همیشه میدیدمش ولی یک جور نفرت تو چشماش بود ، امروز دلم رو به دریا زدم ، باید میپرسدم ازش که این نفرت از کجاست.

گفت: که این نفرت نیست یک جور ترسه .

گفتم: ترس از چی؟

گفت: ترس از نفرتی که شماها از غربیها دارید.

گفتم: ولی ما همچین نفرتی از غربیها نداریم یا اگر داریم از شما بلژیکیها نداریم.

گفت: نمیتونم باور کنم .

گفتم:باور کن ، تو ایران ، ما یک قهرمان ملی داریم که برای استقلال ایران زحمتهای زیادی کشیده که اسمش دکتر مصدق است ، اون ضد استیلای انگلیسیها بر نفت ایران بود ولی ضد انگلیس نبود و در این مبارزه مصدق پیروز شد ولی بعدش آمریکاییها اومدند و کودتا کردند و مصدق برکنار شد ولی برای همیشه قهرمان مردم باقی موند، برای همین هم ایرانیها ازانگلیسیها و آمریکاییها نه این که بدشون بیاد ،فقط نمیتونند بهشون اعتماد کنند.

گفت: یعنی شما حساب غربیها رو از هم جدا میکنید؟

گفتم: آره و تو این حساب و کتاب ، بلژیکیها جزو خوش حسابها هستند.

گفت: چطور؟

گفتم: چون وکیل مصدق در دادگاه لاهه یک بلژیکی بود که مصدق خیلی هم از اون قدردانی کرده و برای همین ایرانیها از شما بدشون نمیاد که هیچ یه جورایی دوستتون هم دارند.

لبهاش شروع به لرزیدن کرد و حلقه های اشک تو چشاش جمع شد و چند لحظه نتونست حرف بزنه ، بعد که آروم گرفت گفت: میای بریم به خونه من یه قهوه بخوریم و کمی حرف بزنیم؟ تو اولین خارجی هستی که میخوام دعوتش کنم.

امشب مصدق بازهم قهرمان من بود.

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اینهم تقدیم تو باد