مرد همیشه قهرمان

همیشه میدیدمش ولی یک جور نفرت تو چشماش بود ، امروز دلم رو به دریا زدم ، باید میپرسدم ازش که این نفرت از کجاست.

گفت: که این نفرت نیست یک جور ترسه .

گفتم: ترس از چی؟

گفت: ترس از نفرتی که شماها از غربیها دارید.

گفتم: ولی ما همچین نفرتی از غربیها نداریم یا اگر داریم از شما بلژیکیها نداریم.

گفت: نمیتونم باور کنم .

گفتم:باور کن ، تو ایران ، ما یک قهرمان ملی داریم که برای استقلال ایران زحمتهای زیادی کشیده که اسمش دکتر مصدق است ، اون ضد استیلای انگلیسیها بر نفت ایران بود ولی ضد انگلیس نبود و در این مبارزه مصدق پیروز شد ولی بعدش آمریکاییها اومدند و کودتا کردند و مصدق برکنار شد ولی برای همیشه قهرمان مردم باقی موند، برای همین هم ایرانیها ازانگلیسیها و آمریکاییها نه این که بدشون بیاد ،فقط نمیتونند بهشون اعتماد کنند.

گفت: یعنی شما حساب غربیها رو از هم جدا میکنید؟

گفتم: آره و تو این حساب و کتاب ، بلژیکیها جزو خوش حسابها هستند.

گفت: چطور؟

گفتم: چون وکیل مصدق در دادگاه لاهه یک بلژیکی بود که مصدق خیلی هم از اون قدردانی کرده و برای همین ایرانیها از شما بدشون نمیاد که هیچ یه جورایی دوستتون هم دارند.

لبهاش شروع به لرزیدن کرد و حلقه های اشک تو چشاش جمع شد و چند لحظه نتونست حرف بزنه ، بعد که آروم گرفت گفت: میای بریم به خونه من یه قهوه بخوریم و کمی حرف بزنیم؟ تو اولین خارجی هستی که میخوام دعوتش کنم.

امشب مصدق بازهم قهرمان من بود.

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اینهم تقدیم تو باد

دو رسم متفاوت

چه رسم قشنگی دارند این بلژیکیها.

با تولد هر نوزادی درختی غرس میکنند و همون طور که اون نوزاد رشد میکنه این درختها هم تنومند میشند و سایه و میوه به آدمهای دیگه میدند و به صورت سمبولیک از اون نوزاد میخواند که مانند درخت خودش ، مردم رو دوست داشته باشه و عشق به مردم هدیه بکنه.

چه رسم بدی داریم ما ایرانیها.

با تولد هر نوزادی گوسفندی قربانی میکنیم تا همه شرها و بدیهایی که قراره آسیبی به وجود فرزند ما بزنه با ریختن خون موجودی دیگه از اون دور بشه و به او می آموزیم که هر وقت چیزی داشت به تو آسیب میرسوند تو هم میتونی اون شر رو به گردن موجودی دیگه بندازی.

یک فرهنگ با تولد به تولد میپردازه و یکی دیگه با تولد به خون ، یکی عشق میآموزه و دیگری مرگ.

به هر حال اگر ما هم این طوری فکر میکردیم با قطع درختان لویزان دل هممون به درد میافتاد ، راستی چرا اون درختهارو قطع کردند ؟ شاید این درختها درخت تولد هزاران ایرانی بود که در طول این سالها قدرت مداران تشخیص داده بودند باید از زمین برداشته شوند و حالا نوبت درختان تولد آنها بود.

پ. ن شعر سهراب رو در وبلاگم گذاشتم گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید ولی دلیل اصلی اون این هست که این شعر رو دوستی به من هدیه کرده که اهمیت به هدیه واجب است و چه خوب میدونه این درویش عزیز که چه دوست دارم من، او هرجا رفته پیغمبر عشق بوده و صفا و من هم به تلافی این موزیک زیبا رو از سیمین غانم تقدیم شما میکنم درویش عزیز.

نامه ای برای یک دوست

جلال عزیز سلام

خواسته بودی که برایت از سوز گدازهای غربت بگویم ، برایم عجیب بود چون تا قبل از این نگفته همه معترض بودند به خط نوشته ای در قسمت توضیحات که چرا گفته ام دل در هوای وطن است و  حق به آنها دادم که در وطن غریبند غربت که تنها بیرون از وطن نیست و تو برایم عجیب آمدی که آیا کسی هست در ولایت ما  که جور دیگر ببیند.

باری برادر از این روی بود که از استادم بندی به عاریت گرفتم که .... چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت، تا هم تسکینی باشد بر این حس نوستالژی من در غربت و هم قربت نشینان غریب که الحق مسکن واقع شد و حال نیز قبل از نگارش از بزرگ غربت نشینان وطن عذر میخواهم که پای در کفش آنها میگذارم.

جلال جان اینجا زمانی به سوز و گداز میافتم که در جوی های آن بدنبال پوست پرتقال و هندوانه میگردم تا شاید مرا ببرد تا خیابان مولوی ولی دریغ از جوی آب.

گاه به جستجوی کودکی به کنار رودخانه میروم وسنگی میجویم تا به پرواز رود درآورم ولی دریغ از یک ریگ چه رسد به سنگ تا به رسم قدیم سر بر آن بساییم.

اینجا همه چیزش فرق دارد و فرقش بد بر چشم فرو میرود ، گاهی به گورستان شهر وارد میشوم تا شاید فاتحه ای بر زبانم جاری شود و آن را نثار روح پدر سازم ، ولی نمیشود که نمیشود آخر گورستانها هم با هم فرق دارند.

گاهی که هوس الواتی دارم ، ویسکی بر فرش مینشانم و دو زانو کنارش مینشینم تا شاید حال و هوای عرق سگی را بدهد ، نمیدهد که نمیدهد، آخر من اینجا ماست کاله با خیار شور ندارم ، من اینجا کسی را ندارم که به وقت مستی با من بخندد یا گریه کند، من اینجا کسی را ندارم که پیکش را پر کنم و او خالی کند تا سیاه مستش ببینم.

اینجا اصلا همه اش در جستجو هستی ، در جستجوی چیزی که تورا به ولایتت برساند، یک بوی خاص، یک حس خاص، یک رنگ خاص.

جلال عزیز میدانم از دیاری هستی که نیم جهان بدان نام نهادند و من چه خاطراتی از آنجا دارم ولی آنقدر میفهمم که نباید دنبال جایی باشم که مرا یاد پل خواجو بیاندازد ولی از تو چه پنهان که برای رسیدن به گز هر شیرین سفیدی را به دندان کشیده ام که نتیجه اش تنها فربگی بود.

اینجا با ارزش ترین چیزی که بدستت میرسد نامه ایست که بر آن نوشته باشد محتوی عکس است لطفا تا نشود.

عکسها را که نگاه میکنید ، فرزندت میپرسد این آقا کیست؟ و تو دقیق میشوی و میگویی : به گمانم عمویت باشد ولی هنوز شک داری یعنی همان برادریست که تا دیروز برایش دیکته شب میگفتی و او اصرار داشت با وجود دو غلط باز هم بیست بگیرد؟

دختری در عکس میبینی که به زیبایی رسیده است و حسی در تو زنده میشود و زمانی که پشت عکس را میبینی نام خواهرت بر آن است از خود شرمگین میشوی .

آه مادر هم هست اورا دیگر نمیشود فراموش کرد حتی با انبوهی از موی سفید که روی صورتش افشان است و خیره بر آن میمانی که عشق دریافت کنی.

عکسی هم از سنگ قبری فرستاده اند ، دقیق میشوی ، آه نام پدر بر آن است که سنگ سفید مرمر جای خود را به سیاهی گرانیت داده است و با خود میگویی خدا رو شکر که برادرانم در فکر کلاس قبر پدر نیز بوده اند ولی چرا سیاهی را بر موی مادر ننشانده اند؟

جلال جان اینجا گاهی هم  با خودت میگویی کاش کسی همگام من شاهد رویش فرزندم بود تا راه رفتنش را نشانش دهم و او هم تشویقش کند کاش میشد روزی عمویش با پفکی در دست به سراغش بیاید، کاش میشد فرزند من هم همبازی فرزند عمویش بود و تو میمانی که دیگر گذشت فرزند من با بعضی از واژه ها بیگانه است ، عمو عمه دایی   اینها را او نمیتواند بفهمد.

خود تو هم با بعضی واژه ها بیگانه ای ، اینجا میگویند به تو کله سیاه  و تو میمانی که این خوب است یا بد ، خوانده بودی قبلا زلف سیاه نشان از زیبایی دارد و تو اینجا میگویی انشاالله که برای اینها هم زیباست.

اینجا باید همیشه ترجمه کرد ، شده ام دیلماج خودم ، باید رادیو را ترجمه کرد ، همسایه ، دوست ، کتاب را باید ترجمه کرد  من فرزندم را هم باید اینجا ترجمه کنم اصلا چه میگویم من خودم را هم باید ترجمه کنم بارها شده است با خودم فکری کرده ام و برای فهمیدنش آن را ترجمه کرده ام.

ولی قسمت مهمش اینجاست که تا پای از ولایتت بیرون میگذاری هم در انجا غریبی و هم در اینجا ، هم انجا دیگر نمیتوانی زندگی کنی و نه در اینجا میخواهی زندگی کنی و این درد بزرگ من است.

جلال عزیز این قسمتی از غربت نامه من بود اما اگر بخواهی از خوبیهای اینجا برایت بگویم خیلی بیشتر ازاین میشود.

باقی بقای شما

قدمگاه

بجز این پیرزن همسایه که با نگاه هاش انگار داره بهت پیشنهاد بیشرمانه میده ، از هر چیزی که رنگ و بوی قدیمی داره خوشم میاد .

با دیدن یه عکس قدیمی مدتها میرم تو فکر که مثلا این آدمی که الان اینجا ایستاده زنده است یا نه ، یعنی فکرش رو میکنه که الان من دارم به عکسش نگاه میکنم .

شاید یکی از دلایلی که من به این شهر  علاقه زیادی دارم همین باشه ، هر وقت از کنار ساختمونهای قدیمیش رد میشم دستی به سنگهاش میکشم و با خودم میگم چه کسانی تا به حال از کنار این ساختمون رد شدند ، خیلیها که مثلا تو این دنیا اثرشون جاودانه مونده شاید یه روزی مثل الان من مبهوت این بنا شده بودن .

بر عکس آثار قدیمی ، اثار امروزی زیاد برام چنگی به دل نمیزنه چون زود دمده میشه پاک میشه و دوباره یه چیز دیگه جاش سبز میشه ، این شده قانون دنیای مصرفی.

 

این سنگها کفپوش بعضی از خیابونهای اینجاست ، عمر زیادی دارند  حداقل دوتا جنگ جهانی به خودشون دیدند ولی هنوز سرحالند ، قدمهای خیلی هارو به خودشون دیدند ، قدمهای من رو هم دیدند ،قدمهای آوید رو هم میبینند و قدمهای فرزند آوید رو هم خواهند دید.

 The image “http://tinypic.com/nl2wpy%5B/IMG” cannot be displayed, because it contains errors.

این هم یه عکس از سوپر استار آلمانی بر دیوار یکی از شیک ترین پاساژ های شهر که معلوم نیست فردا جای عکس کی باشه.

فکر میکنم از اون هدف خودم تو این وبلاگ دور شدم راستش قصدم این بود که اینجا بیشتر از بلژیک و فرهنگ مردمش بنویسم ولی باز رفتم اونجایی که نباید برم .

راستش هنوز هم فکر میکنم که ما مشکل فرهنگی داریم ولی نمیشه برای برطرف کردنش مستقیم زد تو خال بلکه باید آروم آروم و از کنار وارد شد .

من هدفم مقایسه دو سرزمین و دو فرهنگ با هم دیگه است که یکی دارای همه شرایط رشد است ولی هیچی نیست و یکی دیگه هیچ چیزی نداره اما برای خودش کسی هست تو این دنیا.

قول میدم که دیگه بحث سیاسی و مذهبی نکنم چون یکی بی پدر مادره و اون یکی بی در و پیکر.

پ.ن راستش از این به بعد سعی میکنم زیاد برای کسی کامنت نذارم چون احساس خاله بازی به من دست داده بنا بر این هر کس اومد قدمش رو چشم هرکس هم نیومد بدونه که من خوننده وبلاگش هستم.

پ.ن من  مطلبی نوشته در باره وضعیت ایاب و ذهاب و اتوبوسهای تهران که بد نیست در برابر اون به این عکس توجه کنیدکه اتوبوسهای بلژیک رو نشون میده که بیشتر حالت دربستی داره.

عجب

دیشب برنامه میزگردی در تلوزیون هلندی زبان بلژیک بود که یک پروفسور اسلام شناس از دانشگاه گنت و یک پروفسور علوم سیاسی و یک خانم و آقای ترک مسلمان متولد بلژیک در مورد کارتونهای چاپ شده و عکس العملهای صورت گرفته بحث میکردند.

خانم ترک یه جا گفت اسلام دین آزادی وبرابری انسانهاست که به آقای اسلام شناس خیلی برخورد و گفت خواهش میکنم این حرف رو جلوی من لااقل نزنید چون تمام عمرم رو صرف مطالعه اسلام کردم و چنین چیزی ندیدم و نکته جالبتر این که این آقای بلژیکی بهتر از همشون از اسلام اطلاع داشت و یه لحضه حس کردم روح مرحوم علی دشتی در جسم این آقاست چون ایشون هم معتقد بود سوره های مکی و مدنی شدیدا با هم در تضادند.

نکته دیگه این که در مورد این اعتراضات و مسئله تروریسم همه مسلمونا رو جمع میبندند در حالی که از میان جمعیت یک میلیاردی مسلمونا فقط عده محدودی به ترور متوسل میشند ویا ازاین نوع اعتراضات وحشیانه میکنند و لی با این حال همه مسلمونا رو قاطیه مسئله میکنند.

و اما نظر خودم در این باره اینه که کشیدن این کارتون ها و چاپ اونها کار درستی نیست چون توهین به عقیده یک چهارم مردم دنیاست ولی این طور اعتراضات هم کار درستی نمیتونه باشه چون در زمان چاپ این کاریکاتورها فقط یه عده محدودی اون رو دیده بودند ولی حالا همه کنجکاو شدند اونهارو ببینند درست مثل کتاب آیات شیطانی که حکم قتل سلمان رشدی باعث ثروتمند شدن اون شد وگرنه این کتاب از نظر ادبی هیچ ارزشی رو نداشت من بعضی وقتها فکر میکنم  یه کتابی بنویسم بعد یه پورسانتی به روحانیون عزیز بدم تا حکم قتلم رو صادر کنند چون نتیجه اش معروفیت و ثروته.

پ.ن به واسطه مراحم مزاحم بلاگفا امکان کامنت دادن به دوستان رو ندارم بنابر این از اینجا به شجاع ترین زن دنیا که سن واقعی خودش رو ذکر کرده تولدش رو تبریک میگم.  تولدتون مبارک از طرف من و بانو

پرونده

خوب بالاخره این پرونده کذایی هم رفت اونجایی که نباید بره راستش حقش هم همین بود اگه نمیرفت جای تعجب داشت با این سیاستمداران مجرب و سخنرانیهای آنچنانی حق بدید که باید هم میرفت اصلا انگار خودشون میخواستند بره .

البته هر چی میکشیم از این طلای سیاه میکشیم به خدا اگه نفت نداشتیم زندگیمون بهتر بود لااقل دست از سرمون بر میداشتند و اینقدر انقلاب سفید و سیاه برامون راه نمیانداختند ، الان هم باز زیاد خوشحالی نکنید و زیاد هم ناراحتی نکنید، اونهایی که خوشحالند و فکر میکنند دیگه کار حکومت تمومه نه بابا از این خبرا نیست و اونهایی که ناراحتند که فردا آمریکا و بچه هاش حمله میکنند باز هم نه بابا از این خبرا نیست همه اش هم به خاطر همون طلای سیاهه.

لا اقل یه دوسالی طول میکشه که شرایط جنگی پیش بیاد چون اولا باید نفت عراق وارد بازار جهانی بشه و دوما تحریم باعث ضعف قوای ایران بشه.

البته یه احتمال دیگه هم هست و اون یه قرارداد ترکمانچای دیگست که من احتمالش رو زیاد میدونم.

به هر حال در همه موارد این مردم ایران هستش که ضرر میکنه.

فعلا که باید دید چی میشه.

خرافات

با اینکه بعضی وقتا با من کل کل میکنه ولی یه جورایی ازش خوشم میاد آخه میدونید علاوه بر اینکه شیطنتهای خاص خودش رو داره که اقتضای سنشه و اگه نداشت اونوقت میگفتم سندرم داره ،بچه ای نیست که بدون تفکر از کنار مسائل رد بشه واین از نظر من خیلی مهمه.

همین میثم رو میگم که الان نمیدونه عاشقه یا دوستش داره یا شایدم میدونه و ما نفهمیدیم.

خلاصه اینکه چند روز پیش یه پستی زده بود در باره خرافات و من رو کلی به فکر فرو برد و یه تبادل نظری هم با هم داشتیم که دیدم ارزش اینو داره که تو یه پست ازش حرف بزنیم.

راستش خرافات تنها مختص به ایران نیست مردم همه دنیا یه جورایی درگیر این مسئله هستند مثلا تو همین بلژیک مردم به خوش یمنی و بد یمنی بعضی عددها اعتقاد دارند ، به فال هم اعتقاد دارند ، از نعل اسب هم استفاده میکنند و...

اما چیزی که به نظر من مهمه اینه که چه خرافاتی تاثیر بر جامعه داره و چه خرافاتی تاثیر نداره وبیشتر جنبه شخصی داره .

خرافاتی که در بالا مثال زدم از نوع شخصیه و ضرری اگه داشته باشه به خودش مربوطه هر چند که در بسیاری موارد باعث تلقین مثبت میشه و نوعی اعتماد به نفس درست مثل دعا کردن میمونه یا ذکر گفتن.

ولی خیلی از خرافات هست که تشخیصش خیلی مشکل میشه که چطور به جامعه ضرر میرسونه مرحوم صادق هدایت بسی رنج برد در آن سال سی که خرافاتی رو که بیشتر هم جنبه مذهبی داره رو ریشه کن کنه که نشد.

پشت سر این خرافات مذهبی تحریف دینی قرار داره یعنی هرجا که دینی مورد تحریف قرار بگیره اونجا خرافات شکل گرفته که این در مورد اسلام هم صدق میکنه.

لطف کنید نگید که اسلام تحریف نشده چون چیزی که ۱۴۰۰ سال ازش بگذره قطعا مورد تحریف قرار گرفته الان ۲۷ سال از انقلاب میگذره و با وجود این همه تکنولوژی باز هم اختلاف دارند سر اینکه خمینی اون موقع به جمهوریت قائل بود یا نه چه برسه به اصل دعوای علی و معاویه یا حسین و یزید مطمانا اونجا هم تحریف شکل گرفته اون هم با این مردمی که همین الانش یک کلاغ رو چهل تا تحویلت میدند همین که روز عاشورا اسب امام حسین تا زانو تو خون بود واز این جور حرفها فکر میکنید چه جوری شکل گرفته هیچی سم اسب رفته بود رو دست خونیه یه بابایی از اون وقت هر آخوندی رفته بالا منبر یه لیتر اضافه کرده شده این.

البته امام حسین میتونه مثل افسانه رستم که سنبل ناسیونالیستی شده اونهم سمبل آزاده بودن بشه واز خیلی چیزای دیگه چشم بپوشیم ولی اینکه اون رو بهش جایگاهی خدایی بدیم و ازش حاجاتمون رو بخواییم میشه خرافات و اینکه یه عده ای از این سمبل ها سو استفاده کنند و آستان قدسی راه بندازند و از خرافه پرستی مردم استفاده کنند ، خودش میشه عامل عقب افتادگی یه جامعه.

نگاه کنید به همین مراسم عاشورا و تاسوعا ، چی میبینید ، یه عده با قمه و زنجیر میزنند به سرو کلشون ، یه عده دیگ دیگ غذا درست میکنند میدن آدمایی که شکمشون از سیری داره میترکه بخورند در حالی که کلی آدم گرسنه همون جاست که سال تا سال رنگ برنج نمیبینند ، این خرافه نیست؟

دیگه وارد جزعیات(جزئیات) نمیشم فقط خودتون قضاوت کنید اگه یه نعل اسب از خونه آویزون کنید ضررش بیشتره یا دو ماه عزا داری کنید و توسر خودتون بزنید و فردا دوباره دروغ و دغلبازی و فریبکاری؟

خاطره

ناخنک میزند این ذهن پریشان حالم

بر تن خاطره ها

تکه ای از اینجا 

گوشه ای از آنجا

اولین خاطره ام

در شب تابستان

کوچه ای بن بست است

پیر مردی دیدم

پارچه ای بر سر داشت

و کلنگی در دست

من از او ترسیدم

او به من لبخند زد

و من امروز چه شرم آگینم

که در آن روز چه فریاد زدم

سالها چون که گذشت

پیرمردی دیدم

که نه دستمال بسر داشت

نه نایی که کلنگ بر گیرد

تا که لبخند بیاید به لبم بنشیند

او نفس خالی کرد

و من امروز جه شرم آگینم

که گل لبخندم

دیر به لب میاید.

تاریخ و فرهنگ

من هنوز هم معتقدم مشکل ما یه مشکل فرهنگیه در پست قبلی خیلی ها موافق بودند وبعضیها مخالف و این حق هرکسی هست که نظر خودش رو داشته باشه ولی اون چیزی که من اینجا آوردم نتایج تجربیات خودمه و به هیچ وجه اصراری ندارم که همه مثل من فکر کنند .

بارها تجربه کردم که ملیتهای دیگه خیلی خوب همدیگه رو ساپورت میکنند ولی ایرانیها خیلی قشنگ زیراب هم رو میزنند باور نمیکنید اگه بگم اینجا خواهری رو دیدم که از خواهر خودش به پلیس گزارش کرد که اونها از پاس جعلی استفاده کردند، من این رو از ضعف فرهنگی میدونم و شما هر جور که مایلید توجیه کنید.

باید خارج از ایران باشید تا از بیرون گود تماشا کنید که ببینید ما به کجا رسیدیم اینجا از گروههای سیاسی گرفته تا اجتماعاتی که کارهای فرهنگی میکنند همه قائل به فردیت هستند و همیشه این گروهها انشعاب دارند ولی هیچ وقت اعتلافی از اینها نمیبینید یعنی اینکه ما یا نمیتونیم با هم باشیم ویا اگر باشیم خیلی کوتاه وبعد از جدایی هم همونهایی که تا دیروز رفیقمون بودند حالا خائن هستند.

هممون از تمدن ۲۵۰۰ ساله حرف میزنیم حرف هممون هم اینه که افتخار داشتن یکی از کهنترین تمدنهای دنیا رو داریم ولی غافلیم از اینکه تمدن ما ۱۴۰۰ سال پیش  رفته به سی سی یو  یعنی نمرده ولی باید دعا کرد که سالم بشه.

نگاه کنید به این تمدن ۲۵۰۰ ساله ، سازنده نیمی از این تمدن تنها ۴سلسله پادشاهی است وسازنده نیم دوم آن را بیش از ۳۰۰ سلسله و فرمانروایی تشکیل داده یعنی ما در نیمی از تاریخمان ثبات فرهنگی و به تبع اون ثبات سیاسی داشتیم و در نیم دیگر نه ثبات سیاسی داشتیم و نه فرهنگی پس تا زمانی که از نظر فرهنگی خودمون رو پیدا نکنیم به هیچ جایی نمیرسیم.

تاریخ چیزی نیست که با اون بخواهیم پز بدیم تاریخ برای عبرت گرفتنه.

فرهنگ ما

کاش میشد ما هم به راحتی میگفتیم نه.

کاش با گفتن یه متاسفم از کنار آدما رد میشدیم.

کاش میتونستیم بیشتر از به تو چه و به من چه استفاده میکردیم.

نه اشتباه نکردید اینها حرفهای من هست و بهش باور دارم میدونید چرا؟ چون اینا کلید دموکراسیه همین چندتا کلمه ساده حریم آدما رو تعریف میکنه .

بار ها گفتم اگر هم نگفتم الان میگم مشکل مملکت ما سیاست اون نیست فرهنگ آدماشه باور کنیم که هرچی میکشیم از همین فرهنگمونه که هر روز داره سنش هم بالا میره و کلی متینگ و کنگره و نمایشگاه میذاریم برای نشون دادن عمر این فرهنگ ولی از محتویاتش چیزی نمیگیم.

چیزی نمیگیم که سر تو سوراخ زندگیه این واون کردن جزو این فرهنگ چندین هزار ساله شده.

چیزی نمیگیم که ما ایرانیا با حسن نیت وارد زندگی مردم میشیم و با سو نیت همون جا بیتوته میکنیم.

چیزی نمیگیم که غریب پرستی رو اسمش رو گذاشتیم مهمان دوستی و این رو از صفات منحصر به فرد فرهنگمون به شمار میاریم.

 این فرهنگ تهاجم پذیره چون غنی نیست اگه بود ۱۴۰۰ سال پیش همه چیز رو از دست نمیداد.

دروغ ، تهمت، بدبینی، از بارزه های فرهنگ ایرانی شده.

بابا ما ایرونیای خارج نشین جرات نمیکنیم با هم وطن خودمون رفت و آمد کنیم اگه همدیگه رو از صد متری ببینیم جوری وانمود میکنیم که ااا ندیدمت حواسم پرت بود میدونید چرا؟ چون اگه بایستی باید دیگه از ما تحت بچمون هم براش بگیم تا با دست پر بتونه پشت سرت حزف بزنه.

خلاصه این که وضعیت خرابه نگاه به این قربون صدقه های وبلاگی نکنید اینجا یه جای مجازی با آدمای مجازی با حرفهای مجازیه که کسی زورش به کسی نمیرسه وگرنه همین جا هم بهتون میگفتم چی میشد.

ولی باور کنید وقتی کشوری رو گفتن یه کشور دموکراته بدونید مردمش فرهنگ دموکراسی رو دارند مثلا همین بلژیک رو میگم اینجا همسایه ها اگه همدیگه رو ببینند یه سلام با چاشنیه لبخند تحویلت میدند و میرند اگه کسی خیلی دل پری داشته باشه بخواد درد دل کنه گوششون رو بهت میدند ولی آخرش با یه متاسفم به خاطر مشکلاتت خداحافظی میکنند و میرند این جوری همه هم راضیند.

حالا فکر کنیم دوتا ایرانی به هم خوردند از سلام شروع میشه با کمی پز دادن ادامه پیدا میکنه و با ناراحتی درونی و ظاهری خوشحال با خداحافظی هم دیگه رو بدرقه میکنیم و در دل آرزوی ندیدن دوباره.

باور کنید قصدم این نیست که مدفوع اینارو طلا نشون بدم و مثل خیلیها که همه چی رو خارجیش رو میپسندند رفتار کنم ولی از گفتن واقعیت نباید صرف نظر کرد و حالا که اینجا همه چیز مجازیه میشه یه کم راست حرف زد.

ببخشید فقط خواستم با خودم روراست باشم.

 

من و شعر

بعضیها هستند که تا دوتا کتاب شعر میخونند ، فکر میکنند دیگه شاعر شدند، من هم از این دسته آدمها هستم.

شعر هایی که اینجا میبینید مال خودمه یعنی من هیچ چیزی رو کپی نمیکنم چون کار غیر اخلاقیه این شعر ها هم خودتون باید متوجه شده باشید که اونقدر ضعیفه که نشون میده کار یه آماتوره یعنی من اصلا شعر نمیگم فقط سعی میکنم به کلمات یه کمی وزن بدم و تنها همین از دستم بر میاد.

ولی حالا که صحبت به اینجا رسید بد نیست کمی در باره شعر نو حرف بزنیم.

من فکر میکنم شاعرانی که در زمینه  شعر نو فعالیت میکنند و میکردند همه به یک نوع دنباله روی از پنج شاعر بزرگ این وادی میکنند یعنی نیما یوشیج ، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری.

امروز دلم میخواد از سهراب بگم سهراب رو در شعر نو بعنوان شاعری عارف من میشناسم چون اکثر شعر های سهراب بوی عرفان دارند و البته عرفانی که از بودا بعاریت گرفته شده هر چند که بزرگی چون احمد شاملو این عرفان سهراب رو نفی کنه ولی در اکثر شعر های او مراحل سیر به سلوک رو که همون مراحل رشد بودایی هست میبینیم.

اصل بودا بر تناسخ استواره و سهراب اون رو به روشنی در شعرش بیان کرده:

اهل کاشانم.

نسبم شاید برسد             به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک     نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

در جایی دیگه سهراب غیر مستقیم به مراحل پیشرفت در بودیست اشاره میکنه ومیگه:

رفتم از پله مذهب بالا         تا ته کوچه شک .... رفتم رفتم تا زن تا چراغ لذت

در جایی دیگر مستقیما به یکی دیگر از این مراحل که زیر باران رفتن است اشاره داره:

چتر ها را باید بست     زیر باران باید رفت     فکر را خاطره زا زیر باران باید برد .....

 به هر حال هر شعری پیام خودش رو داره و شعر چیزیه که هرکسی پیام دلخواهش رو دریافت میکنه به نظر من شما هم میتونید با هشت کتاب سهراب حتا فال بگیرید.

زمانه

باز امروز دلم خواست یه چیزی بگم که گفتم

ای زمانه

دلم از سینه برون است

جای آن کاسه خون است

ای زمانه

روزگاری ما خدایی داشتیم

خالق یکتا و رب بی نیازی داشتیم

آن خدایی که مرا فرمان به نیکویی بداد

زندگی را در لوای عشق و بهبودی بداد

لیک اینک آن خدای رخت بسته است

بر سر دکان عشق قفل بسته است

ای زمانه

آن خدای امروز شمشیر بسته است

آن خدای امروز بسیار تشنه است

 

 تشنگی را آب جبران میکند

لیکن این رب را فقط خون است که درمان میکند

خون یک طفل صغیر خون یک مرد کبیر

یا که خون یک زیارتگر در بر کویر

ای زمانه

دل من تنگ است تنگ

دل من میجوید

خالق گفتار نیک کردار نیک

دل من میجوید یک سبد پندار نیک

ای زمانه

وقت من تنگ است تنگ

ارزش این زندگی هم سنگ یک سنگ است سنگ

 

مسافر

آقا من اصلا نافم رو تو مسافرت بریدند باور نمیکنید ؟ جان من باور کنید چون من تو زاهدان بدنیا اومدم تا ۶ سالگی اصفهان بودم شناسنامه ام ولی صادره از تهرانه و شاید بدون اغراق بیشتر از نیمی از شهرای ایران رو دیدم.

اولین سفر خارجی رو به ترکیه رفتم البته بیشتر جنبه کاری داشت تا تفریحی و تو این سفر علاوه بر یکی از دوستان نزدیکم که با هم رفته بودیم اونجا با چند نفر دیگه هم آشنا شدیم که در جای خودش توضیح میدم.

روز اول از هر کی که به طرفمون میامد میترسیدیم چون فکر میکردیم طرف دزده ولی یواش یواش عادت کردیم .

دومین بار هم باز رفتم ترکیه البته این بار از یه شرکت دعوت داشتم تا اونجا مسولیت کاری رو به عهده بگیرم که برای اون نیاز به یک اقامت حداقل یک ساله بود که خوشبختانه تو اون زمان روابط ایران و ترکیه شکر آب بود و دولت ترکیه به هیچ عنوان اقامت نمیداد و خلاصه نشد.

حالا چی شد که یاد این افتادم ، راستش هر جا که تا حالا رفتم سعی کردم سفیر خوبی برای ایران باشم تا نگن بابا این ایرانیها چه بی کلاسند ولی امروز  از اینکه اون موقع ته سیگارم رو روی زمین نمی انداختم خیلی متاسفم آخه میدونید اینجا این ترکایی که زندگی میکنند خیلی بیکلاسند یعنی فکر میکنند اگهبرای دیگران احترام قایل بشند و یا مثل آدم به قانون عمل کنند براشون افت کلاس داره.

راستش به همین خاطر هم هست که این اروپاییها نا راضی اند از اومدن ترکها به اتحادیه اروپا حق هم دارند چون امروز مرزهارو بردارند فردا ترکیه خالی میشه این جماعت از پول دوستی دست یهودیها رو بستند تازه یهودیها اگه پول دوستند کار غیر قانونی نمیکنند میرند فرمول پول در آوردن رو یاد میگرند وازش استفاده میکنند.

وقتی فکرش رو میکنم می بینم چقدر تفاوت فرهنگی بین آدما وجود داره با این که سرشت همه انسانها یکی هست.

راستش دیگه بگی نگی دستم با کیبوردنویسی داره عادت میکنه و دیگه هم فکر میکنم هر چیزی برای نوشتن ارزش خودش رو داره چون قبلا معتقد بودم باید یه چیز خاصی باشه تا در باره اش بنویسی.

کتابی دستم رسیده که دیگه به آخراش رسیم ، خاطرات تقی زاده است که از زمان محمد علی شاه در راس امور بوده تا محمد رضا شاه خیلی چیزای جالبی داره که بعدا در باره اش حتما صحبت میکنیم ولی چیز خیلی جالبی که من تجربه اش کردم اینکه مطالعه روی توالت فرنگی چه جالبه یعنی برای من که اگه بخوام چیزی بخونم دیگه حواسم به چیزای دیگه نیست و کار دیگه ای از قبیل گوش دادن به موزیک و یا حرف زدن شخص دیگه و از این جور چیزا فهمیدم که فقط در توالت هست که میتونم دو یا سه کار با هم انجام بدم.

یه تجربه دیگه هم به دست آوردم و اون هم اینکه هر وقت تصمیم به کاری دارید ولی نمیتونید عملیش کنید خلاف اون عمل کنید چون باعث میشه عقده ای و سر خورده نشید مثلا من قدم ۱.۸۲ هستش ولی وزنم ۹۵ یعنی ۱۸ کیلو اضافه وزن دارم که باید کمش کنم منتها هر کاری میکنم نمیشه حالا تصمیم دارم برعکس عمل کنم و وزنم رو روندش کنم ۱۰۰ اینجوری باز یه کاری انجام گرفته ضمن اینکه همیشه خوردن راحت تر از نخوردنه (حالا هی ننویسید که رفتی اونجا تو ناز ونعمت خبر از گشنه ها نداری بایدم بخوری چون من هیچ ادعایی در رابطه با این موضوع ندارم اصلا من خودم از قشر فقیر جامعه بودم ، تو جوی اب زندگی کردم خلاصه یه اولیور توییست حسابی بودم حالا تو شرایطی هستم که میتونم بخورم چرا نخورم من که نگفتم حضرت عباسم که برم لب چشمه تشنه برگردم شما اگه میتونید خوب دستتون درد نکنه و اجرتون با خدا.)

امروز با آقا رفتیم خونه یکی از دوستان حالا بماند که چه خونه تکونی کرد ولی یه بار اومد گفت:  عمو شما توالت دارید؟

دوست از همه جا بیخبر ما هم قرمز شد و گفت : نه عمو جان من توالت ندارم این صدای مبل بود

آقای هم گفت : بابا حالا که عمو توالت نداره پس من کجا پی پی کنم؟

اینجا بود که این دوست ما که اتفاقا یکی از دست اندر کاران علم سیاسته فهمید که چه رکبی خورده.

خوش باشید.

توضیحات

خوب در مورد پست قبلی چند تا توضیح باید بدمـ:

۱- من از سبک نوشتنی استفاده کردم که رایج در ادارات در زمان گذشته بود و کلمات عربی زیادی که در آن زمان استفاده میشد  نشانی از دانش بالای نویسنده آن بود و هرچه غیر قابل فهم تر بود مردم میگفتند که چه سوادی داره این نویسنده ولی خوب حالا هم یه جور دیگه تو جامعه با این مشکل مواجه هستیم نگاهی به مقالات روشنفکری امروز بکنید تا متوجه منظورم بشید کلماتی مثل :مانیفست پوپولیستی توپولیستی و....

۲- در اینجا دانشجویان زیادی دیدم که همراه خانواده بورسیه شدند و هزینه این افراد از بودجه مردم ایران تامین شده و لی با تمام شدن تحصیل به هیچ عنوان رغبتی به برگشتن ندارند و برای موندن اینجا دست به هرکاری میزنند.

۳-این دانشجویان عزیز به دودسته هستند ، یه دسته از سهمیه های مختلف استفاده میکنند دسته دیگه امتحان دادند و قبول شدند وتو نوبت بودند ولی اونهایی که از سهمیه استفاده کردند بیشتر اینجا میمونند و بر نمیگردند.

موفق باشید