پنجره

خیلی وقت بود که با دیدن بعضی خونه ها برام سوال بود که چرا بعضی از خونه های اینجا جای پنجره داره ولی بصورت کور شده هست یعنی مشخصه که این برای پنجره تعبیه شده ولی ازش به این عنوان استفاده نمیشه

تا اینکه امروز به جوابم رسیدم :

از اونجایی که در این کشور از روز ازل، در آمدها بر پایه مالیات استوار بوده ، در گذشته در موقع ساخت خونه برای احداث پنجره مالیات در یافت میشده و همینطور مالیات سالیانه خونه ها از روی تعداد و متراژ ساختمان محاسبه میشده ، از این روی مالکان که معمولا در هنگام ساخت کفگیرشون ته دیگ میخورده و یا برای اینکه فکر میکردن در آینده دارای وضع اقتصادی بهتری خواهند شد جای پنجره رو میذاشتند که شاید بعد ها خود پنجره رو هم بذارند.

حالا یه نکته جالب تر براتون بگم :

در قدیم (نه زمان دایناسورها) شیشه تو بلژیک گرون بوده و همچنین شامل کالاهایی میشده که مالیات زیادی داشته و بقولی لوکس بوده و به همین دلیل مردم به جای استفاده از اون از پوست بیضه خوک استفاده میکردن که اون رو میکشیدن و خشک میکردن که یک حالت تقریبا تلق مانند میشده و از اون بعنوان شیشه استفاده میکردن .

این دنبلان  هم عجب خوب چیزیه ها خیلی استفاده داره.

بله همیشه محدودیت خلاقیت میاره و مالیات زیاد چیزای دیگه، مثلا تا همین دو سه سال پیش ، داشتن رادیو تو ماشین مالیات داشت  که اینها بصورت مالیات مستقیم دریافت میشد ولی چند سالی هست که مالیاتهای غیر مستقیم جایگزین شدند.

کری خونی

یادش بخیر یه زمانی چقدر برای این پرسپولیسیها کری میخوندیم و اونها هم برای ما استقلالیها ولی دست سرنوشت گشته و من رو انداخته اینجا و گیر یک برزیلی افتادم که خیلی هم کری بخونه .

همه اینجا از دستش در میرند ولی من به خودم این اجازه رو نمیدم و سخت از خجالتش در میام در غیر این صوت جواب رییس جمهور محترم رو چی بدم؟ دیگه برزیلیها از آمریکاییها که قدرتمند تر نیستند .

دیروز بهش گفتم : شنیدم تو کشورتون به برزیل میگند٬ ایرانِ قاره آمریکا درسته؟

حال خودتون زحمت بکشید و قیافه این باب رو تصور کنید .

|

این عکس تزیینی است لطفا دست نزنید

دنیا و بازیهاش

امروز حسابی به بازی این دنیا خندیدم.

او یک استاد دانشگاه تو ایرانه ولی دلش میخواد جای من باشه و اینجا.

من این جا هستم و  دلم میخواد جای او باشم و یه استاد دانشگاه.

زنده باد خروس

زنده باد خروس  حاج آقا خیلی دلش میخواست خروس باشه

 

یه کسی که با من قهره

راستش  مدتیه که رابطه ام با خدا یه کم شکر آب شده  البته نه این که فکر کنید باهاش به هم زدما نه ولی حس میکنم یه مدت باید بی خیالش بشم تا خودش بیاد طرفم آخه میدونید  میگند تعریف از خود گوه خوریه ولی من از اون دسته آدمایی هستم که تو رفاقت خیلی صبر دارم با هر کسی تو رفاقت میتونم کنار بیام بجز یه دسته ٬ کسایی که خودشون رو برام بگیرن که حس میکنم این آق خدا هم همینطوری شده.

تازه من مثل باقی رفیقاش نیستم که هی دم به ساعت برم در خونه اش و هی بگم این رو بده اون رو بده اصلا هرچی هم که تا حالا داده خودش داده من ازش نخواستم ولی با این حال همیشه رفتم ازش تشکر هم کردم چون تو رفاقت اصلا درست نیست بی چاکرم گفتن از کنار رفیقت رد شی.

ولی نمیدونم چش شده که یه دفعه از این رو به اون رو شده میدونید البته تقصیر خوش هم نیست اونقدر از این آدمای خایه مال دورش رو گرفتن که روزی شونصد بار جلوش دولا راست میشند که حتما از من هم همین توقع رو داره  ولی من از این آدما نیستم طرف برداشته یه تیکه روح دست چندم انداخته تو تن من حالا توقع داره براش چاچا برقصم؟ بی خیال بابا ما اهلش نیستیم.

من اصلا آدم توقعی ای نیستم ولی نمیتونم ببینم تو عالم رفاقت با من یه جوره با دیگران جور دیگه ست  مثل این میمونه رفتی دم لاستیک فروشی طرف کلی هم ادعای رفاقت داره بعد میبینی یواشکی برای  اون یکی لاستیک دانلوپ میندازه بعد  به تو که میرسه لاستیک چینی  اونوقت کوجا تون میسوزه؟

برای من هم همین کار رو کرده دیگه تیپ و قیافه و همه چی رو داده به این بابا تام کروز به ما که رسیده یه هیکل درب و داغون اسقاطی  حواله کرده و حالا هم توقع چاکریم نوکریم داره ؟

هرچی جنس مونث تو دنیاست قربون صدقه اون بابا میره و سالی دو تا زن عوض میکنه و کلی بچه تو کوچه پس کوچه های لس آنجلس و هاوایی پس انداخته هیچکس هم خرش رو نمیگیره اونوقت برای من که جنازه ننه صفدر هم از کنارم رد میشه میگه مرده شوی اون چشای حیزت رو ببرند و دو تا فحش آبدار هم کنارش میزاره و تو همین آقای آوید موندیم  لابد توقع سماع ده ساعته داره ؟

حالا این حرفها رو من تا حالا بروش نیاوردم که٬ دارم برای شما درد دل میکنم وگرنه عمرا اگه من آدمی باشم که واسه دو تا چشم زاغولی بخوام خودم رو سبک کنم و بی خیال رفاقت بشم ... نه اون  تازه طلب کار هم شده  و برا ما کلاس گذاشته سلام بهش میکنی پشت چشم نازک میکنه و یه سر تکون میده میره ٬ شما بگی یه حال و احوالی کنه یه لبخندی چیزی ... نه خیلی طرف جدی گرفته.

ولش کن قبلا هم اینجوری شده بود یه مدت که کم محلیش کنی خودش میاد سراغت این رو دیگه تجربه کردم  ولی این دفعه اگه برگشت به همین راحتی دست از سرش بر نمیدارم هر چی تو دلم هست میریزم بیرون حتی چشای زاغولی تام کروز رو هم بهش میگم تو این دوره زمونه باید پر رو بود٬ باید از همه توقع داشته باشی٬ این جوری باعث میشه تا دیگرون هم برات بیشتر ارزش قایل بشند .

آره بهش میگم اصلا ازش چهارتا بچه تو هاوایی هم میخوام کی به کیه ؟

در هم و برهم

میگن کار جوهر مرده که اگر چنین باشد من حسابی جوهری شدم.

عجب اصطلاحاتی تو دنیا وجود داره مثلا عیسی گفت شراب خون من است و بنا بر این بنده الان مدتیه که به عارضه کم  خونی گرفتارم.

بگذریم این روزها کمتر فرصت لاگیدن داشتم ولی با تمام مشغله تونستم یه کتاب در باره فروغ بخونم که کلی حال ما را  محول کرد  نه از اینکه کتابش ارزش ادبی بالایی داشته باشه ولی خود مطالب که به نوعی بیوگرافی فرغ بود برام جالب بود و از اینها گذشته تو غربت که باشی و اهل خوندن هم باشی هر چی دستت برسه رو بهش رحم نمیکنی .

یادم سال اول بسته هایی که از ایران برامون میومد رو زیر و رو میکردیم که شاید تیکه روزنامه ای  چیزی توش باشه و چند کلامی فارسی خونی کنیم.

اینجا هم هوا داره آروم آروم  رو به گرمی میره یعنی اون هوایی که در نیمه فروردین تو تهران و اصفهان و شیراز شاهدش هستیم تازه اینجا شروع شده و مردم هم کلی خوش خوشانشونه و دارند از اون حالت گرفته در میاند و دیگه تو خیابون لبخندکی میزنند و سلامکی حواله میدند.

آقای آوید هم خوبه تازگی ها یادگرفته با زبون هلندی داستان تعریف کنه و تو این داستانها برای خودش کلی نوشابه باز میکنه و خودش رو قهرمان اصلی میدونه که میره امیلیا دوستش رو نجات میده  خلاصه از اون فانتزیهای فیلم فارسی و جالبش اینجاست که همه داستان ها رو که قهرمانش خودشه با گفتن سالهای خیلی دور شروع میکنه ولی بد حادثه اینجاست که اگه بخواد این داستانهارو اجرای زنده کنه که همیشه من گردن شکسته باید نقش هیولای داستان رو بازی کنم و ...

به این قیافه آروم و متفکر هم نگاه نکنید چون حتما داره فکر میکنه امشب چه برنامه ای اجرا کنه.

دیشب آقا در مبارزه خودش انگشتش رو محکم تو چشم هیولا فرو کرد و اون رو کور کرد.

اول از همه شما ممنونم که از این پستها تعریف و تمجید کردید و شرمندتون هستم که اصلا وقت نکردم که براتون نظر بنویسم  شما رو به خدا بنده را عفو بفرمایید تا سر موقع از خجالتتون در بیام.

اما این زیارتگاه چیزهای دیگه ای هم داشت غیر از اونهایی که دیدید از جمله این کوچه باغی که از خواب خدا قراره که سبز تر بشه.

یا این اردک خوشگل که بی خیال همه چیز داره روی آب چرت میزنه

این هماز الاغ عزیز که من رو یاد باغ وحش آنتورپن میندازه که تنها حیوونی که از ایران اونجا بود یه الاغ بود

این هم سگ در گاه حرم

معلوم نیست که حالا کی وقت کنم دوباره پست بزنم ولی اینحور که بوش میاد شما از من فقط از این جور پستها میخوایند و بنابر این من نه مناسب پستهای سیاسی هستم نه اجتماعی و نه ادبی .

باشه چشم من هم از همینها تحویلتون میدم ولی قول نمیدم که سراغ مطالب دیگه نرم.

زیارتگاه  قسمت سوم

دور تا دور غار کوچه ای درست کرده اند  که دوازده تا غرفه تو این کوچه قرار داره و داستان زندگی حضرت عیسی رو به صورت مجسمه به تصویر کشیدند

این هم یکی از زوار این زیارتگاه که البته تعداد زوار به اعداد دست هم نمیرسه و اغلب سن وسال این زایران از هفتاد به بالا است که خودش نشون دهنده امار امید به زندگی افراد در این کشور است.

  نمای یکی از غرفه های این زیارتگاه

 داستان مرگ حضرت عیسی که از اونجایی که مردم این کشور اغلب کاتولیک هستند به مرگ یا شهادت عیسی آنگونه که در اسلام به اون اشاره شده نگاه نمیکنند.

پ.ن جلال در مورد این کاشیها سوال کرده بود که باید بگم در ورودی اینجا مغازه ای استکه شمع و تسبیح و مهر و عطر مشهدی و صلیب و شمایل عیسی و مریم میفروشه که صاحبش فکر میکرد چیزای با ارزشی هستند و اجازه عکس گرفتن نداد و همون مغازه هم این کاشیهارو میفروشه و روی این کاشیها با سه چهار جمله مختلف که همگی معنی تشکر کردن رو میرسونه  متنوع شدند.

پ.ن۲  میثم در مورد شلوغی و خلوتی اینجا پرسیده بود که باید گفت خیلی خلوته و در عوضش خیلی آروم و جای خیلی خوبیه برای راز و نیاز کردن به قول نسرین تو ایران هروقت میرفتیم جایی برای زیارت اونقدر همه گریه زاری میکردند و دردشون رو فریاد میزدند آدم یادش میرفت برای چی اومده  و بعضی ها هم که فکر میکردن خدا ناشنواست و عجب دادی میزدند.

پ.ن ۳ هستی نوشته بود که فکر میکرده این زیارتگاه در پرتقال هست ولی تا اونجایی که من میدونم در پرتقال زیارتگاهی است که به اون فاتیما میگند و اونجا بانویی رو دیدند که معجزه کرده و خودش رو فاتیما معرفی کرده ولی اینجا جایی نیست که حضرت مریم رو دیده باشند و در واقع ربطی هم به برنادت نداره بلکه برنادت مدتی رو اینجا گذرونده و اون حجرالاسود هم  از فرانسه به این جا آودردند و تکه ای از سنگی است که برنادت حضرت مریم رو بر روی اون دیده. چند سال پیش هم جنازه برنادت رو سالم از قبر در آوردندن که حالا هم تو یک موزه مذهبی دارند نگهداری میکنند.

به هر حال اونجا آدم حسابی ای نبود تا ازش درست حسابی سوال کنم ولی حتما در موردش پرس و جو میکنم و براتون مینویسم اما نه حالا    بعدا.

زیارتگاه (قسمت دوم)

درسمت راست غار زیارتکده یک حجرالاسود کوچولو قرار داره که مردم اون رو متبرک میدونند و دستی بهش میکشند و با صلیبی ترسیمی تبرکش رو به خودشون انتقال میدند

داخل غار که شبیه سقا خانه های خودمون هست با همون بوی  پارافین سوخته جایی است برای ادای نذر

سقف این غار از قندیلهایی تشکیل شده که از دوده سیاه شده و مشخس نیست که این قندیلها آیا طبیعی است و یا قبلا بدست انسان برای تزین ساخته شده بود  اما از ظاهر امر پیداست که ریشه درختانی که بر روی تپه رویش دارند در ساخت این قندیلها بی تاثیر نیستند و در بعضی قسمتها اجسامی به ته این قندیلها فرو کرده اند تا از ریزش آب جلوگیری شود.

در ضلع سمت راست تپه ای که غار درون آن قرار دارد چشمه آبی است که امروزه با لوله کشی دسترسی به آن را راحت کرده اند و این آب نیز متبرک و مقدس است و در بالای این آبخوری تابلویی است که سفارش بانوی مقدس به برنادت است که به وی گفته:

از این آب بنوشد و خود را بشوید و برزمین بوسه زند و...

در همه جای این زیارتگاه مکانی برای قرار دادن کاشیهایی که مضمونی از تشکر دارد پیشبینی شده که گویا افرادی که حاجت خود رو گرفته اند این کاشیها را اینجا میگذارند تا نشانی از قدر شناسی باشد.

این قسمت نیز به پایان رسید و در پست آینده به نکات دیگری از این مکان میپردازم.

زیارتگاه

من فکر میکنم درهر جای دنیا که بریم به یک مکان مشترک میرسیم که نام آن زیارتگاه است.

همه مردم دنیا بدلیل احساس نیازی معنوی به ساختن زیارتگاها اقدام میکنند و این مکانها به جایی بدل میشود که مردم تمام امواج مثبت خود رو در این جاها رها میکنند  و بدلیل وجود این امواج احساسی آرامش بخش به بازدید کنندگان این ابنیه دست میده .

در شهر گنت منطقه ای است بنام بورن هوف که در این منطقه زیارتگاهی است که به زیارتگاه "بانوی عزیز ما" معروف است.

در بدو ورود به این مکان   با کلیسایی مواجه میشوید که از کلیساهای مادر در بلژیک محسوب میشه و متولی بسیاری از ابنیه  و مکانهای مذهبی در شهر گنت است.

در سردر این کلیسا با تصاویر کنده کاری شده بسیار زیبایی بر خورد میکنید که نشان از داستانهایی مذهبی از عهد حضرت عیسی دارد

و این هم تصویری از سردر اصلی کلیسا

چند گامی که از این کلیسا گذر میکنید به زیارتگاه اصلی  که در واقع غاری در دل یک تپه است میرسید

درون این غار در واقع مکانی برای روشن کردن شمع زایران نذر دار میباشد و در سمت چپ به استخوانهایی از یک قدیس مدفون شده در غار بر میخورید که به تخته ای از سنگ پیچ و مهره شده است

به هر حال این گوشه ای از عکسهایی بود که تهیه کرده بودم و در پست بعدی  عکسهای دیگری که براتون تهیه  کردم رو به نمایش خواهم گذاشت. 

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

خنکای آب را بر تن کنیم

همه میگویند

روشنایی است این آب

من نمیدانم پس چرا این دنیا

با همه دریا ها

این همه تاریک است

شاید

روشنایی بود این آب

آری بود

اینک از آب گریزان شده اند

دستها آلوده است

قلبها تاریک است

چاره ای باید کرد

پای در آب کنیم

نه زیاد

لااقل تا بسر حد وضو

 

اون چرا؟

حس میکنم خیلی دستم از دنیا کوتاهه

همه سایتها خبری نوشته بودند که عده ای در سیستان توسط عده ای دیگه کشته شدند.

ولی اون ....

نه باورم نمیشه....

این تلفن لعنتی ..

من باهاش خندیده بودم  تو عروسیش بودم  باهم رقصیده بودیم و شادی کرده بودیم ، با هم دعوا کرده بودیم ، اصلا اونجا تو سیستان رفته بود برای چی؟

نمیدونم گلوله رو با چشم باز خورده بود یا بسته.

حتی نمیدونم چرا برای یه روز بهش گفتن شهیدی و روز بعد گفتن نه اشتباه شده تو قبلا پرونده داشتی پس شهید نیستی.

نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میدونم حالم خوش نیست

اصلا حالم خوش نیست

آخه اون چرا؟

من اومدم

عرض کنم خدمتتون تو این مدت سرم بسیار شلوغ بود و در این شلوغی کامی رو هم عوض کردم ولی راستش به همین خاطر از وبلاگ نویسی عقب افتادم به دلیل این که ویندوز جدیدم فارسی نداره و من دارم با فارسی نویس بلاگفا مینویسم و هنوز نمیدونم  ب سه نقطه و ج سه نقطه کجاست  حالا فکرش رو بکنید با این وضعیت باید مطلب قبلی رو هم تکمیل کنم و به همه دوستان که نظر دادند سری بزنم که واقعا فعلا شرمنده ام  ولی حتما در اسرع وقت یا این رو درست میکنم یا خودم رو به این سیستم عادت میدم .

تا بعد خدا حافظ

 

عشاق الرضا 2

در قاموس حاج جواد باسوادترین آدمها ، دیپلمه ها بودند ، هر وقت میخواست از دانش کسی تعریف کنه میگفت "این بابا از این دیبلمه های کرواتیه" و این دیگه بالا ترین حد تعریفی بود که از کسی میکرد.

شعبون جعفری گهگاهی برای حاجی نامه مینوشت و این نامه ها دست آویز خنده های مجلس گرم کن اون و چاکران مجیز گوی او بود ، مثلا یک بار شعبون در نامه اش به دوران زندان خود اشاره کرده بود واین که چطور هر تازه واردی که به زندان میومد باید اولین شب رو به قرعه در خدمت یکی از سیاههای قلچماق زندان باشه و جاجی هم نتیجه میگرفت که شعبون هم با اون اهن و تلپش یه شب رو بعنوان تشک سیاهها گذرونده و با این مسئله مدتها سر کیف بودند و معلوم بود این لاتها هم با این که دوران بازنشستگی لاتی رو طی میکنند ولی هنوز از اون چشم و همچشمی سابق دست بر نداشتند و همچنین ثابت میکرد که شعبونی که در کودتای سرنگونی مصدق دست داشته چه آدم ساده و سطحی نگری بوده که حتی از شناخت همپالگیهای خودش هم غافل بوده چه برسه به وضعیت سیاسی دوران خودش.

از آدمهای جالب دیگری که اونجا بودند میشه از حاج عابد همدانی اسمی به میان آورد ، یک تاجر بزرگ اهن آلات در بازار تهران که البته معروفیت عابدخان همدانی به این جا ختم نمیشد چون او هم با حاج جواد نسبت داشت و شوهر دختر خاله حاجی بود و هم با جناق محسن رفیق دوست و هم پدر زن پسر محسن و الحق که محسن خان خوب به این عابد خان رسیده بود ، فالمثل خونه ای مصادره ای ،پشت کلانتری نیاوران با هزار متر متراژ رو به حاجی فروخته بود به هفت میلیون و یا بعبارتی مفت داده بود به حاج عابد که این مسئله خودش موضوع بحث حاج جواد و حاج عابد بود ، حاج جواد معتقد بود این خونه مصادره ایه و نماز نداره اما حاج عابد اعتقاد داشت از شیر مادر حلالتره چون از بهایی گرفتنش و خلاصه این موضوع همیشه مطرح میشد و هیچ وقت هم به نتیجه نمیرسید.

ادامه دارد.

عشاق الرضا

دهه آخر ماه صفر من رو یاد هیئت عشاق الرضا میندازه که این ده روز برنامه های عزاداری مفصلی رو برگزار میکرد .

بانی این هیئت حاج جواد عابدینی بود یکی از لاتهای معروف تهران دهه سی به بعد ، یعنی همدوران طیب و شعبان ، جالبی این هیئت این بود که رو در و دیوار هیئت علاوه بر پوستر های مذهبی ، عکسهایی از آدمای معروف و نیمه معروف و نا معروف که با حاجی در ارتباط بودند و حالا دیگه نبودند،پوشیده شده بود و هیئت رو به یک موزه شبیه کرده بود.

حاج جواد از دوستان صمیمی طیب حاج رضایی بود ، دسته عزاداری طیب که معروف ترین دسته تهران بود از احترامی که حاج جواد به طیب داشت چنین معروف شده بود ، جون دسته عزاداری حاج جواد بزرگتر از اون بود ولی این دسته هر سال از تهران عازم مشهد میشد و اونجا عزاداری میکرد.

حاجی سواد نداشت اما چنان حافظه ای داشت که گاه آدم رو به وحشت میانداخت و این مسئله به ابهت اون کمک زیادی میکرد ، روزهایی که هیئت دایر بود ، روی یه صندلی دم در هیئت مینشست و مردم اول احترامشون رو به حاج جواد نشون میدادند و بعد وارد میشدند و حاجی در میون این ادمای دور و برش فقط یک نفر بود که بهش احترام میذاشت و اون هم آیت ا.. نجفی بود، آخوندی که از طرف حکومت ممنوع المنبر شده بود و یک بار جون حاجی رو نجات داده بود ، یعنی از پای چوبه دار پایین آورده بودش و همین سبب احترام حاجی به این یدونه اخوند بود.

آدمهایی هم که میومدند به هیئت با جاهای دیگه فرق داشتند ، یعنی یا از  متمولین تهران بودند و یا از هنرمندان و بیشتر قدرتمداران، از وکیل گرفته تا وزیر.

البته خیلی آدمها هم بودند که هم قدرت مدار بودند و هم ثروت مدار ، ولی اونجا راه پیدا نمیکردند ، مثل محسن رفیق دوست، دختر خاله حاجی زن محسن بود و حاجی محسن رو مدیون خودش میدونست و انتظار داشت حالا که به آلا و علوفی رسیده مثل دیگران مراتب چاکری خودش رو نشون بده که محسن خان زیر بار نمیرفت و حاجی پشیمون از گلریزانی که برای محسن ورشکسته در میدان میوه ، انجام داده بود ،همیشه محسن رو با یک فحش که پسوندی کشی داشت یاد میکرد و یکی دوبار اون رو با محافظاش به هیئت راه نداده بود.

خیلی از مداحان معروف هم از این هیئت مداح شدند ، آیینه چی و حسن خلج و ... که این مداحی هم برای خودش اونجا رسم و رسوماتی داشت که از حوصله من خارجه.

و بالاخره این که شش سال پیش حاجی که همراه مباشر خودش مجید بخشی عازم کربلا بود تو مسجد هاشمی اردن  آخرین نفسش رو میکشه و عکس این مرد خوش قلب و بد زبان به موزه هیئت میپیونده و هیئت برای همیشه تعطیل.

روز تشیع جنازه ، خیابان شریعتی از سه راه ملک به پایین بسته شد و بازار شهر ری از ظهر تعطیل شد و همه جای تهران از شمال تا جنوب تهران حجله هایی مزین به عکس جواد عابدینی به چشم میخورد و او برای همیشه کنار شاه عبدالعظیم خوابید.

دوستان سلام

امیدوارم سال جدید رو با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید ، ما هم هرطوری بود به خودمون قبولاندیم که باید حس عید داشتن رو به خودمون بگیریم و گرفتیم ونتیجه اش هم این شد

               

البته این هفت سین قبل از حمله آوید بود و بعد از حمله مجبور به تغییر محل هفت سین شدیم

             

به هر حال به خیر گذشت اما یک نکته جالب اینکه اولین تبریک عید رو امسال دوست بلژیکیه ما (فرانک) برامون فرستاد که خیلی حال داد چون خیلی روش کار کرده بودم تا بفهمه نوروز یعنی چی.

یک مطلبی هم در مورد پست قبلی باید بگم و اون اینکه قصدم از اون پست داستان نویسی نبود ، بلکه میخواستم یه جور دیگه که متفاوت با همه نگاههاست به این تغییر فصل اشاره کنم که فکر میکنم تو این تغییر نگاه موفق بودم وگرنه از نظر داستان نویسی که خودم میدونم عددی نیستم ، اما در میون نظرات شما دوستان ضمن تشکر از دیوونه (شرمنده ام خودش اینجوری معرفی میکنه وگرنه میدونم که خیلی هم عاقل تر از منه)ایشون فکر میکنه داستانی نوشتم که زنانه هست و من نمیدونم این میتونه تعریف باشه یا انتقاد ،یعنی نوشتن هم زنانه و مردانه داره ؟اصلا اینکه یه مرد مثل زن بنویسه خوبه یا بد؟ یا برعکس ؟در رابطه به هنر پیشگی همیشه هنر پیشه های قوی کسانی بودند که در نقش مخالف جنسیت خودشون ظاهر شده اند مثل اکبر عبدی که میون هنر پیشه های ایرانی به نظر من کمی قویتر از خیلی از همدوره ایهای خودش هست و یا داستین هافمن در فیلم توتسی که بعنوان یکی از چهره های برتری که نقش مخالف جنس خودش رو بازی کرد مطرح شد و در مورد زنان هم حضور ذهن درستی ندارم .

اما واقعا دوست دارم دوستانی که در این زمینه دستی بر آتش دارند راهنماییم کنند ، چون من اصلا تحصیلات آکادمیک ادبیاتی ندارم ولی خیلی در این رابطه فضول هستم.

در آخر اینکه امید وارم بقیه تعطیلاتتون به خوبی و خوشی سپری بشه ، ما که اینجا از این تعطیلات دراز نداریم.

خوش باشید

چمدون سوم

دیگه داره چمدون سوم رو هم میبنده و با خودش فکر میکنه چطور اینارو تا ایستگاه ببره ، آدمای دور و برش هم اصلا توجهی بهش نمیکنند ، همشون سرشون به کار خودشون گرمه  و هیچکس حتی یه تعارف خشک و خالی هم نمیکنه که ننه حالا یه کم بیشتر بمون یا حالا چرا اینقدر زود ،تشریف داشتید ، نه این مردم آداب معاشرت هم یادشون رفته ، یکی داره شیشه پاک میکنه و اون یکی کمد ها رو ریخته بیرون و داره مرتب میکنه و این زری ذلیل مرده هم که با این جارو هی خش و خش داره جارو میکنه و انگار مخصوصا هر جایی رو که اون میره میخواد جارو بزنه.

- ننه جون بیزحمت برو کنار میخوام زیرت رو جارو کنم.

- وای ننه جون تو چرا امروز هرجا من میرم رو میخوای جارو کنی؟

-همه جا باید جارو بشه دیگه ، شما هم که با این جوراب پشمیتون آشغالارو هی با خودتون اینور اونور میبرید و من مجبورم دوباره جارو بزنم.

ننه لب بر میچینه و با خودش میگه جوون هم جوونای قدیم باز یه کوچیکتر بزرگتری سرشون میشد ، اصلا اینا چرا اینجوری شدن ؟ عین آدمای وسواسی افتادن به جون خونه ، لااقل میزاشتن من میرفتم بعد.

حیفش میاد دم رفتن زخم زبون بزنه ولی دلش گرفته از این کارشون ، دل دلی میکنه و میگه:

معصوم خانم  ، وسواسم حدی داره ننه حالا من که نجس نبودم اینقدر همه جارو داری میسابی.

- وای خاک به سرم ننه جون این چه حرفیه ؟ نجسی کدومه ؟ خونه رو گند ور داشته بود ،عیبه برامون ننه مهمون میخواد بیاد و اونوقت این چار دیواری اینقدر کثیف باشه ، زشته.

- چشمتون روشن خوب مهمونتون کی هست که خودتون رو براش دارید هلاک میکنید؟

- بهار خانوم

انگار یه گوله آتیش گذاشتن زیرش ، اسم بهار خانوم هم کافیه تا رنگ ننه رو قرمز کنه و چفت و بست رو از رو زبونش برداره.

- هان پس بگو باز این پتیاره خانوم داره سر و کله اش پیدا میشه که شما به تاب تاب افتادید.

- وای ننه جون زشته این حرفا با این سن و سالتون ، جلو بچه ها خجالت بکشید.

- خوبه خوبه ، حالا تو نمیخواد سن و سال من رو به رخم بکشی ، هرکی ندونه فکر میکنه بهار خانومشون دختر چارده سالست ، نه ننه من هم اگه حیا مو سر کشیده بودم و سرخاب سفیداب میمالیدم رو صورتم و شلیته شلوار فرنگی تن میکشیدم الان پیشتون عزت احترام داشتم.

- ننه جون این حرفا چیه ؟ نقل سرخاب سفیداب و این چیزا نیست ، شما هم برا ما عزیزی ، اصلا هرکی جا خودشو داره.

-آره معلومه از این تقلا تون ، چطور موقع اومدن من بساب بساب ندارید؟

-ننه جون ، شما رو بخدا نذارید این دم رفتنتون یه ...

- یه چی ؟ بگو خوب

- هیچی ، میدونید چیه اصلا هرکسی خودش عزت و احترام برا خودش میاره ، بهار خانوم هر دفعه پا شد اومد اینجا یه چیز تازه دستش میگیره میاره ، هر بار میاد ما رو دنبال خودش یله میکنه میبره تو دشت وبیابون اما شما هر بار اومدید چپیدید زیر کرسی و از کمر درد و پا دردتون حرف زدید خوب ما هم دلمون میپوسه دیگه چقدر از درد و گرفتاریتون برامون میگید آخه؟

ننه رفت تو خودش ، یه گوشه ای رو پیدا کرد چمدون سوم رو گذاشت و درش رو بست ، با خودش فکر کرد راست میگه دیگه اگه تو هم داشتی و هروقت میومدی با دست پر میومدی الان این حرفارو نمیشنیدی، خداجون بنازم حکمتت رو یکی را میدهی صد ناز و نعمت یکی را... هی حتما حکمتی توشه که بهار باید داشته باشه و من نه ، شکرت خدا.

ننه  چادر سفیدش رو انداخت رو سرش  و چمدوناشو زد زیر بغل و گفت:

من رفتم هر خوبی بدی دیدید حلال کنید

- کجا ننه هنوز زوده قطار چند ساعت دیگه میره.

- نه ننه رفتنی باید بره ،میرم یه خورده تو شهر بگردم تا موقع رفتنم بشه ، خداحافظ

- خدا به همرات ننه جون ببخشید اگه بد گذشت ، زری بدو برو ببین ماهیا رو گاز نسوزن ، ناخنک هم نزن تا من برم این بچه رو تو حموم بشورم.

من نسرینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام .... آره خود خودمم خود نسرین خانوم . از امیر جونم اجازه گرفتم اومدم یه سر اینجا تا به همه اونهایی که همیشه به من لطف داشتند یه سلام جانانه کنم و هم اینکه ...............

دیگه فردا عیده نه؟؟؟؟ نمیشه که به شماهایی که اینقدر با معرفت و صمیمی هستید تبریک نگم.

تک تک هم سختمه که برم کامنت بدم .... خلاصه اینکه..........   عید همگی مبارک

دوستای عزیز امیدوارم سال جدید سال خنده... مهربانی.... دوستی ... و همه اون چیزهای خوبی باشه که تو دنیا وجود داره......

سال قبلی گذشت با همه بدیها و خوبیهاش .بیایم  تصمیم بگیریم امسال رو فقط با خوبی و خوشی و لحظات خوب پر کنیم. اگه هم بدی و سختی اومد سر راهمون نشکنیم و خم به ابرو نیاریم .

سر سفره هفت سین آرزوهاتونو به سبزه هاتون بگین .  ((((  آرزوی بد نکنیدها ))))

خلاصه که     عیدتون مبارک     و جای همه  اون عزیزانی که تو ایران دارم خالی.امیدوارم تو سال جدید هر کسی عزیزی داره که ازش دوره به دیدارش بره و لذت دیدارهای دوباره به دل همه بشینه. 

سال نو مبارک

                                  

من و نوروز

میدونید چیه؟ ما چهارتا برادریم که هممون در بهار بدنیا اومدیم به همین خاطر هم هست که ما به بهار بیشتر از هر فصل دیگه ای علاقه داریم ، ولی همین نقطه اشتراک بین ما برادرها ، درون خودش یک وجه تمایز هم داره و اون اینکه برادران من همگی در فروردین بدنیا اومدن و من در خرداد ، یعنی مادرجان بنده در سه سال عیدش رو به امر مقدس زایمان گذرونده  که حتی یکی از این نوادر بشری ، روز اول عید قدم رنجه فرمودند و دنیا رو مفتخر کردند. از این مسئله میشه نتیجه های زیر را گرفت:

۱ مادر من زایمان در فصل بهار را دوست میدارد (میداشت)

۲ مادرم ، من را بیش از دیگر برادرانم دوست میدارد (میداشت) چون در ماهی دیگر به دنیا آورد.

۳ مادرم بعد از من که فرزند دوم او بودم تصمیم گرفت تا بقیه بچه ها را در فروردین بدنیا بیاورد ، چرا؟ چون فرزند خرداد ماهی او در بدو تولد وزنی معادل۵.۴ داشت که این امر باعث کندی در امر زایمان میشود و درد را مضاعف مینماید.   

                                    

۴ تولد نوزادان مادرم در فروردین باعث کچلی آنها در آینده شد ، در حالی که من همچنان زلفی دارم که نگو.

و اما باقی مسائل:

وقتی به گذشته بر میگردم و سعی میکنم نوروز هایی که داشتم را به خاطر بیاورم ، میبینم که چه سالهایی را پشت سر گذاشتم ، یاد دو نوروزی میافتم که در هر کدام شیرینی تولد برادرانم همراه با نوروز بود.

یاد سالهایی میافتم که قبل از تحویل سال همراه خانواده خودمان را به تهران میرساندیم و کنار اجدادمان نوروز را به پیشواز میرفتیم.

یاد سالهایی میافتم که نوروز را زیر بمباران و در خاموشی به پیشواز میرفتیم.

یاد سالی میافتم که آخرین روز سال را در قم برای شرکت در مجلس ترحیم پدر همایون حضور داشتیم.

یاد سالی میافتم که نوروز را بدون حضور پدر و با غم پیشواز رفتیم .

یاد سالی میافتم که نوروز را بیرون از خانه همیشگی و در سرای عشق به پیشواز رفتیم.

یاد سالی میافتم که برای اولین بار نوروز را در به دور از وطن به پیشواز رفتیم.

یاد سالی میافتم که نوروز را با حضور آوید به پیشواز رفتیم و آنسال برای اولین بار در خواب ماندیم.

یاد پار سال میافتم که نوروز را با سفره هفت سین پنج دقیقه ای به پیشواز رفتیم.

و سال دیگر اگر باشم حتما به یاد نوروز ۱۳۸۵ هم خواهم افتاد.

نوروزتان پیروز    هر روزتان نوروز

پ.ن                                        پهلوون اکبر اومد

     Akbar Ganji - اکبر گنجی در خانه 

         

                   عید نوروزی و پیروزی مبارک باشدش

چهار روز مانده به نوروز

بهار داره میاد چه بخواهی و چه نه .

فصل زایش و فصل نو شدن ، هیچ جایی رو جا نمیندازه و لطفش رو به همه میرسونه مثل اینجا.

                                    

 

                                   

بهار داره میاد چه بخواهی و چه نه .

فکر نکنید فقط شمایید که به پیشواز بهار میرید اینجا هم همینطوره.

                                  

                                 

                                  

بهار رو باید لمس کرد و باید بوئید ، این قشنگ ترین فصل خدا را .

زمانی که ایران بودم ، این روزهای قبل از نوروز همیشه یه حال و هوای دیگه ای برام داشت ، سلمونی برو ، تو خونه تکونی کمک مادر کن ،بعضی از خریدها رو انجام بده ، اصلا خوشم میومد این روزها رو قاطی مردم باشم ، چون همه جنب و جوش داشتند و یک نوع موج مثبت تو خیابونها پراکنده بود.

حالا اینجا هم ما خودمون این موج رو ایجاد میکنیم و صد البته نسرین خانم هر طور شده این موج رو ازت خارج میکنه حتی به زور.

من هم این موج رو به صورت کار دستی دکوری برای خونه از خودم در وکردم.

                                 

البته رنگ زدن حمام هم بود که به خیر و خوشی تموم شد و اینگونه بود که ما هم حس کردیم عید داریم.

در ضمن سبزه های نسرین هم دیدنی از آب در اومده که امسال سه تا سبزه به نیت سه تن گذاشته.

 اولین سبزه رو برای خودمون گذاشته که دستش درد نکنه.

دومین سبزه برای درویش شهر برلین به خاطر همه مهربونیهاش.

سومین سبزه را برای میثم ، این پسر شاد دیروز که همیشه یه تیکه بار ما میکرد ولی مدتیه که عاشقی کرک و پرش رو ریخته که امیدوارم با اومدن نوروز ، کرک و پر میثم هم رویش کنه و بیاد سر جاش.

                                

 چهار شنبه سوری ما هم به خوبی و خوشی وبدون تلفات به پایان رسید و تنها نقطه تلخش اونجا بود که هرچی به آقای آوید گفتیم که بگه سرخی تو از من    زردی من از تو   نگفت و بجاش یه شعر بلژیکی خوند که این هم تلفیق رسم و زبان با هم بود.

                                 

آتیش هم که حرف نداشت و فقط چند وقت یک بار باید بعد از فوت آقای آوید روشن میشدند.

دیشب شب جمعه آخر سال بود یعنی شب عید اموات ، امسال حادثه سقوط هواپیمای خبرنگاران ، خانواده های زیادی رو عزادار کرد و عید امسال رو براشون غم انگیز که اینجا من به اونها و به خصوص دوست عزیزم ناصر خیرخواه تسلیت میگم و همینطور یک مرگ تلخ دیگه که همون قطع درختان پارک جنگلی لویزان بود رو به بقیه درختها و همین طور دوستداران طبیعت تسلیت میگم.

 

پ . ن ۱ اینجا باید از مهندس درویش تشکر کنم که به مطلب قبلی من در وبلاگ نیوز لینک دادند. جناب درویش بی تهایت سپاسگزارم.

پ . ن ۲ آرمین منتظری ، مترجم و روزنامه نگار خوب این روزها نگران حال مادر است، امیدوارم که هر چه زودتر رفع کسالت مادر عزیزشون بشه و آرمین با شادی ، سال جدید را شروع کنه ، ما هم دعا میکنیم.

یک رسم زیبا

    شب چارشنبه سوری      

خان باجی بزمتون کجاست   

یار کجاست ؟

نگار کجاست؟ 

 

یادش بخیر آخرین سه شنبه سال برامون چه رنگ و بویی داشت ، از مدتها تدارک بوته و چوب میدیدیم و با چند همسایه زردشتی که روبروی خونه مون بودند ، تو بساط سور و سات چهارشنبه سوری شریک میشدیم.

اونها اهل ترقه و این چیزا نبودند ولی رسم رسومات چهارشنبه سوری رو به دقت به جای می آوردند ، هفت تکه آتش و پریدن از روی اون که بزرگتر ها مقدم بودند بر این کار و در نهایت ،زمانی که از آتش خاکستری تنها باقی بود ، نعلی بر آن می انداختند و آرزوی خوش یمنی...

ما هم که از مدتها قبل دارتهای خودمون رو که میخ اون رو داخل بدنه پلاستیکی کرده بودیم و با پیچ و کشی وسیله ای برای انفجار ساخته بودیم ، از ظهر سه شنبه  شروع میکردیم به دارت بازی و سر و صدا کردن.

                                            4shanbeh soori.jpg                          

بزرگتر که شده بودیم ، چهارشنبه سوری رو در محله هایی  که دختر و پسر در اونجا جمع میشدند و بساط رقص و پایکوبی و در آخر فرار از بسیج در اونجا فراوان بود جستجو میکردیم ، فرار کردن از بسیج هم دیگه جزو آیین چهار شنبه سوری شده بود.

یادش بخیر

حالا اینجا ... موندم چطور آتش روشن کنم و پسرم رو با این ایین باستانی که کمترین ضرر اون شادیی یک شبه هست ، آشنا کنم . حالا از کجا یک بسیجی پیدا کنیم و از دستش فرار کنیم.

شاید به رسم این چند سال باز هم شمعی روشن کنیم و از روی اون بپریم و آرزو کنیم:

سرخیه تو از من

زردیه من از تو

 

یک روز آفتابی

امروز هوایی آفتابی داشتیم و با آقای پسر همراه شدیم تا گشتی در اطراف بزنیم و از خجالت هوای خوب بدر آییم.

 

در حال گردش امروز متوجه شدیم که مسابقه ای بین المللی در رشته ماهی گیری ، همین کنار گوشمان در حال برگزاری است و از معدود تماشاچیان آن، ما بودیم.

اکثر ماهیگیران محترم سرگرم کارهایی با چیزی قرمز رنگ بودند که بر اثر ممارست در فضولی متوجه شدیم که این چیز قرمز رنگ لارو است که اینجاییها بدان (مووخه لارو) میگویند.

این لاروها که محصول روسیه و لهستان است به قیمت هر کیلویی ۱۲.۵ یورو ابتیاع میشود که خودشان معتقد هستند این مبلغی گران است برای لارو و کرم.

این لاروها را با خاکی نرم و مخصوص ، مخلوط میکنند و با کمی آب به شکل گلوله هایی کوفته ای در می آورند.

در زمانی که داور ها اعلام کردند گلوله های کوفته ای را در راستای چوب قلاب خود و در محدوده انتحای آن در آب انداختند تا به این طریق ماهی ها را به اطراف قلاب راهنمایی کند... و از این لحظه به بعد در واقع مسابقه آغاز میشود.

اکثرا معتقد بودند به خاطر سرما ، امروز شانس زیادی برای گرفتن ماهی وجود ندارد ولی با این حال به کار خود ادامه میدادند و ما به همان دلیل سرما که ماهی را از جایش تکان نمیداد به خانه رجعت فرمودیم.

 

شاید دوست داشته باشید ویدئویی از گردش آقای پسر ببینید که در اینجا موجود است.

 

پ.ن  دیشب تلوزیون بلژیک فیلم بدونم دخترم هرگز را نمایش داد، نمیدانم چرا هروقت با دولت ایران به مشکل میخورند ،چکشش را بر سر مردم و فرهنگ ایرانی میکوبند.

در این مدت این تجربه را بدست آوردم که به محض خبر ساز شدن ایران در اخبار منتظر فیلم بدون دخترم هرگز باشم.

یک روز خدا

امروز شنبه است یک روز نیمه تعطیل در بلژیک ،خیلی از ادارات دولتی و خصوصی و مدارس ، شتبه ها تعطیلند و به جایش مردم در خیابونها یا دارند خرید میکنند ، یا دارند ورزش میکنند.

از این بالا داشتم نگاه میکردم ، دیدم تو رودخانه طرف راست خانه مان قایق کایاک انداخته اند در آب و بصورت تکنفره تا چند نفره دارند قایق سواری میکنند در حالی که اول باران میامد و بعد برف شروع به باریدن کرد ولی اینها ککشان هم نگزید ، راستش حرصم گرفت هوس کردم بروم بزنم قایقشان رو سوراخ سوراخ کنم ، آخر آدم باید در سرما سردش شود و در گرما گرمش ولی اینها چرا اینجوری هستند، بعد دیدم حق دارند اگر قرار باشد که بر اساس آب و هوای اینجا بخواهند کاری کنند ، باید بمیرند چون هوا اینجا بد جوری بازی میکند و هیچ وقت نمیشود رویش حساب کرد برای همین هم در تابستان که هوای آفتابی دارند و با شورت و بیکینی و باکینی میزنند بیرون حتما یک چتر هم در کیفشان دارند.

این یعنی تطابق با محیط ، این مردم خودشان رو خوب میتونند با هر چیزی تطابق بدند ، مثلا در رابطه با تحصیل، دولت اعلام میکند که مثلا ما تا ده سال دیگر از نظر دندانپزشک با کمبود مواجه هستیم ، کسی هم که میخواهد به دانشگاه برود و علاقه به رشته پزشکی دارد خودش را برای رشته دندانپزشکی آماده میکند ، چون علاقه یکطرف و بازار کار هم همان طرف و این دو موضوع مهمترین قسمت قضیه هست.

کسی برای اسم و رسم درس نمیخواند اینجا، یعنی اصلا من ندیده ام که به کسی ، مهندس و دکتر بگویند حتی اگر خدای تخصص باشد ، بر عکس ما ایرانیها که اول به فکر پرستیژ هستیم و بعد علاقه و استعدادمان.

تو یک سایت ایرانی دیدم که افراد در قسمت تحصیلات و شغل و... این چیزها نوشته بودند :

تحصیلات: دانشجو

شغل: مهندس

خلاصه اینکه آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هیچ.

بی خود میگند، اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

راستش خیلی شرمنده ام ولی این بار نتونستم سر قول خودم بایستم .

تو این مدت هی اومدم بنویسم ، دوباره پس کشیدم و دوباره نوشتم و پاک کردم.

آخر یک آدمی که تو غربته اگر ننویسه پس چه کار کنه به خدا قصدم بازار گرمی نبود ، این یه تصمیم جدی بود نشونه اش هم نسرین که وبلاگش رو خذف کرد ، اما شما هم به من حق بدید ، اگر از خوبیهای اینجا بگم ، تو دلم میگم خیلی نامردی که خودت رو انداختی اینجا و داری پزش رو به دیگران میدی و باعث ناراحتی دیگران میشی ، اگر هم از غربت و بدیهای اینجا بگم ، باز به خودم میگم ای بابا برای کی دار میگی ، کسی دیگه خریدار غم و غصه نیست هر کسی به اندازه خودش داره پس تو دیگه خفه.

ولی وقتی ایمیل های شما رو میبینم میگم رفیق نیمه راه شدی ؟ همین چند نفری که میان اینجا، توی ناقابل رو با همه ضعفهات قبولت کردند اونوقت تو براشون داری ناز میکنی ؟

تو این مدت بیشتر از همیشه به وبلاگ تون سر زدم و مثل بچه هایی که که دیگرون بازیش نمیدن و میره یه کنار میایسته و بق (درست نوشتم یا باید بغ بنویسم ؟)میکنه ، من هم همون حالت شدم ، ولی این بار گفتم خودم رو میاندازم وسط و با پر رویی میگم   من هم بازی من هم بازی وگرنه توپ تون رو پاره میکنم ....

حالا هم اگر میخواید توپ تون رو پاره نکنم ، پس من هم بازی...

                                                                            من هم بازی.....

 

پ ن ۱ دیگه یاد گرفتم از خودم سند و مدرک جایی باقی نزارم برا همین هم از پست قبلی یه جمله رو پاک کردم.

پ ن ۲  این وبلاگ نویسی بدون نسرین مزه نداره سعی میکنم اون رو هم راضی کنم که برگرده اگر هم راضی نشد خودم یه وبلاگ میزنم به اسمش و به جاش مینویسم.( فوقش یه کم صدام رو عوض میکنم و عشوه ای مینویسم)

پ ن ۳ نامردین اگه هی بیاید بگین ، تو که میخواستی بری پس چی شد.

 

اگر بار گران بودیم رفتیم

در این مدت از دوستی های شما عزیزان بهره بردم .

ممنون هستم که تو این مدت من رو تحمل کردید و با کامنتهای خوبتون منتقد و مشوق من بودید.

در نهایت برای همه شما آرزوی زندگی خوب و توام با آرامش میکنم و پیشا پیش عید نوروز را به همه تبریک میگم.

خدا نگهدار شما

جواب هلیای عزیز

مدتی است که دوستی در قسمت نظرات در عین ادب و احترام به نوشته های من ایراداتی رو وارد کرده که برخلاف میل باطنی بر آن شده ام تا پاسخگو باشم ولی قبل از شروع از ایشان به دلیل پی گیری ممتدشان تشکر میکنم.

ابتدا آخرین کامنت ایشان را برای روشنی مواضع در اینجا می آورم:

 

ادامه نوشته

آخ جون باز هم کارتون

شما هم برنامه کودک نگاه میکردی؟

من که خیلی نگاه میکردم ، زمان ما تلوزیون برنامه های زیادی برای دیدن نداشت ، دوتا کانال بود که هر وقت عوض میکردیم ، فقط رنگ عمامه ها عوض میشد برای همین هم بود که برنامه کودک طرف دارهای زیادی داشت.

تنسی تاکسیدو با کمد آقای ووپی همیشه برامون جالب بود.

سند بادهم که حتما یادتون هست ، علی بابا و شیلا ، عجب جیگری بود این شیلا که جادوگره به پرنده مینا تبدیلش کرده بود.

عاشق این (همینه) بودم ،نهایت خنگی عین خودم.

مزرعه حیوانات بود این؟

ااااااه یه گوریل شونزده متری بنفش!!!!!!!!!!! راستی شونزده متر بود یا ججده متر؟

عجب پستی شد این بار !!!!  بد هم نیست ، خسته شدیم اینقدر ادای آدم گنده هارو در آوردیم.

راستی بازهم هست اگر خواستید اینجا ببنید.

هجده روز مانده به عید

بعضی وقتها دوری باعث نزدیکی دلها میشه ، از شما چه پنهون یاد برادر بزرگم افتادم با اون اخلاق سگیش ، از اون آدمای تند مزاج که هر لحظه پاچه ات رو ممکنه بگیره ، آدم بی ادبی نیست در واقع خیلی هم مبادی آدابه ولی خوب ، میگم دیگه یک خورده تنده.

ولی همین آدم اونقدر ته دلش صافه که حد نداره ، هیچ وقت یادم نمیره روزی که ماهی قرمز تنگ سفره هفت سین یک روز بعد از سال تحویل عمرش رو داد به شما ، مرتیکه نره خر عین ابر بهار اشک میریخت ، برای همین هم دیگه هیچ سالی پیش قدم نشد برای خرید ماهی قرمز.

یادم میاد اون روزا مثل سگ و گربه بودیم ، ماه تا ماه با هم قهر بودیم ، قهر که چه عرض کنم یک بهش بگو جلوی جمله میذاشتیم و حرفمون رو میزدیم ، خدا نمیکرد یادمون میرفت بهش بگو رو اضافه کنیم ، اونوقت همین بهانه ای میشد برای دعوای بعدی که تو منت کشی میکنی و بیا و ثابت کن که نه بابا یادم رفته بود که با هم قهریم.

همین داداش همیشه بد اخلاق دائم المقهور اگر لازم میشد به خاطرت تو دهن شیر هم میرفت.

سه چهار سالم بیشتر نبود که به خاطر شغل پدر ساکن اصفهان بودیم و چند روز قبل از سال تحویل یا ما به تهران میرفتیم یا که عزیز جونم از تهران سراغ ما را میگرفت و اون سال نوبت عزیز جون بود که بیاد سر وقت ما.

یک روز عزیز جون برای اینکه مادرم رو از شر ما راحت کنه و بتونه به خونه تکونی برسه ، بردمون سی و سه پل . من دست عزیز رو گرفته بودم و تو اون دالون های سی و سه پل قدم میزدیم و یواشکی به رودخونه زیر سی و سه پل دید میزدم که یهو دیدم آقای داداش دوباره سگی شد برای عزیز براق که چرا امیر را میبری اون نزدیک ، تو مواظب نیستی و میافته پایین . و بعد اومد و دست من رو گرفت و خودش رو حائل بین من و رود کرد تا مبادا بیافتم تو زاینده رود .

یادش بخیر حالا کجایی کاکو که ببینی داداشت رو کشتند.

وقتی میامدم ، نگار داداش سه سالش بود و تازه شیرین زبونیش گل کرده بودو حالا نه سالشه و نمیدونم اصلا من رو یادش میاد یا نه .

بهش بگو دلم برای خودت و نگار کوچولوت یه ذره شده . بهش بگو...

من هم آدمم

مادرم همیشه میگفت که تو بدنیا اومدی تا برادرت تنها نباشه.

مامان دوستم همیشه میامد دنبالم تا با بچه اش بازی کنم.

نو جوون که بودم دوستام ، هر وقت دعواشون میشد میامدند سراغم تا بریم دعوا.

زمان جوانی به خاطر اخلاق مجلس گرم کنم ، همیشه تو مهمونیای مختلف دعوتم میکردند.

موقعی که مجبور به مهاجرت شدم ، مادرم میگفت که میترسم دیگه نبینمت و دلم برات تنگ میشه.

هر وقت خونه نیستم پسرم میگه آخه من بابا ندارم که.

راستی چرا هیچ کس من رو به خاطر خودم نمیخواد و همه به خاطر خودشون به یاد منند.

 

پ.ن حس دختری رو دارم که به خاطر فقر خونواده مجبور به ازدواج با یه آدم پیر شده و حالا همه بهش ایراد میگرند که تو چه جور آدمی هستی که به خاطر پول با این پیر مرد زدواج کردی بدبخت پولپرست. مهاجرت من هم همین جور شده  همه فکر میکنند که به خاطر راحتی خودم جلای وطن کردم .

بابا اگر اومدم به خاطر اینه که یه نفر کمتر تو اون مملکت خرج بزاره رو دست دولت و مردم وگرنه من که اینقدر خودخواه نیستم.

ایران عربی

از همون روزی که خلخالی برای خودشیرینی پیش عربها گفت: نه خلیج فارس نه عربی باشه خلیج اسلامی باید میدونستیم برنامه چیه .

اصلا اینها جز خواست خودشون خواست هیچ کسی رو حتی یه ملت رو نمیتونند ببینند ، ایرانی بودن یه ننگ براشون ، ملی شدن نفت بدست مصدق براشون افت داشت ، شاید هم اربابای انگلیسی شون  عقده ای رو که از مصدق دارند رو نتونستند از بین ببرند.

MsdghP09t.jpg (2590 bytes)

 

هر ننه قمری یه خیابون به اسمشه تو این تهرون دراندشت ولی دریغ از یه کوچه که بنام مصدق باشه ولی بزرگراه میکنند بنام آیت ا.. کاشانی، تاریخ رو تحریف میکنند فقط برای اینکه بگند روحانیت در ملی کردن نفت دست داشت وگرنه مصدق کاره ای نبود ، یادشون رفته که کی در زمان قاجار باعث از دست دادن اون همه از خاک ایران شد و اصلا یادی نمیکنند از ملاهایی که شاه وقت رو تحریک میکردند به جنگ با روسیه.

youngmos.jpg (15266 bytes)

                           mosdq-majlis.jpg (29306 bytes)

حال این هم از جدول تعطیلیهای ایران ببینید چند روزش به خاطر ایران هست.

4- روز نخست فروردين ماه (عيد‌نوروز)
14- خرداد ماه سالروز ارتحال حضرت امام خميني (ره)
22- بهمن ماه (سالروز پيروزي انقلاب اسلامي)
9- محرم (تاسوعاي حسيني)
10- محرم (عاشوراي حسيني)
20- صفر (اربعين حسيني)
28- صفر وفات حضرت رسول اكرم (ص) و شهادت حضرت امام حسن (ع)
17- ربيع‌الاول ميلاد حضرت رسول اكرم (ص) و ميلاد امام جعفر صادق (ع)
3- جمادي‌الثاني شهادت حضرت زهرا (س)
13- رجب ولادت حضرت علي (ع)
27- رجب مبعث پيامبر گرامي اسلام (ص)
15- شعبان ولادت حضرت ولي عصر(عج)
21- رمضان شهادت حضرت علي (ع)
1- شوال (عيد سعيد فطر)
25- شوال شهادت امام جعفر صادق(ع)
10- ذيحجه (عيد سعيد قربان)
18- ذيحجه (عيد سعيد غدير خم)

                                    بیست ونه اسفند هم پر.

                  ahmadabad.jpg (42023 bytes)