خاطره
ناخنک میزند این ذهن پریشان حالم
بر تن خاطره ها
تکه ای از اینجا
گوشه ای از آنجا
اولین خاطره ام
در شب تابستان
کوچه ای بن بست است
پیر مردی دیدم
پارچه ای بر سر داشت
و کلنگی در دست
من از او ترسیدم
او به من لبخند زد
و من امروز چه شرم آگینم
که در آن روز چه فریاد زدم
سالها چون که گذشت
پیرمردی دیدم
که نه دستمال بسر داشت
نه نایی که کلنگ بر گیرد
تا که لبخند بیاید به لبم بنشیند
او نفس خالی کرد
و من امروز جه شرم آگینم
که گل لبخندم
دیر به لب میاید.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 18:47 توسط امیر
|