مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد

این روزها

باهرکه دوست میشوم

احساس میکنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است

عجب کبابی

دوستان سلام

بعد از مدتها غیبت بالاخره فرصتی دست داد تا از وجودم مستفیض بشید.

راستش درگیریهای روزمره اجازه نمیده زیاد در خدمتتون باشم ولی دلم همیشه اینجاست انشاالله.

این چند وقت حتی وقت نکرده بودم اخبار ایران رو دنبال کنم تا امروز که متوجه شدم مهمترین تیتر اخبار حول مبارزه با بد حجابی هست و من هم کلی خوشحال شدم که بالاخره دولت گل و بلبل پی به همه بدبختیهای ملت ایران برده و داره اونها رو برطرف میکنه اصلا اگر این مشکل برطرف شه مشکلات فرهنگی مردهای ایرانی هم برطرف میشه

Image and video hosting by TinyPic

اگر بد حجاب نباشه این هوشنگ خان هم اسم بهتری برای کسبش انتخاب میکنه.

بگذریم

بعد از مدتها فرصتی دست داد تا یه سفر به فرانسه بریم  راستش رو بخوایید اون تصویری که همیشه از اروپا داشتم رو اونجا دیدم

Image and video hosting by TinyPic اینجا حومه کاله هست که مرز فرانسه و انگلیس محسوب میشه که البته طبیعت بسیار زیبایی داره.

Image and video hosting by TinyPic اینجا هم طبیعت زیبای LA BRESSEهست که یکی از شهرهای شمالی فرانسه هست که بیشتر در فصل زمسنون جذب توریست میکنه به خاطر اسکی. Image and video hosting by TinyPic

 این هم آقای آوید که حسابی تو این سفر کیف از خودش در کرد

Image and video hosting by TinyPic

 این هم پدر بزرگوار آوید که در حال اضافه کردن بر وزن میباشد و بقول ورزشی ها تو حجم.

 

 

باور کنید از تنبلی نیست که نمینویسم بلکه بدلیل یک ترس از نوشتن خودداری میکنم.

اگر بین چند زبان دایم در حال چرندیدن باشید یه این روز میافتید .

گاهی حتی روی کاغذ هم چیزی میخوام بنویسم اشتباه میکنم و گاهی به چند زبان بطور ناخودآگاه فکر میکنم که این باعث شده نتونم افکارم رو متمرکز کنم .

رابطه ام هم به فارسی مختص شده به صحبت با نسرین .

آویدهم که قربونش برم یه مترجم میخواد برای صحبتهاش.

بد دردیه

Image and video hosting by TinyPic

انگار خیلی وقت میشه که اینجا چیزی ننوشتم خوب حق هم دارم همه آدمای بزرگ یه زمانهایی رو احتیاج دارند تا خودشون رو پیدا کنند چه برسه به من .

راستش هنوز هم حوصله نوشتن ندارم  نه اینجا و نه تو وبلاگ دوستان ولی همه جا سر میزنم.

بالاخره

        شد.....

باز این تب لعنتی بالا زده.

تب غربت رو میگم که چند وفت یکبار میاد سراغم  تو اینجور مواقع دلم هوای خیابونهای شوش و مولوی رو هم میکنه که هیچوقت ازشون خوشم نمیومد.

اصلا ولش کنید از این کلمه غربت خیلی بیزارم  بهتره بگم که دلم هوای قربت کرده.

نتوان باور کرد

هدف از خلقت من ، تکمله باغ شقایق باشد

اگر آن روز پدرم میوه ممنوع بدهان برده نبود،

مادر هم آبستن قابیل نبود.

 

و چه آسان خدا

به زمان گل بازی ، گل انسان سرشت

و تمنای آن سجده شوم

عالم باکره را گایش داد.

 

به گمانم هدف از خلقت انسان،

تخریب ازن بود

 که از حفره آن ، حریت عالم برباید.

 

شیطنت

این شیطنت همیشه تو وجود من بوده ،

نمیدونید از به یاد اوردن روزی که معلم حرفه و فن به ناحق زد تو گوشم و من از زور کینه و شیطنت مجبور شدم غش کنم و تمام اب دهانم رو جمع کنم و از گوشه لبم ولشون کنم پایین و اون به گه خوردن بیافته چه حالی میکنم .

زمانی که کرم نیمکت روم اثر گذاشت و اون رو انداختم به جون معلم عربی و اون غش کرد و بعد ناظم با نظر اون خواست نمره انظبات ها رو بده و وقتی به اسم من رسید و ازش پرسید و اون گفت بهترین شاگرد و با انظبات ترین بچه هاست و کلاس ترکید چه کیفی میکنم.

وقتی معلم خوش پوش زبان که از سر عادت مینشست روی نیمکت و پا هاش رو میذاشت رو گوشه کاپشنت و تو مجبور میشدی حرصت رو با نوشتن (خانم محترم شوهرتان دوست دختر دارد) اونهم با خودکار قرمز بر روی گوشه کت سفید پهن شده برروی کتابت ، خالی کنی چه ذوقی میکنم.

زمانی که تو خدمت با هزار دوز و کلک به خاطر شرط بستن با بقیه هم خدمتیها به فرمانده گروهان حالت شنا میدادم ، چه نیشی ازم باز میشه.

زمان دوستی با نسرین وقتی که میخواستم تلفنی با اون صحبت کنم و پدر ارجمندش مرتب گوشی رو بر میداشت و تو برای ضایع نشدن خرید ماشین آگهی داده تو روزنامه رو بهانه کنی و باهاش قرار بذاری و سر قرار نری ، چه قیلی ویلی ته دلم میره.

دلم نمیخواد برگردم به اون دوران چون لذتش رو برده ام ولی شدیدا دلم میخواد اون شیطنت دوباره درونم زنده بشه و من بندازمش به جون یه نفر.

سیاست در عین سادگی ،خیلی هم پیچیده است و این پیچیدگی باعث کثافتکاری اون میشه.

چند روز پیش از جلوی بیمارستان بزرگ گنت رد میشدم (یو  زد) ، هروقت از اونجا میگذرم یاد جنگ ایران و عراق میافتم ، یاد سالهایی که بمبهای شیمیایی عراق بر سر جوونای ایرانی فرود میومد و اونها رو با مرگی آنی و گاه مرگی که بعد از سالها به اون دچار میشدند.

خیلی از این مواد تشکیل دهنده بمبهارو بلژیک در اختیار رژیم صدام میذاشت  و در قبالش مجروحان شیمیایی رو در این بیمارستان که وابسته به دانشگاه گنت است رو در خودش جای میداد تا ضمن تحقیقاتی که بر روی اونها انجام میدادند، یه تابوت شکلاتی با یک برگ فاکتور بلند بالا تو یه جلد پلاستیکی ، تحویل مامور گمرک ایران میدادند.

یه هموطن از این موضوع با افتخار یاد میکرد که این بلژیکیها خیلی انساندوستند و تو جنگ به ایرانیها از نظر پزشکی خیلی کمک کردند ، یاد این ضرب المثل افتادم که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره.

حالا هم هرجا جنگی اتفاق میافته بی برو برگرد مطمئن میشم که ورای اون کلی دلار رد و بدل میشه و بره کشون این کشورهای صنعتی میشه ، اصلا نمیدونم چرا تو این شصد سال اخیر بین دوتا کشور صنعتی ، جنگی رخ نداده و هرچی جنگه مال عقب افتاده های جهان سومه ،البته بلا نسبت ایران اسلامی ما.

شیران علم

ما همه شیران ولی شیر علم                               حمله مان از باد باشد دم بدم

این لبنان داره زیر گلوله و تانک له میشه ولی خبری از استشهادیون ایران نیست که اینقدر با بوق کرنا  ثبت نام میکردن .

اینها همونهایی نیستند که زمان جنگ به اهواز نرسیده از  لندکروزها میپریدند و سوراخ موش جستجو میکردن و تا جنگ تموم شد سالها سنوات جبهه رو کردند و شدند سردار؟

اینها از همون دسته نیستند که سر چهار راه ها با سیلی و کتک امر به معروف میکردند و دم از دفاع از ارزشها میزدند و بعد خودشون قهار ترین جنده خوابهای شهر میشدند.-؟

آدم حرف از دهن میزنه حالا وقتشه که خودتون رو نشون بدید ببینیم چقدر مردید.

شمایی که در دفاع از اسلام و مسلمین در خیابونهای امن تهران ، شیران ژیانید ، لبنان و هم اندیشان شما در حزبالله در انتظار فرج شمایند ، حالا اقا نیومد  هم نیومد خودتون برید لا اقل یه مهر تو پاستون بخوره بخدا نون توشه.

مامان فری

روزت مبارک

یه دنیا دوستت دارم

 

کشف من

این نسرین از اون موجوداتیه که هنوز بعد از این همه سال زواییایی داره که برام ناشناخته است و هنوز دارم در موردش تحقیق میکنم ، بنابراین خودم رو کاشف اون میدونم .

یکی از خصوصیتهاش اینه که وقتی میخواد کاری رو شروع کنه ، فکر میکنه نمیتونه و از انجامش عاجزه ولی همین که یه هولش میدی همچین راه میافته که دیگه نمیشه متوقفش کرد، نمونه اش همین وبلاگ نویسی اش هست که خدا میدونه چقدر از ش خواستم این کار رو بکنه تا راضی بشه ، ولی حالا دیگه میتونم بگم جزو وبلاگ نویسهای موفق شده لا اقل از من یکی که خیلی جلو زده .

تو آشپزی هم همینطوره اوائل که زندگیمون رو شروع کرده بودیم ، خیلی از غذا ها رو باید کلی التماسش میکردم تا برای درست کردنش دست به ریسک بزنه ولی همون اولین بار چنان غذایی تحویلم میداد که باورم نمیشد کار خودشه و کلی تحقیق میکردم ببینم کی خونمون بوده و این غذا را درست کرده ، نتیجه این کارش هم شده این که هیکل براد پیتی من رو تبدیل کرده به رضا زاده یا ابالفضلی.

راستش دیگه میترسم که ترغیبش کنم به کاری ، مثلا میترسم اگر ازش بخوام کمتر موقع دیدن فیلم صحبت کنه ، اونوقت تا ابد الدهر دیگه حرف نزنه ، بخدا هر چی بگید ازش بر میاد. 

 

ننگ با رنگ پاک نمیشود

همیشه با خودم فکر میکردم اگه روزی موهای سرم سفید بشند چه خاکی بسرم بریزم؟ براش کلی راه حل پیدا میکردم ، از جمله دنبال رنگ مویی بودم که روزی سفیدی موها رو بپوشونه از اونهایی که کثیف کاری نداره و صبح به صبح می ری جلوی آیینه و با یه شونه سر مبارک رو رنگ ساژ میکنی.

 از قضا حالا چندین تار موی سفید همگی در یک نقطه از سرم که سمت راست بالای پیشونی ام هستند باهم سردر آوردند و خودشون رو متمایز از بقیه موهای مشکی میدونند و تو باد رقصشون با رقص مشکی پوشها فرق میکنه، اصلا انگار خودشون رو عروس کله من فرض میکنند و گهگاهی هم که ازشون غافل میشم ، بد جنسی شون گل میکنه و هوس عشوه گری میکنند و یهو همگی ولو میشند جلوی صورتم و جلوه شون رو چند برابر میکنند.

اگه راستش رو بخوایین دیگه فکر رنگ کردنشون نیستم ،خیلی هم دوستشون دارم و منتظر بچه هاشون هستم که همین روزا بدنیا میان.

کله پزی خیام

آدم همیشه با خاطراتش زنده است و جوکها و لطیفه هایی که گاه میشنیم ، ما رو میبره به سمت یک خاطره .

یاد یه کله پزی افتادم تو خیابون خیام اصفهان که هر وقت میرفتم اصفهان ، اولین جایی که برای دیدن آثار باستانی میرفتم ، مغازه کوچیک ولی تمیز پیرمرد کله پز بود .

وارد مغازه که میشدیم ، سلامی میکردیم و سری تکون میدادو میگفت برید بشینید اون بالا و تا میخواستیم سفارش بدیم ،میگفت : خودم میدونم چی چی براتون بیارم برید بشینید و خلاصه اینکه واقعا میدونست هرکدوم چی میخواییم ، من فکر میکنم بعد از این همه سال دیگه از روی قیافه هرکسی میدونست به کجای کله علاقه داره مثلا قیافه من شبیه پاچه و زبون و بنا گوش بود.

بعد از اون هم یه ظرف شیره میاورد که بعد از کله سرد ، یه چیز گرمی بخوریم که این قسمتش مخصوص کله پزیهای اصفهان هست .

اما جوکی که من رو یاد این خاطره میاندازه:

یه روز یه تهرانی میره اصفهان و مثل من اول میره سراغ کله پزی اونجا.

به کله پز رند اصفهانی میگه : داداش دوتا چشم رامش و دوتا پاچه هایده و یه گوشت مهستی واسه من بیار.

اصفهانی هم که تو رندی و حاضر جوابی معروفند نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

دوستداران اهل هنر ، چشم رامش و پاچه هایده و گوشت مهستی رو خوردند و رفتند ، الان فقط دنبلان آغاسی مونده ، بیارم خدمتتون؟

معلق

ما ایرانیهای خارج نشین به هر دلیلی در حال معلق زدن هستیم بین دو فرهنگ ، دو زبان ، دو نوع اندیشه ، دو نوع رفتار و....

در موقعیتی خاص ، در آن واحد باید تغییر زبان دهیم و رفتار و گاهی هم سر درگم هستیم که حالا باید کدام باشیم، برای خود بودن باید ایرانی باشیم و برای زندگی باید اینجایی و این گاهی خیلی سخت است ، آنقدر که گاه دچار میشویم و دچار عذاب ، شاید اسمش عذاب وجدان باشد .

باور کنید خیلی سخت است که حس داشتن و نداشتن توام باشد.

احساس تعلق  از کمبود های زندگی در غربت است و بسیار محتاج آنیم ، همانگونه که نیاز به مالکیت داریم.

ما حتی در اندیشه خود نیز بوقت تنهایی به یک تضاد واقعی میرسیم ، گاه خوشحال از مهاجرت و گاه نیز خود را شماتت میکنیم  اما همیشه با این حسی که در دیگران نسبت به ما هست که ما را از خوش شانسها و یا خوشبختان دوران خود میدانند به تقابل بر میخیزیم و گاه به لجبازی میپردازیم و گاه همین موضوع مارا دوباره به یک تضاد اندیشه دیگر رهنمون میسازد که کدامیک از ما محق هستیم که هیچگاه به یک نتیجه مشخص نمیرسیم .

اما به یک چیز ایمان دارم ما بعد از مهاجرت از ثبات شخصیتیمان کاسته میشود و برخوردهایمان با یکدیگر از حالت طبیعی خود خارج میشود و حالتی تصنعی به خود میگیرد .

ظاهرمان هم ، ظاهر واقعی خودمان نیست بلکه تنها همرنگ جماعت شدن است.

در جامعه اینجا هر چقدر هم کوشا باشید باز دوم هستید پس هیچگاه تلاشی برای اول شدن از خودمان بروز نمیدهیم و همین باعث میشود که گاه دوم هم نشویم و به قعر بیافتیم.

با این حال این را یک تجربه میدانم که برای شناخت خودم لااقل مفید بوده و دیگر تا حدودی میدانم کیستم و چیستم و از مبتلا به غرور کاذب شدن جلوگیری میکنم .

جام جهانی با همه چیزش برای ما ایرانیها به اتمام رسید با درخشیدن مردی برای تمام فصول ، مردی که خداوند انگار چترش رو براش باز کرده  ، استاد علی دایی.

بیشتر از همه ما دل اونهایی میسوزه که خودشون رو به آب آتیش زدند تا بازیهای ایران اسلامی رو از نزدیک تماشا کنند با هزاران دلار صرف هزینه که انگار ریختن تو جوی آب.

این هم نمونه ای از ابتکارات پوششی ایرانیها

الان این همسر آقا مهدی کلی ناراحته که شوهرش تواین بازیها نتیجه ای رو نگرفته،

و در عوض این همسرش کلی خوشحاله که آقا مهدی رو مغموم میبینه آخه این یکی صیغه ای هستش و حق و حقوق درست و حسابی نداره بنده خدا.

شما هم دیگه راحت بگیرید بشنید سر جاتون که دیگه از جشن خبری نیست.

خدا کنه این ایتالیا و اسپانیا هم زودتر حذف بشن تا این نسرین بانو هم بگیره شبها راحت بخوابه.

آمین یا رب العالمین.

حق زن

این حق و حقگیری زنان هم سوژه ای شده برای خودش ، حالا دیگه یک عده زن میریزند تو خیابون و حقشون رو میخواند و یک عده زن دیگه البته از نوع غول چماقش میریزند و اونهارو میزنند.

فکر میکنم این حق خواهی در واقع خواسته ای از مردها باشه تا حق زنها رو نخورند ولی بنظر من زنها باید حقشون رو از خودشون طلب کنند ، چون این خودشون هستند که باعث این حق خوری میشند.

بطور مثال وقتی یک دختر خانم میخواد ازدواج کنه مادرش اولین حرفی که در مقام نصیحت میزنه اینه که :

مادر حون هر چی شوهرت گفت بگو چشم

همون مادر وقتی پسرش میخواد ازدواج کنه بهش میگه:

مبادا بزاری زنت سوارت بشه.

تو جامعه ما این یک رسمه که زن باید مطیع شوهرش باشه و در واقع این رسم توسط خود زنان نهادینه شده که خود زنان هم باید اون رو از بین ببرند ، این مادران هستند که از داشتن فرزند پسر در پوست خوشون نمیگنجند و این مادران هستند که در خانواده، دختران را خدمتگزار مردان بار میارند، پس برای شروع باید اولین فریاد رو بر سر زنان کشید که:

 ای زن حق زن رو برسمیت بشناس

تصور کن

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

که امروز ایران ، مکزیک رو ببره.

باور کنید ما خیلی به این برد نیاز داریم ، این که میگم ما نیاز داریم یعنی من ، چون تا دلتون بخواد پررویی کردم و برای همه دنیا کری خوندم.

آبروم در خطره !

حیثیت

غرور ملی

ولش کن بابا یه چیزی میشه دیگه ، فوقش اینه که خودم رو از طبقه یازده میندازم پایین تا دیگه با این خارجکیها چشم تو چشم نشم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 پ.ن من الان خودم رو پرت کردم پایین و فکر میکنم طبقه ششم باشم

عرض کنم خدمتتون که الان ساعت ۵ صبح هستش و من عازم .

فقط خواستم بگم که من هستم فقط وقت نمیکنم آپش رو در بیارم .

مطالعه

راستش این محیط مجازی میتونه یه محیط آماری خوبی باشه برای اینکه بدونیم چند مرده حلاجیم.

ما ایرانی ها به مسایل سیاسی علاقه زیادی داریم ، حداقل در مقایسه با اروپاییها و هر مسیله ای رو سریعا به سیاست وصل میکنیم و مثلا از خمیر بودن نون در نونواییها بحث سیاسی رو شروع میکنیم و به بلشویکها در روسیه ختمش میکنیم .

همه مسایل دنیا رو هم با عینک دایی جان ناپلیونی نگاه میکنیم  و دست انگلیزیهارو تو یکی از سوراخهای دنیا فرو میبریم و اینطوری معادله رو حل میکنیم ، یعنی مثل مسایل مثلثات که باید یه طرف رو اونقدر حل و کوچیک میکردیم تا به یک برسیم ، انگلیس رو بعنوان عدد یک میگریم و همه اتفاقات رو برابر میکنیم با این کشور .

اما واقعیت  یه چیز دیگه است و اون هم عدم مطالعه خودمونه .

حالا چرایی که من به این مطلب رسیدم اینه که تو این وبلاگها وقتی میریم هر جا که به جوک و لطیفه و موسیقی و... میرسیم ، خدادتا کامنت میبینیم ولی من یه وبلاگ سراغ دارم که نویسندش بهترین مقاله های روزنامه های دنیا رو ترجمه میکنه و در اختیارمون میذاره ولی واقعا از نظر من مورد کم لطفی واقع میشه و کامنتهای کمی براش ثبت میشه و این نشون دهنده این میتونه باشه که ما بدون مراجعه به منابع مفید ، اقدام با اظهار نظر میکنیم و اکثر فضل پراکنیهامون هم  به دور ازپشتوانه اطلاعاتی هستش که باید واقعا یه فکری براش بکنیم.

باید قدر آرمین ها و اطلاعاتی که در اختیارمون قرار میده رو بهتر از این بدونیم

مشکل قومیتی

این حوادث اخیر در آذربایجان هم از اون دسته مسایلی هستش که ذهن رو قلقلک میده تا به مسایلی که پشت پرده این جریان هست بهتر نگاه کنیم .

آذری زبانهای ایران در این ماجرا دمل چرکینی رو باز کردند که سالها از اون رنج میبرند ، اینکه هر روز شاهد جوکی هستند که به نوعی زبان و قومیت اونها رو بازیچه قرار میده مطمینا دردآور هستش ، این رو منی که چند سال در اقلیت یک کشور قرار دارم خیلی خوب میفهمم ، این که وقتی اسم ایران به زبون میاد طرف با یک ادایی از کشورم بعنوان پایتخت ترور یاد میکنه که واقعا درد ناکه و ترکهای ایران سالهاست که دارند این درد رو تحمل میکنند ولی امروز اون رو بروز دادند و فقط یه کاریکاتوریست از همه جا بیخبر این وسط پاسوز شده.

دو قوم آذری و گیلک ایران از اون دسته اقوامی هستند که همیشه در مسایل آزادی خواهی پیشگام بودند و امروز دارند جریمه گذشته پرافتخارشون رو پس میدند .

خواستگاه قیام مشروطه رو بدرستی میشه آذربایجان دونست و رضا خان پس از به قدرت رسیدن،  از این آزادی خواهی بدرستی آگاه بود و اون رو خطری برای خواسته خودش که داشتن حکومتی سلطنتی و دیکتاتوری بود میدونست و پس از جریانات پیشه وری مستمسکی بدست آورد تا به کوبیدن قوم آذری بپردازه که در اولین اقدام چهل تن از ترکان رو به کشور قبرس تبعبد کرد و همزمان چهل خر رو به ایران وارد کرد تا به این عنوان ارزش برابری ترک و خر رو ایجاد کنه و حتما این جمله رو شما هم شنیدید که:

اونوقت میرند خر از قبرس میارند

 که این مطلب از همین جا نشات گرفته.

ولی نسبت بیغیرتی که به هموطنان شمالی ما میزنند از کجاست؟

در زمان ماجراهای میرزا کوچک خان جنگلی ، وقتی که مردم برای پیوستن به میزا به جنگل میرفتن و زن و فرزندان رو رها میکردند ،حاکمان محلی برای جلوگیری از پیوستن اینها، شایع میکردند که اینها افراد بیغیرتی هستند که زن و بچه رو ول میکنند و برای الواتی به جنگل میرند و همین شایعه در تهران در مورد شمالیها عنوان میشد که بعله رشتیها (که نماد گیلانیها بود)بیغیرت هستند و در بین عوام رواج پیدا کرد.

این در حالیه که اکثر اساتید دانشگاهی در ایران به خصوص در رشته های ریاضی و فیزیک و شیمی از میان همین دو قوم هستند و نسبت این اراجیف به اونها از این سیاست کهنه تفرقه بنداز و حکومت کن سرچشمه میگیره.

متاسفانه هموطنان آذری و سایر اقوام هم در این ماجرا بی تقصیر نیستند و به رواج این سیاست دامن میزنند و اکثر این فتنه ها رو زیر سر فارس ها میدونند و همیشه در صدد این هستند تا به نوعی تلافی کنند ، کافیه که شما یک بار از تهران به تبریز تشریف ببرید تا از برخورد اونها متوجه این قضیه بشید،امروز هم مشکلات سیاسی در کشور رو به گردن فارسها انداخته و داعیه جدایی در سر دارند در حالی که اگر کمی ریزتر نگاه کنیم میبینیم که ترکها در هیچ وحله ای در سیاستهای کشوری بی تاثیر نبودند .

 سلسله بی کفایت قجر ها و رواج مذهب شیعه در سیاست های حکومتی در صفویه و حکومت بی افتخار سلجوقیان گواهی بر این ماجراست.

یک روز با یک هموطن آبادانی صحبت میکردم که معتقد بود همه ثروت ایران از خوزستان هست و مردم این خطه بی نسیب از اون و سخت معتقد بود که تمام پول نفت در تهران هزینه میشه و من بعد از اون که کلی براش توضیح دادم که مگه تهران فقط متعلق به فارسهاست و امروز کمتر تهرانی رو در تهران میبینی و ایشون به خرجش نمیرفت و اجبارا برای بستن بحث گفتم که ما تهرانیها داریم تمام سعیمون رو میکنیم تا به انرژی هسته ای دست پیدا کنیم تا از خجالتتون در بیاییم و اگر شما نفت رو به ما هدیه کردید ما هم انرژی هسته ای براتون آوردیم.

من در کشوری زنگی میکنم که مردمان آن هم از دو تیره و طایفه هستند و زبان رسمی در این کشور دوتاست ولی هیچوقت ندیدم اینها همدیگه رو مسخره کنند ولی تا دلتون بخواد نسبت به هم انتقاد دارند و این انتقادها  خیلی منطقی بازگو میشه.

امیدوارم ما هم به این رشد اجتماعی روزی دست پیداکنیم که از انرژی هسته ای هم برامون واجبتره.

...................................................................................................

پ.ن من نمیدونم این مشکل از سیستم من هست یا بلاگفا که نمیتونم وارد کامنتدونی دوستانم بشم ، بنا بر این امیدوارم من رو عفو بفرمایید.

امروز روز من نیست چون نه میتونم کامنت بدم و نه موبایلم کار میکنه و قاطی کردم .

 

چقدر ما باحالیم

ما ایرانیهای خارج نشین عادتهای خاص خودمون رو داریم که نمیشه گفت مختص به ما ایرانیهاست و بقیه ملیتها ، بی بهره از اونند چون کسی که این حرف رو میزنه باید از نظر جامعه شناسی روی ملیتهای دیگه تحقیق کرده باشه یا لااقل مدتها میون اونها زندگی کرده باشه ولی ما ایرانیها در مورد خودمون که میتونیم بگیم که .

یکی از خصوصیتهای ما (مخصوصا از نوع مهاجرش) اینه که در محیط زندگی خودمون رو در شرایط مسابقه میدونیم، مسابقه ای که براش هیچ قانون و قاعده ای هم قایل نیستیم.

همدیگه رو فریب میدیم اینطوری که روبروی هم از معرفت و مرام و این مزخرفات حرف میزنیم ولی همین که یه قدم از هم دور میشیم ، وسایل زمین زدن رو فراهم میکنیم .

همه جا از افتخارات ایرانیها ، هوش ، زکاوت ، تمدن، فرهنگ، و خیلی قصه های دیگه حرف میزنیم ولی  خودمون زمینه ساز پیشرفت هیچ هموطنی نمیشیم.

از همه عالم توقع داریم بهمون سرویس بدند ولی موقعی که نوبت خودمون میشه ، هیچ وظیفه ای رو حس نمیکنیم .

اگر همه مون تشنه باشیم و یه حادثه باعث کشف یه حلقه چاه عمیق توسط یکیمون بشه ، حاضر نیستیم به دیگران اطلاع بدیم که بابا بیایید اینجا آب هست ، نه میخوایم مونوپل مال خودمون باشه ،ولی همیشه از کمکهایی که به همنوع کردیم داستانها میسازیم که نگو و نپرس.

واقعا دلم میخواد بدونم این خاصیت انسانی هست یا فقط ما ایرانیها ، همراه بقیه استعدادهای خدادادی که از ژن آریایی مون نشات گرفته ازش بر خورداریم.

جدا ما عجب موجوداتی هستیم .

پ.ن  ۱  لطفا نیایید بگین که این حرفها درست نیست و فقط در مورد بعضیها صادقه که چندین ساله دارم با این آدما زندگی میکنم که حتی یه استثنا که بخواد این قانون رو نقض کنه ندیدم.

پ.ن ۲ فحش هم ندید تمام افعالم سوم شخص جمع بود بنابراین خودم هم حساب کردم.

عادات

توجه:    اگر به بیماری سوهاضمه دچارید از خواندن این پست خود داری کنید

چند روز پیش تو وبلاگ حسن آقا به مطلبی برخوردم که برام جالب بود و در مورد رانی خوردن یه بابایی تو مترو.

راستش چیزایی اینجا میبینی که تو ایران مرسوم نیست و چیزایی که در ایران مرسومه اینجا ازش خبری نیست.

روزای اولی که اینجا اومده بودیم از تعجب همیشه دوتا شاخ گنده رو کلمون بود مثلا تو یک مکان عمومی نشستی یه دفعه یه خانم شیک دستمالی از جیبش در میاره و جلوی دماغش میگره و یه صدای وحشتناک تو رو از خودت بیخود میکنه بعد دستمال رو از جلوی دماغش بر میداره و نگاهی موشکافانه میکنه و انگار تیکه ای از مغزش لای دستمال باشه که خاطرات بدش تو اون قسمت ثبت بوده و با این کارش دلیت کرده باشه دستمال رو تو جیبش میذاره تا دفعه بعد از اون استفاده کنه .

این صحنه رو بارها در طول روز تو سوپر و خیابون و اتوبوس به کرات میبینی که دفعات اول یه دل آشوب خاصی بهت دست میده ولی یواش یواش با دیدنش میشی مثل زنهای ویار دار که قربون چشای بادومی رو که میشنوند هوس بادوم دارند تو هم هوس یه فین مشتی به کلت میفته که علاوه بر تخلیه روح و روانت ،پاسخی باشه برای گوینده اولی.

مورد دوم:

نشستی تو اتوبوس که یه آقای به ظاهر متشخص و چه بسا به باطن نیز چنین ، با یه کیف چرمی و یه کت شلوار طوسی که خط اتوش خربزه رو برات شرهه شرهه میکنه و یه دستش هم یه قوطی کوکا کولا ست که جرعه جرعه نوش جان میکنه ، میاد و آروم کنارت فرود میاد ، چند جرعه ای که با دقت از کولا مینوشه ، متوجه ات میکنه که این بابا از اون معتادان به کولا هستش ولی خوب به توچه ، مال بابات رو که نمیخوره، خلاصه یه جرعه دیگه میزنه تو رگ که یه دفعه تکونی به خودش میده که معلومه گاز کولا رو داره از تحت المعده اش میاره به راس المعده و با یه ترابری جزعی میره به لوزالمعده و اونجا یه رسید انبار میگره و میره یه دوری تو روده کوچیک و بزرگ میزنه و تتمه گازهارو با خودش میاره و از انبار بقیه رو تحویل میگیره و با سرعت از مری میده بالا و یه صدایه ممتد عاعاعاعاعاعاعاعاعاعاع از دهنش میزنه بیرون و بدون اینکه به کسی نگاه کنه آروم میگیره و روزنامه اش رو باز میکنه و امار مطالعه کنندهگان بلژیک رو افزایش میده.

مورد سوم:

اصولا مردمان بلژیک در وعده های غذایی خود تناسب کربو هیدراتها  و پروتینها و سلولز رو به خوبی رعایت میکنند ، بنابراین اگر در مکانی عمومی به غیراز آبریزگاههای عمومی صدای نابهنجاری شنیدید ، اصلا کنترل خوتون رو از دست ندید چون این باد رها شده فاقد گاز بد بوی سولفات هیدروژن است و مانند یک نسیم بهاری ، بیآزار است اما این مسیله در مورد کودکان صادق نیست چون این دسته از موجودات عجیب هله هوله خور هستن .

مورد چهارم:

همزیستی حیوان و انسان از بارزه های بلژیکیهاست که این موضوع باعث میشه تا شما همسایه هاتون رو حداقل دو بار در روز زیارت کنید که حیوان در این مواقع سخت بی طاقت و عصبی است و نیاز شدید به یک فضای سبز و دل انگیز دارد ، البته پیاده رو ها هم میتواند مکان مناسبی برای رفع حاجات حیوانات همزیست با انسان باشد و این مردمان در علاقه خود به حیوانات تا بدانجا پیش رفته اند که معتقدند اگر پای بر مدفوع سگی در وقت صبحگاه گذاری تا شامگاه حتما پول قلمبه ای قسمتت میشود.

دیگه به بازی محلی لب و لوچه گیری دختر و پسرها نمیپردازم که نسبت به مطالب بالا باعث تمدد روح است و از معایب خارج.

مالیات

بلژیک این کشور کوچک یازده میلیونی دارای هیچ منبع طبیعی برای درآمد نمیباشد و تنها منابع طبیعی ذغال سنگ آن سالهاست که مورد استخراج قرار نمیگیرد ، بنابراین تنها درآمد این کشور بر اخذ مالیات ۲۱درصدی آن استوار است.

دیوانه عزیز در یکی از پستها که به مالیات در بلژیک اشاره داشتم ، از نحوه صرف این مالیات پرسیده بود.

اجازه دهید برای روشنی این مطلب ، اول به مقایسه سطح طبقاتی جامعه بلژیک بپردازم.

اگر کل جمعیت این کشور را به یک خط۱۰۰ سانتیمتری مفروض کنیم ، طبقه مرفه ۲۰ سانتیمتر را به خود اختصاص داده و طبقه فقیر ۵ سانتیمتر و طبقه متوسط ۷۵ سانتیمتر را مختص به خویش نموده است .

قسمتی از مالیاتها در بلژیک به صرف عمران و آبادانی شهر ها میرسد و مابقی در جهت حفظ و تقویت طبقه متوسط هزینه میشوند ، بطوری که در این کشور همه افراد تحت پوشش و کنترل قرار دارند، مثلا افراد شاغل در کنترل و پوشش سازمان کارفرمای خود و شهرداری هستند و افراد بازنشسته تحت کنترل سازمان بازنشستگی و شهرداری و افراد بیکار تحت کنترل دو سازمان بیکاری و سازمان پوششی افراد بی درامد و از کار افتاده، که افراد تحت پوشش این دو سازمان نیز در کنترل شهرداریها میباشند.

از سوی دیگر سازمانهای حمایتی دیگری نیز در این کشور مشغول به کار هستند که میتوان به سازمان حمابت از زنان آسیب دیده و یا سازمان حمایت از مستاجرینی که توان پرداخت اجاره بها را ندارند و یا سازمان حمایت از جوانانی که در صدصد ایجاد شغل هستند و یا سازمان حمایت از کودکان و نو جوانان و....صد ها سازمان دیگر که همگی این سازمانها به حمایت از قشر فقیر و متوسط رو به پایین میپردازد.

با تاملی بر این مطلب میتوان جامعه النبی اسلامی را در این کشو ر پیدا نمود چیزی که شاید به نامهای مختلف و سالیان دراز در ایران به جستجوی آن هستیم که بنامهای جامعه توحیدی ، میدینه فاضله ، حکومت عدل علی و...

بیاد دارم سالها پیش ، اگر اشتباه نکنم آیت الله فاضل لنکرانی که برای مداوا به غرب سفر کرده بود در مصاحبه ای گفت :

اسلام واقعی را در سرزمین کفر دیدم.

در اسلام مالیات بصورت خمس در نظر گرفته شده تا صرف امور جاریه مملکت شود که پس از ایجاد جوامع مدرن و وضع مالیات ، این خمس همچنان بصورت سهم امام باقی مانده ( در مذهب شیعه) .

در ایران در حالی که یکی از مغضلات دولتها ، ایجاد راهکارها برا ی اخذ مالیات است ،لیکن علمای دین به واسطه عقیده عوام به راحتی سهم امام را وصول میکنند و در راههای تبلیغ دین (به گفته خودشان) مصرف میکنند .

اگر اینگونه بنگریم که سهمی که علما از مردم ایران دریافت میکنند با مالیاتی که دولت بلژیک از مردم دریافت میدارد برابر باشد(با احتساب تفاوت جمعیت و سطح درامد) باید اذعان داشت که مبلغ بسیاری در ایران تنها صرف امور تبلیغی میشود که در تاثیر آن بر جامعه ایران جای شک زیادی وجود دارد.

در کشور کوچکی که مذهب به کناری نهاده شده ولی مردمان همچنان به اصول اخلاقی پایبند هستند آنچنان که تنها در ماجرای سونامی در عرض شش ساعت ۴۲ میلیون یورو جمع اوری شد و این کمکها همچنان ادامه دارد ، در حالی که در ایران با صرف مبالغ زیاد در جهت تبلیغ اصول دینی ما همچنان شاهد بم ویرانی هستیم. 

بنابر این شاید بد نباشد اگر دعا کنیم که خدایا نور کفر را بر دلهایمان بتابان تا کشوری آباد داشته باشیم.

تحول فرهنگی

در نو جوانی همیشه تصوری که از آدمایی که مهاجرت میکنند به کشور های دیگه این بود که اونا به خاطر تفاوت فرهنگی که بین خودشون و بقیه آدمای اطرافشون حس میکنند دست به این کار(مهاجرت) زدند یا یه جور حسی که دیگه ایران براشون قانع کننده نیست و برای ارتقای سطح فرهنگی و یا علمی خودشون رو ملزم به مهاجرت میدونستند ،ولی تو این چند سالی که اینجا هستم  کسانی رو دیدم که فکر میکنم فقط کافی بود یه سفر به شهر کوچیک تو ایران بکنند تا این ارتقا رو حس کنند.

چند وقط پیش یه آقایی که خیلی پر ادعاست و هر دفعه یه مدرک تحصیلی از خودش رو میکنه ، مدعی شد که داره روی یه پروژه کار میکنه که خیلی اینجا به قول خودش گل میکنه ، بعد از کلی مقدمه چینی که خیلی سریه و نمیشه الان رو کنم بالاخره رو کرد و باورتون نمیشه اگه بگم پروژه ایشون احداث یه نونوایی به سبک ایرانه که صف زنها و مردها از هم جدا باشه.

دلیل ایشون برای این جدایی صفها این بود که میگفت :

من خیلی فکر کردم و دیدم این بلژیکیها هم از این که ناموسشون تو صفها دست مالی نشه خوشحال میشند .

حالا ما هر چی به این کله مون فشار آوردیم که کجا تو این چند ساله نونوایی دیدیم که توش صف باشه به یاد نیاوردیم که نیاوردیم که شاید دلیلش این آلزایمر من باشه.

بعدش هم اینجا آقایون بیشتر مورد دستمالی قرار میگیرند تا ناموسشون ، حالا پیدا کنید کی ناموس کیه.

یک بار هم یکی دیگه معتقد بود که این بلژیکیها ماشین نمیدونند چیه و قصد داشت یه سفر بره ایران و یه پیکان مدل شصت که شاسی خوابیده باشه با شیشه دودی و بوق بنزی بیاره اینجا  تا به اینها بفهمونه ماشین یعنی چی.

حالا وقتی فکرش رو میکنم که این آدمها وقتی میرند ایران چطور از موقعیت نداشته خودشون در اینجا برای دوستان و آشنایانشون تعریف میکنند و ... نمیدونید تا کجام میسوزه البته شاید هم بدونید ولی لطفا به روی خودتون نیارید .

همین آدما اینجا مدرک سیکل رو به لیسانس و فوق لیسانس تبدیل کردند و روستا ها رو به شهر و پایین شهر رو به بالا جابجا کردند بنابر این تو ایران راحتتره که موقعیت خودشونرو صدها بار بهتر نشون بدند و اونوقت آدمایی ساده مثل من فکر میکنیم که بله علی آباد هم شهریه و این بابا به واسطه مهاجرت دچار تحول فرهنگی و علمی و به تبع اون اقتصادی شده.

امضا

دکتر مهندس امیرالکتبا  عضو انستیتو علمی ایزل در دانشگاه گانت بلژیک