چمدون سوم
- ننه جون بیزحمت برو کنار میخوام زیرت رو جارو کنم.
- وای ننه جون تو چرا امروز هرجا من میرم رو میخوای جارو کنی؟
-همه جا باید جارو بشه دیگه ، شما هم که با این جوراب پشمیتون آشغالارو هی با خودتون اینور اونور میبرید و من مجبورم دوباره جارو بزنم.
ننه لب بر میچینه و با خودش میگه جوون هم جوونای قدیم باز یه کوچیکتر بزرگتری سرشون میشد ، اصلا اینا چرا اینجوری شدن ؟ عین آدمای وسواسی افتادن به جون خونه ، لااقل میزاشتن من میرفتم بعد.
حیفش میاد دم رفتن زخم زبون بزنه ولی دلش گرفته از این کارشون ، دل دلی میکنه و میگه:
معصوم خانم ، وسواسم حدی داره ننه حالا من که نجس نبودم اینقدر همه جارو داری میسابی.
- وای خاک به سرم ننه جون این چه حرفیه ؟ نجسی کدومه ؟ خونه رو گند ور داشته بود ،عیبه برامون ننه مهمون میخواد بیاد و اونوقت این چار دیواری اینقدر کثیف باشه ، زشته.
- چشمتون روشن خوب مهمونتون کی هست که خودتون رو براش دارید هلاک میکنید؟
- بهار خانوم
انگار یه گوله آتیش گذاشتن زیرش ، اسم بهار خانوم هم کافیه تا رنگ ننه رو قرمز کنه و چفت و بست رو از رو زبونش برداره.
- هان پس بگو باز این پتیاره خانوم داره سر و کله اش پیدا میشه که شما به تاب تاب افتادید.
- وای ننه جون زشته این حرفا با این سن و سالتون ، جلو بچه ها خجالت بکشید.
- خوبه خوبه ، حالا تو نمیخواد سن و سال من رو به رخم بکشی ، هرکی ندونه فکر میکنه بهار خانومشون دختر چارده سالست ، نه ننه من هم اگه حیا مو سر کشیده بودم و سرخاب سفیداب میمالیدم رو صورتم و شلیته شلوار فرنگی تن میکشیدم الان پیشتون عزت احترام داشتم.
- ننه جون این حرفا چیه ؟ نقل سرخاب سفیداب و این چیزا نیست ، شما هم برا ما عزیزی ، اصلا هرکی جا خودشو داره.
-آره معلومه از این تقلا تون ، چطور موقع اومدن من بساب بساب ندارید؟
-ننه جون ، شما رو بخدا نذارید این دم رفتنتون یه ...
- یه چی ؟ بگو خوب
- هیچی ، میدونید چیه اصلا هرکسی خودش عزت و احترام برا خودش میاره ، بهار خانوم هر دفعه پا شد اومد اینجا یه چیز تازه دستش میگیره میاره ، هر بار میاد ما رو دنبال خودش یله میکنه میبره تو دشت وبیابون اما شما هر بار اومدید چپیدید زیر کرسی و از کمر درد و پا دردتون حرف زدید خوب ما هم دلمون میپوسه دیگه چقدر از درد و گرفتاریتون برامون میگید آخه؟
ننه رفت تو خودش ، یه گوشه ای رو پیدا کرد چمدون سوم رو گذاشت و درش رو بست ، با خودش فکر کرد راست میگه دیگه اگه تو هم داشتی و هروقت میومدی با دست پر میومدی الان این حرفارو نمیشنیدی، خداجون بنازم حکمتت رو یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را... هی حتما حکمتی توشه که بهار باید داشته باشه و من نه ، شکرت خدا.
ننه چادر سفیدش رو انداخت رو سرش و چمدوناشو زد زیر بغل و گفت:
من رفتم هر خوبی بدی دیدید حلال کنید
- کجا ننه هنوز زوده قطار چند ساعت دیگه میره.
- نه ننه رفتنی باید بره ،میرم یه خورده تو شهر بگردم تا موقع رفتنم بشه ، خداحافظ
- خدا به همرات ننه جون ببخشید اگه بد گذشت ، زری بدو برو ببین ماهیا رو گاز نسوزن ، ناخنک هم نزن تا من برم این بچه رو تو حموم بشورم.






















