نامه ای برای یک دوست
خواسته بودی که برایت از سوز گدازهای غربت بگویم ، برایم عجیب بود چون تا قبل از این نگفته همه معترض بودند به خط نوشته ای در قسمت توضیحات که چرا گفته ام دل در هوای وطن است و حق به آنها دادم که در وطن غریبند غربت که تنها بیرون از وطن نیست و تو برایم عجیب آمدی که آیا کسی هست در ولایت ما که جور دیگر ببیند.
باری برادر از این روی بود که از استادم بندی به عاریت گرفتم که .... چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت، تا هم تسکینی باشد بر این حس نوستالژی من در غربت و هم قربت نشینان غریب که الحق مسکن واقع شد و حال نیز قبل از نگارش از بزرگ غربت نشینان وطن عذر میخواهم که پای در کفش آنها میگذارم.
جلال جان اینجا زمانی به سوز و گداز میافتم که در جوی های آن بدنبال پوست پرتقال و هندوانه میگردم تا شاید مرا ببرد تا خیابان مولوی ولی دریغ از جوی آب.
گاه به جستجوی کودکی به کنار رودخانه میروم وسنگی میجویم تا به پرواز رود درآورم ولی دریغ از یک ریگ چه رسد به سنگ تا به رسم قدیم سر بر آن بساییم.
اینجا همه چیزش فرق دارد و فرقش بد بر چشم فرو میرود ، گاهی به گورستان شهر وارد میشوم تا شاید فاتحه ای بر زبانم جاری شود و آن را نثار روح پدر سازم ، ولی نمیشود که نمیشود آخر گورستانها هم با هم فرق دارند.
گاهی که هوس الواتی دارم ، ویسکی بر فرش مینشانم و دو زانو کنارش مینشینم تا شاید حال و هوای عرق سگی را بدهد ، نمیدهد که نمیدهد، آخر من اینجا ماست کاله با خیار شور ندارم ، من اینجا کسی را ندارم که به وقت مستی با من بخندد یا گریه کند، من اینجا کسی را ندارم که پیکش را پر کنم و او خالی کند تا سیاه مستش ببینم.
اینجا اصلا همه اش در جستجو هستی ، در جستجوی چیزی که تورا به ولایتت برساند، یک بوی خاص، یک حس خاص، یک رنگ خاص.
جلال عزیز میدانم از دیاری هستی که نیم جهان بدان نام نهادند و من چه خاطراتی از آنجا دارم ولی آنقدر میفهمم که نباید دنبال جایی باشم که مرا یاد پل خواجو بیاندازد ولی از تو چه پنهان که برای رسیدن به گز هر شیرین سفیدی را به دندان کشیده ام که نتیجه اش تنها فربگی بود.
اینجا با ارزش ترین چیزی که بدستت میرسد نامه ایست که بر آن نوشته باشد محتوی عکس است لطفا تا نشود.
عکسها را که نگاه میکنید ، فرزندت میپرسد این آقا کیست؟ و تو دقیق میشوی و میگویی : به گمانم عمویت باشد ولی هنوز شک داری یعنی همان برادریست که تا دیروز برایش دیکته شب میگفتی و او اصرار داشت با وجود دو غلط باز هم بیست بگیرد؟
دختری در عکس میبینی که به زیبایی رسیده است و حسی در تو زنده میشود و زمانی که پشت عکس را میبینی نام خواهرت بر آن است از خود شرمگین میشوی .
آه مادر هم هست اورا دیگر نمیشود فراموش کرد حتی با انبوهی از موی سفید که روی صورتش افشان است و خیره بر آن میمانی که عشق دریافت کنی.
عکسی هم از سنگ قبری فرستاده اند ، دقیق میشوی ، آه نام پدر بر آن است که سنگ سفید مرمر جای خود را به سیاهی گرانیت داده است و با خود میگویی خدا رو شکر که برادرانم در فکر کلاس قبر پدر نیز بوده اند ولی چرا سیاهی را بر موی مادر ننشانده اند؟
جلال جان اینجا گاهی هم با خودت میگویی کاش کسی همگام من شاهد رویش فرزندم بود تا راه رفتنش را نشانش دهم و او هم تشویقش کند کاش میشد روزی عمویش با پفکی در دست به سراغش بیاید، کاش میشد فرزند من هم همبازی فرزند عمویش بود و تو میمانی که دیگر گذشت فرزند من با بعضی از واژه ها بیگانه است ، عمو عمه دایی اینها را او نمیتواند بفهمد.
خود تو هم با بعضی واژه ها بیگانه ای ، اینجا میگویند به تو کله سیاه و تو میمانی که این خوب است یا بد ، خوانده بودی قبلا زلف سیاه نشان از زیبایی دارد و تو اینجا میگویی انشاالله که برای اینها هم زیباست.
اینجا باید همیشه ترجمه کرد ، شده ام دیلماج خودم ، باید رادیو را ترجمه کرد ، همسایه ، دوست ، کتاب را باید ترجمه کرد من فرزندم را هم باید اینجا ترجمه کنم اصلا چه میگویم من خودم را هم باید ترجمه کنم بارها شده است با خودم فکری کرده ام و برای فهمیدنش آن را ترجمه کرده ام.
ولی قسمت مهمش اینجاست که تا پای از ولایتت بیرون میگذاری هم در انجا غریبی و هم در اینجا ، هم انجا دیگر نمیتوانی زندگی کنی و نه در اینجا میخواهی زندگی کنی و این درد بزرگ من است.
جلال عزیز این قسمتی از غربت نامه من بود اما اگر بخواهی از خوبیهای اینجا برایت بگویم خیلی بیشتر ازاین میشود.
باقی بقای شما