تحول فرهنگی

در نو جوانی همیشه تصوری که از آدمایی که مهاجرت میکنند به کشور های دیگه این بود که اونا به خاطر تفاوت فرهنگی که بین خودشون و بقیه آدمای اطرافشون حس میکنند دست به این کار(مهاجرت) زدند یا یه جور حسی که دیگه ایران براشون قانع کننده نیست و برای ارتقای سطح فرهنگی و یا علمی خودشون رو ملزم به مهاجرت میدونستند ،ولی تو این چند سالی که اینجا هستم  کسانی رو دیدم که فکر میکنم فقط کافی بود یه سفر به شهر کوچیک تو ایران بکنند تا این ارتقا رو حس کنند.

چند وقط پیش یه آقایی که خیلی پر ادعاست و هر دفعه یه مدرک تحصیلی از خودش رو میکنه ، مدعی شد که داره روی یه پروژه کار میکنه که خیلی اینجا به قول خودش گل میکنه ، بعد از کلی مقدمه چینی که خیلی سریه و نمیشه الان رو کنم بالاخره رو کرد و باورتون نمیشه اگه بگم پروژه ایشون احداث یه نونوایی به سبک ایرانه که صف زنها و مردها از هم جدا باشه.

دلیل ایشون برای این جدایی صفها این بود که میگفت :

من خیلی فکر کردم و دیدم این بلژیکیها هم از این که ناموسشون تو صفها دست مالی نشه خوشحال میشند .

حالا ما هر چی به این کله مون فشار آوردیم که کجا تو این چند ساله نونوایی دیدیم که توش صف باشه به یاد نیاوردیم که نیاوردیم که شاید دلیلش این آلزایمر من باشه.

بعدش هم اینجا آقایون بیشتر مورد دستمالی قرار میگیرند تا ناموسشون ، حالا پیدا کنید کی ناموس کیه.

یک بار هم یکی دیگه معتقد بود که این بلژیکیها ماشین نمیدونند چیه و قصد داشت یه سفر بره ایران و یه پیکان مدل شصت که شاسی خوابیده باشه با شیشه دودی و بوق بنزی بیاره اینجا  تا به اینها بفهمونه ماشین یعنی چی.

حالا وقتی فکرش رو میکنم که این آدمها وقتی میرند ایران چطور از موقعیت نداشته خودشون در اینجا برای دوستان و آشنایانشون تعریف میکنند و ... نمیدونید تا کجام میسوزه البته شاید هم بدونید ولی لطفا به روی خودتون نیارید .

همین آدما اینجا مدرک سیکل رو به لیسانس و فوق لیسانس تبدیل کردند و روستا ها رو به شهر و پایین شهر رو به بالا جابجا کردند بنابر این تو ایران راحتتره که موقعیت خودشونرو صدها بار بهتر نشون بدند و اونوقت آدمایی ساده مثل من فکر میکنیم که بله علی آباد هم شهریه و این بابا به واسطه مهاجرت دچار تحول فرهنگی و علمی و به تبع اون اقتصادی شده.

امضا

دکتر مهندس امیرالکتبا  عضو انستیتو علمی ایزل در دانشگاه گانت بلژیک

پنجره

خیلی وقت بود که با دیدن بعضی خونه ها برام سوال بود که چرا بعضی از خونه های اینجا جای پنجره داره ولی بصورت کور شده هست یعنی مشخصه که این برای پنجره تعبیه شده ولی ازش به این عنوان استفاده نمیشه

تا اینکه امروز به جوابم رسیدم :

از اونجایی که در این کشور از روز ازل، در آمدها بر پایه مالیات استوار بوده ، در گذشته در موقع ساخت خونه برای احداث پنجره مالیات در یافت میشده و همینطور مالیات سالیانه خونه ها از روی تعداد و متراژ ساختمان محاسبه میشده ، از این روی مالکان که معمولا در هنگام ساخت کفگیرشون ته دیگ میخورده و یا برای اینکه فکر میکردن در آینده دارای وضع اقتصادی بهتری خواهند شد جای پنجره رو میذاشتند که شاید بعد ها خود پنجره رو هم بذارند.

حالا یه نکته جالب تر براتون بگم :

در قدیم (نه زمان دایناسورها) شیشه تو بلژیک گرون بوده و همچنین شامل کالاهایی میشده که مالیات زیادی داشته و بقولی لوکس بوده و به همین دلیل مردم به جای استفاده از اون از پوست بیضه خوک استفاده میکردن که اون رو میکشیدن و خشک میکردن که یک حالت تقریبا تلق مانند میشده و از اون بعنوان شیشه استفاده میکردن .

این دنبلان  هم عجب خوب چیزیه ها خیلی استفاده داره.

بله همیشه محدودیت خلاقیت میاره و مالیات زیاد چیزای دیگه، مثلا تا همین دو سه سال پیش ، داشتن رادیو تو ماشین مالیات داشت  که اینها بصورت مالیات مستقیم دریافت میشد ولی چند سالی هست که مالیاتهای غیر مستقیم جایگزین شدند.

کری خونی

یادش بخیر یه زمانی چقدر برای این پرسپولیسیها کری میخوندیم و اونها هم برای ما استقلالیها ولی دست سرنوشت گشته و من رو انداخته اینجا و گیر یک برزیلی افتادم که خیلی هم کری بخونه .

همه اینجا از دستش در میرند ولی من به خودم این اجازه رو نمیدم و سخت از خجالتش در میام در غیر این صوت جواب رییس جمهور محترم رو چی بدم؟ دیگه برزیلیها از آمریکاییها که قدرتمند تر نیستند .

دیروز بهش گفتم : شنیدم تو کشورتون به برزیل میگند٬ ایرانِ قاره آمریکا درسته؟

حال خودتون زحمت بکشید و قیافه این باب رو تصور کنید .

|

این عکس تزیینی است لطفا دست نزنید

دنیا و بازیهاش

امروز حسابی به بازی این دنیا خندیدم.

او یک استاد دانشگاه تو ایرانه ولی دلش میخواد جای من باشه و اینجا.

من این جا هستم و  دلم میخواد جای او باشم و یه استاد دانشگاه.

زنده باد خروس

زنده باد خروس  حاج آقا خیلی دلش میخواست خروس باشه

 

یه کسی که با من قهره

راستش  مدتیه که رابطه ام با خدا یه کم شکر آب شده  البته نه این که فکر کنید باهاش به هم زدما نه ولی حس میکنم یه مدت باید بی خیالش بشم تا خودش بیاد طرفم آخه میدونید  میگند تعریف از خود گوه خوریه ولی من از اون دسته آدمایی هستم که تو رفاقت خیلی صبر دارم با هر کسی تو رفاقت میتونم کنار بیام بجز یه دسته ٬ کسایی که خودشون رو برام بگیرن که حس میکنم این آق خدا هم همینطوری شده.

تازه من مثل باقی رفیقاش نیستم که هی دم به ساعت برم در خونه اش و هی بگم این رو بده اون رو بده اصلا هرچی هم که تا حالا داده خودش داده من ازش نخواستم ولی با این حال همیشه رفتم ازش تشکر هم کردم چون تو رفاقت اصلا درست نیست بی چاکرم گفتن از کنار رفیقت رد شی.

ولی نمیدونم چش شده که یه دفعه از این رو به اون رو شده میدونید البته تقصیر خوش هم نیست اونقدر از این آدمای خایه مال دورش رو گرفتن که روزی شونصد بار جلوش دولا راست میشند که حتما از من هم همین توقع رو داره  ولی من از این آدما نیستم طرف برداشته یه تیکه روح دست چندم انداخته تو تن من حالا توقع داره براش چاچا برقصم؟ بی خیال بابا ما اهلش نیستیم.

من اصلا آدم توقعی ای نیستم ولی نمیتونم ببینم تو عالم رفاقت با من یه جوره با دیگران جور دیگه ست  مثل این میمونه رفتی دم لاستیک فروشی طرف کلی هم ادعای رفاقت داره بعد میبینی یواشکی برای  اون یکی لاستیک دانلوپ میندازه بعد  به تو که میرسه لاستیک چینی  اونوقت کوجا تون میسوزه؟

برای من هم همین کار رو کرده دیگه تیپ و قیافه و همه چی رو داده به این بابا تام کروز به ما که رسیده یه هیکل درب و داغون اسقاطی  حواله کرده و حالا هم توقع چاکریم نوکریم داره ؟

هرچی جنس مونث تو دنیاست قربون صدقه اون بابا میره و سالی دو تا زن عوض میکنه و کلی بچه تو کوچه پس کوچه های لس آنجلس و هاوایی پس انداخته هیچکس هم خرش رو نمیگیره اونوقت برای من که جنازه ننه صفدر هم از کنارم رد میشه میگه مرده شوی اون چشای حیزت رو ببرند و دو تا فحش آبدار هم کنارش میزاره و تو همین آقای آوید موندیم  لابد توقع سماع ده ساعته داره ؟

حالا این حرفها رو من تا حالا بروش نیاوردم که٬ دارم برای شما درد دل میکنم وگرنه عمرا اگه من آدمی باشم که واسه دو تا چشم زاغولی بخوام خودم رو سبک کنم و بی خیال رفاقت بشم ... نه اون  تازه طلب کار هم شده  و برا ما کلاس گذاشته سلام بهش میکنی پشت چشم نازک میکنه و یه سر تکون میده میره ٬ شما بگی یه حال و احوالی کنه یه لبخندی چیزی ... نه خیلی طرف جدی گرفته.

ولش کن قبلا هم اینجوری شده بود یه مدت که کم محلیش کنی خودش میاد سراغت این رو دیگه تجربه کردم  ولی این دفعه اگه برگشت به همین راحتی دست از سرش بر نمیدارم هر چی تو دلم هست میریزم بیرون حتی چشای زاغولی تام کروز رو هم بهش میگم تو این دوره زمونه باید پر رو بود٬ باید از همه توقع داشته باشی٬ این جوری باعث میشه تا دیگرون هم برات بیشتر ارزش قایل بشند .

آره بهش میگم اصلا ازش چهارتا بچه تو هاوایی هم میخوام کی به کیه ؟

در هم و برهم

میگن کار جوهر مرده که اگر چنین باشد من حسابی جوهری شدم.

عجب اصطلاحاتی تو دنیا وجود داره مثلا عیسی گفت شراب خون من است و بنا بر این بنده الان مدتیه که به عارضه کم  خونی گرفتارم.

بگذریم این روزها کمتر فرصت لاگیدن داشتم ولی با تمام مشغله تونستم یه کتاب در باره فروغ بخونم که کلی حال ما را  محول کرد  نه از اینکه کتابش ارزش ادبی بالایی داشته باشه ولی خود مطالب که به نوعی بیوگرافی فرغ بود برام جالب بود و از اینها گذشته تو غربت که باشی و اهل خوندن هم باشی هر چی دستت برسه رو بهش رحم نمیکنی .

یادم سال اول بسته هایی که از ایران برامون میومد رو زیر و رو میکردیم که شاید تیکه روزنامه ای  چیزی توش باشه و چند کلامی فارسی خونی کنیم.

اینجا هم هوا داره آروم آروم  رو به گرمی میره یعنی اون هوایی که در نیمه فروردین تو تهران و اصفهان و شیراز شاهدش هستیم تازه اینجا شروع شده و مردم هم کلی خوش خوشانشونه و دارند از اون حالت گرفته در میاند و دیگه تو خیابون لبخندکی میزنند و سلامکی حواله میدند.

آقای آوید هم خوبه تازگی ها یادگرفته با زبون هلندی داستان تعریف کنه و تو این داستانها برای خودش کلی نوشابه باز میکنه و خودش رو قهرمان اصلی میدونه که میره امیلیا دوستش رو نجات میده  خلاصه از اون فانتزیهای فیلم فارسی و جالبش اینجاست که همه داستان ها رو که قهرمانش خودشه با گفتن سالهای خیلی دور شروع میکنه ولی بد حادثه اینجاست که اگه بخواد این داستانهارو اجرای زنده کنه که همیشه من گردن شکسته باید نقش هیولای داستان رو بازی کنم و ...

به این قیافه آروم و متفکر هم نگاه نکنید چون حتما داره فکر میکنه امشب چه برنامه ای اجرا کنه.

دیشب آقا در مبارزه خودش انگشتش رو محکم تو چشم هیولا فرو کرد و اون رو کور کرد.

اول از همه شما ممنونم که از این پستها تعریف و تمجید کردید و شرمندتون هستم که اصلا وقت نکردم که براتون نظر بنویسم  شما رو به خدا بنده را عفو بفرمایید تا سر موقع از خجالتتون در بیام.

اما این زیارتگاه چیزهای دیگه ای هم داشت غیر از اونهایی که دیدید از جمله این کوچه باغی که از خواب خدا قراره که سبز تر بشه.

یا این اردک خوشگل که بی خیال همه چیز داره روی آب چرت میزنه

این هماز الاغ عزیز که من رو یاد باغ وحش آنتورپن میندازه که تنها حیوونی که از ایران اونجا بود یه الاغ بود

این هم سگ در گاه حرم

معلوم نیست که حالا کی وقت کنم دوباره پست بزنم ولی اینحور که بوش میاد شما از من فقط از این جور پستها میخوایند و بنابر این من نه مناسب پستهای سیاسی هستم نه اجتماعی و نه ادبی .

باشه چشم من هم از همینها تحویلتون میدم ولی قول نمیدم که سراغ مطالب دیگه نرم.

زیارتگاه  قسمت سوم

دور تا دور غار کوچه ای درست کرده اند  که دوازده تا غرفه تو این کوچه قرار داره و داستان زندگی حضرت عیسی رو به صورت مجسمه به تصویر کشیدند

این هم یکی از زوار این زیارتگاه که البته تعداد زوار به اعداد دست هم نمیرسه و اغلب سن وسال این زایران از هفتاد به بالا است که خودش نشون دهنده امار امید به زندگی افراد در این کشور است.

  نمای یکی از غرفه های این زیارتگاه

 داستان مرگ حضرت عیسی که از اونجایی که مردم این کشور اغلب کاتولیک هستند به مرگ یا شهادت عیسی آنگونه که در اسلام به اون اشاره شده نگاه نمیکنند.

پ.ن جلال در مورد این کاشیها سوال کرده بود که باید بگم در ورودی اینجا مغازه ای استکه شمع و تسبیح و مهر و عطر مشهدی و صلیب و شمایل عیسی و مریم میفروشه که صاحبش فکر میکرد چیزای با ارزشی هستند و اجازه عکس گرفتن نداد و همون مغازه هم این کاشیهارو میفروشه و روی این کاشیها با سه چهار جمله مختلف که همگی معنی تشکر کردن رو میرسونه  متنوع شدند.

پ.ن۲  میثم در مورد شلوغی و خلوتی اینجا پرسیده بود که باید گفت خیلی خلوته و در عوضش خیلی آروم و جای خیلی خوبیه برای راز و نیاز کردن به قول نسرین تو ایران هروقت میرفتیم جایی برای زیارت اونقدر همه گریه زاری میکردند و دردشون رو فریاد میزدند آدم یادش میرفت برای چی اومده  و بعضی ها هم که فکر میکردن خدا ناشنواست و عجب دادی میزدند.

پ.ن ۳ هستی نوشته بود که فکر میکرده این زیارتگاه در پرتقال هست ولی تا اونجایی که من میدونم در پرتقال زیارتگاهی است که به اون فاتیما میگند و اونجا بانویی رو دیدند که معجزه کرده و خودش رو فاتیما معرفی کرده ولی اینجا جایی نیست که حضرت مریم رو دیده باشند و در واقع ربطی هم به برنادت نداره بلکه برنادت مدتی رو اینجا گذرونده و اون حجرالاسود هم  از فرانسه به این جا آودردند و تکه ای از سنگی است که برنادت حضرت مریم رو بر روی اون دیده. چند سال پیش هم جنازه برنادت رو سالم از قبر در آوردندن که حالا هم تو یک موزه مذهبی دارند نگهداری میکنند.

به هر حال اونجا آدم حسابی ای نبود تا ازش درست حسابی سوال کنم ولی حتما در موردش پرس و جو میکنم و براتون مینویسم اما نه حالا    بعدا.