شیران علم

ما همه شیران ولی شیر علم                               حمله مان از باد باشد دم بدم

این لبنان داره زیر گلوله و تانک له میشه ولی خبری از استشهادیون ایران نیست که اینقدر با بوق کرنا  ثبت نام میکردن .

اینها همونهایی نیستند که زمان جنگ به اهواز نرسیده از  لندکروزها میپریدند و سوراخ موش جستجو میکردن و تا جنگ تموم شد سالها سنوات جبهه رو کردند و شدند سردار؟

اینها از همون دسته نیستند که سر چهار راه ها با سیلی و کتک امر به معروف میکردند و دم از دفاع از ارزشها میزدند و بعد خودشون قهار ترین جنده خوابهای شهر میشدند.-؟

آدم حرف از دهن میزنه حالا وقتشه که خودتون رو نشون بدید ببینیم چقدر مردید.

شمایی که در دفاع از اسلام و مسلمین در خیابونهای امن تهران ، شیران ژیانید ، لبنان و هم اندیشان شما در حزبالله در انتظار فرج شمایند ، حالا اقا نیومد  هم نیومد خودتون برید لا اقل یه مهر تو پاستون بخوره بخدا نون توشه.

مامان فری

روزت مبارک

یه دنیا دوستت دارم

 

کشف من

این نسرین از اون موجوداتیه که هنوز بعد از این همه سال زواییایی داره که برام ناشناخته است و هنوز دارم در موردش تحقیق میکنم ، بنابراین خودم رو کاشف اون میدونم .

یکی از خصوصیتهاش اینه که وقتی میخواد کاری رو شروع کنه ، فکر میکنه نمیتونه و از انجامش عاجزه ولی همین که یه هولش میدی همچین راه میافته که دیگه نمیشه متوقفش کرد، نمونه اش همین وبلاگ نویسی اش هست که خدا میدونه چقدر از ش خواستم این کار رو بکنه تا راضی بشه ، ولی حالا دیگه میتونم بگم جزو وبلاگ نویسهای موفق شده لا اقل از من یکی که خیلی جلو زده .

تو آشپزی هم همینطوره اوائل که زندگیمون رو شروع کرده بودیم ، خیلی از غذا ها رو باید کلی التماسش میکردم تا برای درست کردنش دست به ریسک بزنه ولی همون اولین بار چنان غذایی تحویلم میداد که باورم نمیشد کار خودشه و کلی تحقیق میکردم ببینم کی خونمون بوده و این غذا را درست کرده ، نتیجه این کارش هم شده این که هیکل براد پیتی من رو تبدیل کرده به رضا زاده یا ابالفضلی.

راستش دیگه میترسم که ترغیبش کنم به کاری ، مثلا میترسم اگر ازش بخوام کمتر موقع دیدن فیلم صحبت کنه ، اونوقت تا ابد الدهر دیگه حرف نزنه ، بخدا هر چی بگید ازش بر میاد. 

 

ننگ با رنگ پاک نمیشود

همیشه با خودم فکر میکردم اگه روزی موهای سرم سفید بشند چه خاکی بسرم بریزم؟ براش کلی راه حل پیدا میکردم ، از جمله دنبال رنگ مویی بودم که روزی سفیدی موها رو بپوشونه از اونهایی که کثیف کاری نداره و صبح به صبح می ری جلوی آیینه و با یه شونه سر مبارک رو رنگ ساژ میکنی.

 از قضا حالا چندین تار موی سفید همگی در یک نقطه از سرم که سمت راست بالای پیشونی ام هستند باهم سردر آوردند و خودشون رو متمایز از بقیه موهای مشکی میدونند و تو باد رقصشون با رقص مشکی پوشها فرق میکنه، اصلا انگار خودشون رو عروس کله من فرض میکنند و گهگاهی هم که ازشون غافل میشم ، بد جنسی شون گل میکنه و هوس عشوه گری میکنند و یهو همگی ولو میشند جلوی صورتم و جلوه شون رو چند برابر میکنند.

اگه راستش رو بخوایین دیگه فکر رنگ کردنشون نیستم ،خیلی هم دوستشون دارم و منتظر بچه هاشون هستم که همین روزا بدنیا میان.

کله پزی خیام

آدم همیشه با خاطراتش زنده است و جوکها و لطیفه هایی که گاه میشنیم ، ما رو میبره به سمت یک خاطره .

یاد یه کله پزی افتادم تو خیابون خیام اصفهان که هر وقت میرفتم اصفهان ، اولین جایی که برای دیدن آثار باستانی میرفتم ، مغازه کوچیک ولی تمیز پیرمرد کله پز بود .

وارد مغازه که میشدیم ، سلامی میکردیم و سری تکون میدادو میگفت برید بشینید اون بالا و تا میخواستیم سفارش بدیم ،میگفت : خودم میدونم چی چی براتون بیارم برید بشینید و خلاصه اینکه واقعا میدونست هرکدوم چی میخواییم ، من فکر میکنم بعد از این همه سال دیگه از روی قیافه هرکسی میدونست به کجای کله علاقه داره مثلا قیافه من شبیه پاچه و زبون و بنا گوش بود.

بعد از اون هم یه ظرف شیره میاورد که بعد از کله سرد ، یه چیز گرمی بخوریم که این قسمتش مخصوص کله پزیهای اصفهان هست .

اما جوکی که من رو یاد این خاطره میاندازه:

یه روز یه تهرانی میره اصفهان و مثل من اول میره سراغ کله پزی اونجا.

به کله پز رند اصفهانی میگه : داداش دوتا چشم رامش و دوتا پاچه هایده و یه گوشت مهستی واسه من بیار.

اصفهانی هم که تو رندی و حاضر جوابی معروفند نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

دوستداران اهل هنر ، چشم رامش و پاچه هایده و گوشت مهستی رو خوردند و رفتند ، الان فقط دنبلان آغاسی مونده ، بیارم خدمتتون؟

معلق

ما ایرانیهای خارج نشین به هر دلیلی در حال معلق زدن هستیم بین دو فرهنگ ، دو زبان ، دو نوع اندیشه ، دو نوع رفتار و....

در موقعیتی خاص ، در آن واحد باید تغییر زبان دهیم و رفتار و گاهی هم سر درگم هستیم که حالا باید کدام باشیم، برای خود بودن باید ایرانی باشیم و برای زندگی باید اینجایی و این گاهی خیلی سخت است ، آنقدر که گاه دچار میشویم و دچار عذاب ، شاید اسمش عذاب وجدان باشد .

باور کنید خیلی سخت است که حس داشتن و نداشتن توام باشد.

احساس تعلق  از کمبود های زندگی در غربت است و بسیار محتاج آنیم ، همانگونه که نیاز به مالکیت داریم.

ما حتی در اندیشه خود نیز بوقت تنهایی به یک تضاد واقعی میرسیم ، گاه خوشحال از مهاجرت و گاه نیز خود را شماتت میکنیم  اما همیشه با این حسی که در دیگران نسبت به ما هست که ما را از خوش شانسها و یا خوشبختان دوران خود میدانند به تقابل بر میخیزیم و گاه به لجبازی میپردازیم و گاه همین موضوع مارا دوباره به یک تضاد اندیشه دیگر رهنمون میسازد که کدامیک از ما محق هستیم که هیچگاه به یک نتیجه مشخص نمیرسیم .

اما به یک چیز ایمان دارم ما بعد از مهاجرت از ثبات شخصیتیمان کاسته میشود و برخوردهایمان با یکدیگر از حالت طبیعی خود خارج میشود و حالتی تصنعی به خود میگیرد .

ظاهرمان هم ، ظاهر واقعی خودمان نیست بلکه تنها همرنگ جماعت شدن است.

در جامعه اینجا هر چقدر هم کوشا باشید باز دوم هستید پس هیچگاه تلاشی برای اول شدن از خودمان بروز نمیدهیم و همین باعث میشود که گاه دوم هم نشویم و به قعر بیافتیم.

با این حال این را یک تجربه میدانم که برای شناخت خودم لااقل مفید بوده و دیگر تا حدودی میدانم کیستم و چیستم و از مبتلا به غرور کاذب شدن جلوگیری میکنم .