوب مگه چیه ؟ بهتر از اینه که بیام دوتا بیت از حافظ بنویسم و بعد برم هزارجا تو قسمت نظرات بنویسم : منتظر قدوم سبزتان هستم ، من آپم.

این بی مطلبی زیادهم تقصیر من نیست ، آخه تو این کوچک مملکت اتفاقی نمی افته که من بخوام براتون بگم ، نه شهردارش یواشکی میره درخت میبره و نه نخست وزیرش پاک کن دستش گرفته تا کشوری رو از نقشه پاک کنه.

نه فرانسه زبانها برای هلندی زبانها جوک میسازند و نه برعکس.

روزنامه هم که تعطیل نمیشه. خبرهای تو روزنامه ها هم زرت و زرت تکذیب نمیشه.

برنامه های طنز هم هرچی شاه رو مسخره میکنه ، اینقدر این شاهه بی بخاره ،بجای اینکه دستور بده یارو رو بگیرند بندازند زندان و ازش توبه نامه بگیرند ، خودش هم میشینه میخنده، ای خاک بر سر همچین شاهی کنند.

تو مجلات هم اصلا داستانهای طلاق نمینویسند با اینکه مردمش هر روز عاشق میشند و فرداش فارغ ولی براشون عادیه.

حالا شما بگید چه چیز جالبی وجود داره تا من براتون بنویسم.

همون بهتر که دو تا فحش به رژیم بدم تا وبلاگ رو فیلترش کنند ، خیال هممون راحت بشه.

بیست و  سه روز مانده به عید

۱ حکایت من همون حکایت آقا موشه است که به خاله سوسکه میگفت که با دُم نرم و نازکم میزنمت، این عکس کباب که تو پست قبلی بود برای همین بود یعنی درواقع آلت تنبیه ، منتهی بیشتر نون سنگکش.

۲ ضمن این که این روزها حالم خیلی خوبه و به قولی سر حالم (نمیدونم چرا) ولی سرم شلوغه و نه حالی برای مطلب نوشتن دارم و نه اینکه مطلبی برای نوشتن دارم.

۳ چند روز پیش که وزیر امور خارجه ایران اومده بود بلژیک ، با وزیر بلژیکی مصاحبه میکرد تلوزیون اینجا و ازش پرسیدندکه: این چند ساعتی که با این متکی حرف زدی به چه نتیجه ای رسیدی؟ در جواب گفت که این بابا زبون نفهم تر از اونی بود که ما بخواهیم باهاش به نتیجه برسیم چون هر سوالی که میکردیم یه جواب دیگه ای تحویلمون میداد.

۴ نمیدونم چه دلیلی هست که یه سری ایمیل هر روز برام میاد که آلوده به ویروس هستند و خدارو شکر که آنتی ویروس خوبی دارم که قبلش بهم میگه : داداش بازش نکن که فلان ویروس رو داره ، بنابر این خسته نکنید خودتون رو و برام ویروس نفرسید چون اولا من که عددی نیستم شما این کارا رو با من میکنید و دوما اینجا آنتی ویروساش مثل مال خارج میمونه و تیرتون به سنگ میخوره.

 

خوش باشید

 

 

یه بحث جالب

عرض به حضورتون که از همه کسانی که تولد نسرینم رو تبریک گفتند ممنونم.

اما دیشب بی خوابی زده بود به سرم و داشتم وبگردی میکردم که خوردم به وبلاگ آرمین منتظری .

مقاله جالبی رو ترجمه کرده بود که خیلی خوشم اومد و براش یه نظری نوشتم که همین نظر دادن همان و رسیدن پروانه پشت هیچستان همان .

خلاصه اینکه بحث جالبی اونجا سر گرفت که  آرمین هم لطف کرده و بصورت مطلب جدید در وبلاگش گذاشته که بد نیست اگر دوست داشتید سری بزنید و شما هم وارد این بحث بشین

بیست و هفت روز مانده به عید

خوب آروم آروم داره صدای پای بهار خانوم میاد.

بارون اینجا یک پدیده همیشگی هست ولی بوی بارون بهار فرق داره صدای پرنده ها از جیغ کشیدن به آواز خوندن داره تبدیل میشه.

رو تن درختها هم یه لایه بهاری داره میشینه.

خدا کنه امسال علاوه بر قشنگی بهار ، خبرای خوبی بهمون برسه.

اسفند همیشه برای من قشنگتر از فروردینه چون اون هیجان قبل از بهار رو تو خودش داره ، درست مثل اون وقتها که کنار تخته سیاه مدرسه مینوشتیم    ۲۹ روز مانده به عید     و روز بعد پاکش میکردیم و مینوشتیم   ۲۸ روز مانده به عید    .

شماره معکوس برای بهار رو شروع کنیم.

اگر دوست داشتید این رو گوش کنید

قشنگه