زمانه
باز امروز دلم خواست یه چیزی بگم که گفتم
ای زمانه
دلم از سینه برون است
جای آن کاسه خون است
ای زمانه
روزگاری ما خدایی داشتیم
خالق یکتا و رب بی نیازی داشتیم
آن خدایی که مرا فرمان به نیکویی بداد
زندگی را در لوای عشق و بهبودی بداد
لیک اینک آن خدای رخت بسته است
بر سر دکان عشق قفل بسته است
ای زمانه
آن خدای امروز شمشیر بسته است
آن خدای امروز بسیار تشنه است
تشنگی را آب جبران میکند
لیکن این رب را فقط خون است که درمان میکند
خون یک طفل صغیر خون یک مرد کبیر
یا که خون یک زیارتگر در بر کویر
ای زمانه
دل من تنگ است تنگ
دل من میجوید
خالق گفتار نیک کردار نیک
دل من میجوید یک سبد پندار نیک
ای زمانه
وقت من تنگ است تنگ
ارزش این زندگی هم سنگ یک سنگ است سنگ
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 14:5 توسط امیر
|