هرکسی آرزویی داره یا بهتره بگم آرزوهایی داره

چطوری مردن هم میتونه جزو آرزوهای ما باشه من خودم اصلا از مردن نمیترسم این رو جدی میگم ولی چطور مردن برام مهمه مثلا از غرق شدن و سوختن خوشم نمیاد.

حالا چرا یهو یاد مردن کردم؟

ده سال پیش تو یه همچین روزی ساعت چهار بعد از ظهر برگشتم خونه که با جنازه پدرم روبرو شدم همیشه از بخاطر آوردن این خاطره ابا دارم ولی اگه قراره یه بار در سال یادش کنم امروز وقتشه.

خیلی سخته صبح که از خونه میزنی بیرون یکی هست شب دیگه نیست یا روز قبلش اونقدر باهاش خندیده باشی و فرداش از نبودش گریه کنی باورش اصلا سخته....

میدونید من اصلا همون شب شروع کردم به سیگار کشیدن راستش لجبازی کردم باهاش آخه هر وقت میگفتم بابا سیگار نکش میگفت میخوام ولی نمیتونم من شروع کردم برای اینکه بهش ثابت کنم که میشه هنوز که نشده(نمیدونم مادرم این رو میخونه یا نه آخه تا به حال پیش اون سیگار نکشیدم و نخواهم کشید)

خلاصه این ده سال گذشت ولی چه سخت گذشت  فکرش رو بکنید یه خونه ای ستون نداشته باشه هر لحظه دغدغه ریختنش رو دارید پدر ستون خانوادست.

خلاصه اینکه حالا دلم برای خودش که تنگ شده هیچ دستم به سنگ قبرش هم نمیرسه تا یه دل سیر گریه کنم اونجا اصلا مال گریه کردنه هیچکس هم بهت کاری نداره خجالت هم نمیکشی آی گریه میکنی.

ولی دلم برای مادرم بیشتر تنگ شده آخه امید دیدنش رو دارم دلم میخواد وقتی دیدمش سرم رو بزارم رو دامنش میدونم چشام نمناک میشه بغض میکنم و هی اون بغض رو فرو میدم و یواشکی چشمام رو با گوشه دامنش پاک میکنم تا مبادا چشمش به چشمای نمناک من گره بخوره و دلش بشکنه.

ببخشید میدونم که اینجا جای این جور حرفا نیست ولی بذارید لااقل سالی یه بار خودم رو ول بکنم خالی بشم.

راستی ده سال پیش تو یه همچین روزی وجود یه دوست چقدر به دادم رسید مهران جان هیچ وقت محبتهای اون شبت رو فراموش نمیکنم ممنونتم.