زیارتگاه (قسمت دوم)

درسمت راست غار زیارتکده یک حجرالاسود کوچولو قرار داره که مردم اون رو متبرک میدونند و دستی بهش میکشند و با صلیبی ترسیمی تبرکش رو به خودشون انتقال میدند

داخل غار که شبیه سقا خانه های خودمون هست با همون بوی  پارافین سوخته جایی است برای ادای نذر

سقف این غار از قندیلهایی تشکیل شده که از دوده سیاه شده و مشخس نیست که این قندیلها آیا طبیعی است و یا قبلا بدست انسان برای تزین ساخته شده بود  اما از ظاهر امر پیداست که ریشه درختانی که بر روی تپه رویش دارند در ساخت این قندیلها بی تاثیر نیستند و در بعضی قسمتها اجسامی به ته این قندیلها فرو کرده اند تا از ریزش آب جلوگیری شود.

در ضلع سمت راست تپه ای که غار درون آن قرار دارد چشمه آبی است که امروزه با لوله کشی دسترسی به آن را راحت کرده اند و این آب نیز متبرک و مقدس است و در بالای این آبخوری تابلویی است که سفارش بانوی مقدس به برنادت است که به وی گفته:

از این آب بنوشد و خود را بشوید و برزمین بوسه زند و...

در همه جای این زیارتگاه مکانی برای قرار دادن کاشیهایی که مضمونی از تشکر دارد پیشبینی شده که گویا افرادی که حاجت خود رو گرفته اند این کاشیها را اینجا میگذارند تا نشانی از قدر شناسی باشد.

این قسمت نیز به پایان رسید و در پست آینده به نکات دیگری از این مکان میپردازم.

زیارتگاه

من فکر میکنم درهر جای دنیا که بریم به یک مکان مشترک میرسیم که نام آن زیارتگاه است.

همه مردم دنیا بدلیل احساس نیازی معنوی به ساختن زیارتگاها اقدام میکنند و این مکانها به جایی بدل میشود که مردم تمام امواج مثبت خود رو در این جاها رها میکنند  و بدلیل وجود این امواج احساسی آرامش بخش به بازدید کنندگان این ابنیه دست میده .

در شهر گنت منطقه ای است بنام بورن هوف که در این منطقه زیارتگاهی است که به زیارتگاه "بانوی عزیز ما" معروف است.

در بدو ورود به این مکان   با کلیسایی مواجه میشوید که از کلیساهای مادر در بلژیک محسوب میشه و متولی بسیاری از ابنیه  و مکانهای مذهبی در شهر گنت است.

در سردر این کلیسا با تصاویر کنده کاری شده بسیار زیبایی بر خورد میکنید که نشان از داستانهایی مذهبی از عهد حضرت عیسی دارد

و این هم تصویری از سردر اصلی کلیسا

چند گامی که از این کلیسا گذر میکنید به زیارتگاه اصلی  که در واقع غاری در دل یک تپه است میرسید

درون این غار در واقع مکانی برای روشن کردن شمع زایران نذر دار میباشد و در سمت چپ به استخوانهایی از یک قدیس مدفون شده در غار بر میخورید که به تخته ای از سنگ پیچ و مهره شده است

به هر حال این گوشه ای از عکسهایی بود که تهیه کرده بودم و در پست بعدی  عکسهای دیگری که براتون تهیه  کردم رو به نمایش خواهم گذاشت. 

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

خنکای آب را بر تن کنیم

همه میگویند

روشنایی است این آب

من نمیدانم پس چرا این دنیا

با همه دریا ها

این همه تاریک است

شاید

روشنایی بود این آب

آری بود

اینک از آب گریزان شده اند

دستها آلوده است

قلبها تاریک است

چاره ای باید کرد

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

 

اون چرا؟

حس میکنم خیلی دستم از دنیا کوتاهه

همه سایتها خبری نوشته بودند که عده ای در سیستان توسط عده ای دیگه کشته شدند.

ولی اون ....

نه باورم نمیشه....

این تلفن لعنتی ..

من باهاش خندیده بودم  تو عروسیش بودم  باهم رقصیده بودیم و شادی کرده بودیم ، با هم دعوا کرده بودیم ، اصلا اونجا تو سیستان رفته بود برای چی؟

نمیدونم گلوله رو با چشم باز خورده بود یا بسته.

حتی نمیدونم چرا برای یه روز بهش گفتن شهیدی و روز بعد گفتن نه اشتباه شده تو قبلا پرونده داشتی پس شهید نیستی.

نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میدونم حالم خوش نیست

اصلا حالم خوش نیست

آخه اون چرا؟

من اومدم

عرض کنم خدمتتون تو این مدت سرم بسیار شلوغ بود و در این شلوغی کامی رو هم عوض کردم ولی راستش به همین خاطر از وبلاگ نویسی عقب افتادم به دلیل این که ویندوز جدیدم فارسی نداره و من دارم با فارسی نویس بلاگفا مینویسم و هنوز نمیدونم  ب سه نقطه و ج سه نقطه کجاست  حالا فکرش رو بکنید با این وضعیت باید مطلب قبلی رو هم تکمیل کنم و به همه دوستان که نظر دادند سری بزنم که واقعا فعلا شرمنده ام  ولی حتما در اسرع وقت یا این رو درست میکنم یا خودم رو به این سیستم عادت میدم .

تا بعد خدا حافظ

 

عشاق الرضا 2

در قاموس حاج جواد باسوادترین آدمها ، دیپلمه ها بودند ، هر وقت میخواست از دانش کسی تعریف کنه میگفت "این بابا از این دیبلمه های کرواتیه" و این دیگه بالا ترین حد تعریفی بود که از کسی میکرد.

شعبون جعفری گهگاهی برای حاجی نامه مینوشت و این نامه ها دست آویز خنده های مجلس گرم کن اون و چاکران مجیز گوی او بود ، مثلا یک بار شعبون در نامه اش به دوران زندان خود اشاره کرده بود واین که چطور هر تازه واردی که به زندان میومد باید اولین شب رو به قرعه در خدمت یکی از سیاههای قلچماق زندان باشه و جاجی هم نتیجه میگرفت که شعبون هم با اون اهن و تلپش یه شب رو بعنوان تشک سیاهها گذرونده و با این مسئله مدتها سر کیف بودند و معلوم بود این لاتها هم با این که دوران بازنشستگی لاتی رو طی میکنند ولی هنوز از اون چشم و همچشمی سابق دست بر نداشتند و همچنین ثابت میکرد که شعبونی که در کودتای سرنگونی مصدق دست داشته چه آدم ساده و سطحی نگری بوده که حتی از شناخت همپالگیهای خودش هم غافل بوده چه برسه به وضعیت سیاسی دوران خودش.

از آدمهای جالب دیگری که اونجا بودند میشه از حاج عابد همدانی اسمی به میان آورد ، یک تاجر بزرگ اهن آلات در بازار تهران که البته معروفیت عابدخان همدانی به این جا ختم نمیشد چون او هم با حاج جواد نسبت داشت و شوهر دختر خاله حاجی بود و هم با جناق محسن رفیق دوست و هم پدر زن پسر محسن و الحق که محسن خان خوب به این عابد خان رسیده بود ، فالمثل خونه ای مصادره ای ،پشت کلانتری نیاوران با هزار متر متراژ رو به حاجی فروخته بود به هفت میلیون و یا بعبارتی مفت داده بود به حاج عابد که این مسئله خودش موضوع بحث حاج جواد و حاج عابد بود ، حاج جواد معتقد بود این خونه مصادره ایه و نماز نداره اما حاج عابد اعتقاد داشت از شیر مادر حلالتره چون از بهایی گرفتنش و خلاصه این موضوع همیشه مطرح میشد و هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسید.

ادامه دارد.

عشاق الرضا

دهه آخر ماه صفر من رو یاد هیئت عشاق الرضا میندازه که این ده روز برنامه های عزاداری مفصلی رو برگزار میکرد .

بانی این هیئت حاج جواد عابدینی بود یکی از لاتهای معروف تهران دهه سی به بعد ، یعنی همدوران طیب و شعبان ، جالبی این هیئت این بود که رو در و دیوار هیئت علاوه بر پوستر های مذهبی ، عکسهایی از آدمای معروف و نیمه معروف و نا معروف که با حاجی در ارتباط بودند و حالا دیگه نبودند،پوشیده شده بود و هیئت رو به یک موزه شبیه کرده بود.

حاج جواد از دوستان صمیمی طیب حاج رضایی بود ، دسته عزاداری طیب که معروف ترین دسته تهران بود از احترامی که حاج جواد به طیب داشت چنین معروف شده بود ، جون دسته عزاداری حاج جواد بزرگتر از اون بود ولی این دسته هر سال از تهران عازم مشهد میشد و اونجا عزاداری میکرد.

حاجی سواد نداشت اما چنان حافظه ای داشت که گاه آدم رو به وحشت میانداخت و این مسئله به ابهت اون کمک زیادی میکرد ، روزهایی که هیئت دایر بود ، روی یه صندلی دم در هیئت مینشست و مردم اول احترامشون رو به حاج جواد نشون میدادند و بعد وارد میشدند و حاجی در میون این ادمای دور و برش فقط یک نفر بود که بهش احترام میذاشت و اون هم آیت ا.. نجفی بود، آخوندی که از طرف حکومت ممنوع المنبر شده بود و یک بار جون حاجی رو نجات داده بود ، یعنی از پای چوبه دار پایین آورده بودش و همین سبب احترام حاجی به این یدونه اخوند بود.

آدمهایی هم که میومدند به هیئت با جاهای دیگه فرق داشتند ، یعنی یا از  متمولین تهران بودند و یا از هنرمندان و بیشتر قدرتمداران، از وکیل گرفته تا وزیر.

البته خیلی آدمها هم بودند که هم قدرت مدار بودند و هم ثروت مدار ، ولی اونجا راه پیدا نمیکردند ، مثل محسن رفیق دوست، دختر خاله حاجی زن محسن بود و حاجی محسن رو مدیون خودش میدونست و انتظار داشت حالا که به آلا و علوفی رسیده مثل دیگران مراتب چاکری خودش رو نشون بده که محسن خان زیر بار نمیرفت و حاجی پشیمون از گلریزانی که برای محسن ورشکسته در میدان میوه ، انجام داده بود ،همیشه محسن رو با یک فحش که پسوندی کشی داشت یاد میکرد و یکی دوبار اون رو با محافظاش به هیئت راه نداده بود.

خیلی از مداحان معروف هم از این هیئت مداح شدند ، آیینه چی و حسن خلج و ... که این مداحی هم برای خودش اونجا رسم و رسوماتی داشت که از حوصله من خارجه.

و بالاخره این که شش سال پیش حاجی که همراه مباشر خودش مجید بخشی عازم کربلا بود تو مسجد هاشمی اردن  آخرین نفسش رو میکشه و عکس این مرد خوش قلب و بد زبان به موزه هیئت میپیونده و هیئت برای همیشه تعطیل.

روز تشیع جنازه ، خیابان شریعتی از سه راه ملک به پایین بسته شد و بازار شهر ری از ظهر تعطیل شد و همه جای تهران از شمال تا جنوب تهران حجله هایی مزین به عکس جواد عابدینی به چشم میخورد و او برای همیشه کنار شاه عبدالعظیم خوابید.

دوستان سلام

امیدوارم سال جدید رو با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید ، ما هم هرطوری بود به خودمون قبولاندیم که باید حس عید داشتن رو به خودمون بگیریم و گرفتیم ونتیجه اش هم این شد

               

البته این هفت سین قبل از حمله آوید بود و بعد از حمله مجبور به تغییر محل هفت سین شدیم

             

به هر حال به خیر گذشت اما یک نکته جالب اینکه اولین تبریک عید رو امسال دوست بلژیکیه ما (فرانک) برامون فرستاد که خیلی حال داد چون خیلی روش کار کرده بودم تا بفهمه نوروز یعنی چی.

یک مطلبی هم در مورد پست قبلی باید بگم و اون اینکه قصدم از اون پست داستان نویسی نبود ، بلکه میخواستم یه جور دیگه که متفاوت با همه نگاههاست به این تغییر فصل اشاره کنم که فکر میکنم تو این تغییر نگاه موفق بودم وگرنه از نظر داستان نویسی که خودم میدونم عددی نیستم ، اما در میون نظرات شما دوستان ضمن تشکر از دیوونه (شرمنده ام خودش اینجوری معرفی میکنه وگرنه میدونم که خیلی هم عاقل تر از منه)ایشون فکر میکنه داستانی نوشتم که زنانه هست و من نمیدونم این میتونه تعریف باشه یا انتقاد ،یعنی نوشتن هم زنانه و مردانه داره ؟اصلا اینکه یه مرد مثل زن بنویسه خوبه یا بد؟ یا برعکس ؟در رابطه به هنر پیشگی همیشه هنر پیشه های قوی کسانی بودند که در نقش مخالف جنسیت خودشون ظاهر شده اند مثل اکبر عبدی که میون هنر پیشه های ایرانی به نظر من کمی قویتر از خیلی از همدوره ایهای خودش هست و یا داستین هافمن در فیلم توتسی که بعنوان یکی از چهره های برتری که نقش مخالف جنس خودش رو بازی کرد مطرح شد و در مورد زنان هم حضور ذهن درستی ندارم .

اما واقعا دوست دارم دوستانی که در این زمینه دستی بر آتش دارند راهنماییم کنند ، چون من اصلا تحصیلات آکادمیک ادبیاتی ندارم ولی خیلی در این رابطه فضول هستم.

در آخر اینکه امید وارم بقیه تعطیلاتتون به خوبی و خوشی سپری بشه ، ما که اینجا از این تعطیلات دراز نداریم.

خوش باشید