معلق
در موقعیتی خاص ، در آن واحد باید تغییر زبان دهیم و رفتار و گاهی هم سر درگم هستیم که حالا باید کدام باشیم، برای خود بودن باید ایرانی باشیم و برای زندگی باید اینجایی و این گاهی خیلی سخت است ، آنقدر که گاه دچار میشویم و دچار عذاب ، شاید اسمش عذاب وجدان باشد .
باور کنید خیلی سخت است که حس داشتن و نداشتن توام باشد.
احساس تعلق از کمبود های زندگی در غربت است و بسیار محتاج آنیم ، همانگونه که نیاز به مالکیت داریم.
ما حتی در اندیشه خود نیز بوقت تنهایی به یک تضاد واقعی میرسیم ، گاه خوشحال از مهاجرت و گاه نیز خود را شماتت میکنیم اما همیشه با این حسی که در دیگران نسبت به ما هست که ما را از خوش شانسها و یا خوشبختان دوران خود میدانند به تقابل بر میخیزیم و گاه به لجبازی میپردازیم و گاه همین موضوع مارا دوباره به یک تضاد اندیشه دیگر رهنمون میسازد که کدامیک از ما محق هستیم که هیچگاه به یک نتیجه مشخص نمیرسیم .
اما به یک چیز ایمان دارم ما بعد از مهاجرت از ثبات شخصیتیمان کاسته میشود و برخوردهایمان با یکدیگر از حالت طبیعی خود خارج میشود و حالتی تصنعی به خود میگیرد .
ظاهرمان هم ، ظاهر واقعی خودمان نیست بلکه تنها همرنگ جماعت شدن است.
در جامعه اینجا هر چقدر هم کوشا باشید باز دوم هستید پس هیچگاه تلاشی برای اول شدن از خودمان بروز نمیدهیم و همین باعث میشود که گاه دوم هم نشویم و به قعر بیافتیم.
با این حال این را یک تجربه میدانم که برای شناخت خودم لااقل مفید بوده و دیگر تا حدودی میدانم کیستم و چیستم و از مبتلا به غرور کاذب شدن جلوگیری میکنم .